تناقضات یک مهاجر

یکی‌ از مسائلی‌ که یک مهاجر در بدو ورود به کشور مقصد با آن روبروست ، تناقض هست. یک مهاجر در بسیاری از مسائل احساس تناقض میکنه و شاید مدتی‌ طول بکشه که چشم و فکرش به آن عادت کنه. حال این تناقضات به چه معناست؟
اولین مورد زمانی‌ هست که وارد کشور مقصد میشوید و شخصی‌ که مهر ورود به آن کشور را در پاسپورت شما میزند با لبخند و گشاده رویی به شما خوشامد میگوید. پس از آن وارد خیابان میشوید و مشاهده می‌کنید که تمام مردم به شما لبخند زده و روز بخیر می‌گویند. وقتی‌ وارد فروشگاه میشوید ، فروشندگان دور شما را میگیرند و در صدد پاسخگویی به سوالاتتان بر می‌آیند و تلاش میکنند که به شما کمک کنند. در وهله اول فکر می‌کنید که طرف می‌خواهد که سر شما را کلاه گذاشته و یا جنس بنجل خود را به شما قالب کند. در صورتی‌ که از کسی‌ آدرس بپرسید ، به خوبی‌ شما را راهنمائی می‌کند . هفته اولی‌ که به اینجا آمدیم ، آدرس محلی را از یک عابر پرسیدم. به درستی‌ و دقیق پاسخ گفت و چون درست متوجه نشدم ، علیرغم اینکه مسیرش از جهتی‌ دیگر بود با من همراه شد و پس از یک ربع پیاده روی من را به محل مورد نظر رساند و خود بازگشت. این‌ها گوشه ای از مواردی هست که منجر به حس تناقض در ماه‌های اولیه میشود. چندی بعد به این مسائل عادت می‌کنید و این احساس تناقض از بین میرود تا زمانی‌ که بخواهید برای دیدن فامیل و دوستان ، سفری به وطن داشته باشید. مجددا در بدو ورود این حالت تناقض باز خواهد گشت و تا وقتی‌ که به این مسائل عادت کنید ، کمی‌ زمان خواهد برد.
در بدو ورود ، شخصی‌ که می‌خواهد مهر ورود به کشور را در پاسپورت شما بزند ، جوری به شما نگاه می‌کند که انگار ارث پدر ایشان را نوش جان کرده اید!!! وارد خیابان که میشوید ، عده ای را می‌بینید که با خود حرف میزنند ، عده ای دیگر سر در گریبان و اخم آلود در حال گذر هستند و تعدادی هم در حال صحبت و خنده ، اما نه با شما ، با دوستانشان. وارد فروشگاه که میشوید کم محلی می‌بینید و اگر سوالی‌ داشته باشید ، بزور پاسخ خواهند داد.
و این چرخه ادامه دارد.
البته صحبت در این موارد بسیار هست و یک روانشناس باید ریشه یابی‌ کند که مشکل از کجاست. چرا فرهنگ‌ها اینقدر متفاوت هست. نگویید که مشکلات زیاده. مشکل فقط اختلافات فرهنگی‌ هست.
یک خانومی را اینجا میشناختم که در دفتر مدیریت مجتمع ما کار میکرد. بسیار گشاده رو و مهربان بود. هر زمانی‌ ، هر شخصی‌ وارد میشد ، با روی خوش پاسخگو بود. چندی پیش خبر دار شدیم که بدلیل بیماری سرطان ، درگذشته است. همه شوکه شدیم و ناراحت. اصلا نمیتونستیم به خودمان به قبولونیم که ایشان با آن قلب رئوف خود ، دیگر در این دنیا نیست. علیرغم اینکه بیماری سختی داشت ، ولی‌ باز هم لبخند لحظه ای از لبانش نمی افتاد. پس گرفتاری‌های خاص نباید باعث بروز مسائل جانبی شود. فکر می‌کنید که تمام افراد در خیابان‌های اینجا جزو مرفهین بیدرد هستند؟ خیر. هر کسی‌ به نوبه خود گرفتاری دارد و باید آموخت که مشکلات خود را ناخواسته به دیگران منتقل نکنیم.
هر کدام از ما باید تلاش کنیم که روحیه شاد را در خود تقویت کرده و آن را به دیگران هم منتقل کنیم. به امید روزی که با لبخند با هم برخورد کنیم.

خوش باشید

18 دیدگاه

  1. نيلوفر said,

    اوت 24, 2009 در 5:35 ق.ظ.

    بيا حالا هي بگو اين انگليسي ها خسيسن:)))))اينجا وقتي وارد فروشگاهي مي شي اكثرا از سر شكم سيري حتي يه نگاه هم به فروشنده نمي ندازن.اگه هم بر عكس باشه و خيلي بيان و هي دور و ورت بچرخن مي خوان همون جنس بنجلاشونو دولا پهنا بهت بفروشن.

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 3:47 ب.ظ.

      نیلوفر جان اصلا بحث خساست نیست. میدونی‌ مشکل کجاست؟ بازار ما مدیر نداره. کسی‌ نیست که این آشفته بازار را مدیریت کنه. مغازه دار وقتی‌ میبینه اگر این جنسش را امروز نفروشه ، هفته دیگه میتونه دو برابر قیمت بفروشه ، هیچ تمایلی نداره که این کار را بکنه. حالا میدونی‌ اینجا چجوریه؟ تمام اجناس یک تاریخ مصرف دارند. حتی لباس. اگر بیش از اندازه در انبار بماند و فروش نرود ، میبایستی تا ۹۰ در صد زیر قیمت هم که شده بفروشند در غیر این صورت باید بندازند دور ، حتا اگر بهترین جنس و معتبر‌ترین مارک هم باشه. اما شما در ایران می‌بینید که یک جنسی‌ ، سال‌ها در یک مغازه میماند!!!
      خوش باشی

  2. پوريا said,

    اوت 24, 2009 در 6:03 ق.ظ.

    خيلي جالب بود امير. تو به خوبي تجربه يك مهاجر رو به ما منتقل مي كني.

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 3:33 ب.ظ.

      لطف داری پوریا جان. ما که باید جلوی شما لنگ بندازیم. رخصت !!
      خوش باشی‌

  3. هستی said,

    اوت 24, 2009 در 7:04 ق.ظ.

    امیر جان من فکر می کنم مساله واقعا همون مشکلات خاص باشه
    من چطور می تونم به یه تازه وارد با لبخند روز به خیر بگم وقتی فکرم درگیر هزار مشکله و از صبح که بلند میشم باید تا آخر شب فکر کنم که چه طور میتونم یکم از مشکلاتم کم کنم، تازه من از طبقه نیمه مرفه جامعه حساب میشم، آدمی که از صبح بیدار میشه باید فکر کرایه خونه و قرض و قسط عقب افتاده و هزار و یک جور مشکل باشه، و آخر شب هم نتونسته باشه یکم از بارش کم کنه و تازه شرمنده خانواده هم هست که نمی تونه نیازهای منطقی شون رو برآورده کنه یا آدمی که مریض داره و با وجود هزار جور بیمه که منتش رو سرش میذارن هیچ خدمات قابل قبولی نمی تونه بگیره، چطور می تونه لبخند بزنه؟
    من فکر می کنم این مشکل فرهنگی مردم نیست و فقط به حجم زیاد مشکلاتشون مربوطه
    یه مثال کوچولو بزنم، روزهای معمولی هفته که می خوای با ماشین خودت بری وسط شهر، تا رسیدن به مقصد دیگه اعصابی برات نمی مونه، همه دارن به هم فحش می دن و جلوی هم می پیچن از بس شلوغه و ترافیک وجود داره و عمرا ببینی کسی به کسی راه بده ولی همین مسیر رو تو تعطیلات نوروز یا چند روز تعطیلی هایی که نصفه شهر میرن مسافرت برو، مردمی که تو شهرن همون مردمن ولی اعصابشون به خاطر خلوتی خیابونها آرومه و می بینی که چقدر همه مودب شدن و چقدر به هم احترام می ذارن، حق هم رو رعایت می کنن و به هم راه میدن، به نظر من مردم ما هم وقتی حداقل نیازهاشون رو دریافت کنن مردم خوب و با محبتی هستن
    ببخشید طولانی شد و سرت رو درد آوردم

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 4:09 ب.ظ.

      هستی‌ جان معلومه که دلت خیلی‌ پره. من نگفتم که مشکل فرهنگی‌ مردم هست. مشکل فرهنگی‌ جامعه هست. اختلافات فرهنگی‌ که جوامع مختلف با هم دارند ، باعث می‌شه که در روابط بین مردم هم تاثیر منفی‌ یا مثبت بذاره. بذار یک نمونه مثال بزنم. اکثریت مردم ایران ، یک سفر به دوبی‌ داشته اند ( یا خیلی‌‌ها رفتند ). طرف وقتی‌ میره اونجا به خاطر قوانین خاصی‌ که در آنجا حاکم هست می‌شه یک بچه خوب ، وقتی‌ بر میگرده ، دوباره شروع میکنه ، به قول شما بد رانندگی کردن و …… . خوب این مشکل از کجاست؟؟؟ یک مثال عینی. اینجا وقتی‌ که شما برای کار اپلای‌ میکنی‌ ، فقط از شما رزومه میخواهند. زمانی‌ هم که برای مصاحبه دعوت شدید ، هیچ مدرکی‌ از شما نمیخواهند.یعنی اگر گفتید که مهندس هستی یک لحظه هم شک نمی کنند. میدونی‌ نتیجه عمل اینها در جامعه ایرانی‌ خارج چی‌ شده؟ هر ایرانی‌ ۷-۸ تا رزومه داره. نقاشی‌ ، جوشکاری ، لوله کشی‌ ، نجاری ، مکانیکی ، تدریس در مدرسه و ….. . خوب این مشکل از کجاست؟
      در هر صورت بخشی از عاملان همان ترافیک که شما میگید ، خود ما هستیم.
      یک پستی آماده کردم که فکر می‌کنم فردا پابلیش کنم که از دید خودم می‌خوام یکسری مسائل را ریشه یابی‌ کنم و با اینجا مقایسه کنم. ( رفتم تو کار جامعه شناسی‌ !!!!).
      خوش باشی‌

  4. karno said,

    اوت 24, 2009 در 8:31 ق.ظ.

    امير جان خوندن اين مطلب براي من خيلي مفيد بود . ممنون …

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 3:29 ب.ظ.

      خوشحالم کارنو جان.
      خوش باشی‌

  5. اوت 24, 2009 در 8:35 ق.ظ.

    سلام بر شما . کاش میشد یه روز ایران هم اون طور بشه . اما متاسفانه کار از تناقض گذشته صحبت از جامعه بیمار و سالم هست . متاسفانه جامعه ایران بیمار است . درجامعه شناسی موضوع من بحران شدیدی را پیش بینی میکنم. گاهی فکر میکنم چطور بوده که قوی ترین تمدن ها از بین رفته و بعد به یک کلمه میرسم (جامعه بیمار )

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 3:26 ب.ظ.

      الهام جان ، درمان این جامعه بیمار دست من و شماست. باید خودمان ، تک تک افراد ، بخواهیم که این جامعه را درمان کنیم. همه باید بخواهیم. خیلی‌ دور نیست و دست یافتنی. فقط شرطش اینه که همه بخواهیم.
      خوش باشی‌

  6. میترا said,

    اوت 24, 2009 در 12:29 ب.ظ.

    امیر جان بحث جالبیه! درست می گی همه ی مردم در همه جای دنیا مشکلات دارند. ولی شاید مشکلات و ناراحتیهای اینجا از حد توان و ظرفیت یک انسان خیلی بیشتره که اینجور ما رو به هم ریخته و عبوس و عصبی کرده؟؟؟!!!! ما حتی برنامه ها و سریالهای تلویزیونی مون هم غم و غصه ست!!!!! یعنی هیچ چیز شاد و مفرحی اینجا به چشم نمی خوره که آدم دلشو به اون خوش کنه!! تازه آلودگی هوا و بالا بودن میزان سرب در آب و هوا که خودش عامل موثری در بالا بردن افسردگی به حساب می یاد رو هم باید به بقیه مسائل اضافه کرد!!!!!!!!!!

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 3:19 ب.ظ.

      بله میترا جان . من دقیقا میدونم که چی‌ میگی‌. اما افراد این جامعه چه کسانی هستند؟ من ، شما و بقیه. باید همه تلاش کنیم که محیط پیرامون خود را مفرح کنیم. عامل آلودگی‌ هوا کی‌ هست؟ من و شما!!! حتا اگر یک نفر هم نخواد که این محیط را تغییر بده ، باز هم همان آش هست و همان کاسه. خیلی‌ سخته اما نشد نداره.
      خوش باشی‌

  7. دوستدار ونکوور said,

    اوت 24, 2009 در 6:17 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    باز هم مطلب جالب و پر باری گذاشتی. من با نظر کلیه دوستان کم و بیش موافقم و البته با نظر شما هم.
    فقط یه چیزی می خواستم اضافه کنم که دیدگاه و احساس خودمه :
    زندگی تو ایران غیر قابل تحمله. حالا علتش هر چی میخواد باشه. من مگه چقدر عمر میکنم که تلاش کنم تا از خودم شروع کنم و امیدوار باشم بقیه هم همین احساسو دارن و همین راهو میرن و اگه خدا بخواد تا 100 سال دیگه ممکنه فرجی باشه؟
    بابا خسته شدیم. تا چشممونو باز کردیم انقلاب بعدش چنگ بعد بگیر و ببند های گوش دادن حتی به یه نوار موسیقی نا قابل. اومد تا اینجا که دیگه بقیشو خودتون میبینین!!!!!

    می خوام زندگی کنم . بدون دغدغه سیاسی و اجتماعی و هر کوفت و زهر مار دیگه. منو ببخش که اینطوری می نویسم ولی واقعا دیگه خسته شدم. عراق یه گندی میزنه ما باید تاوانشو بدیم. عربستان به نوعی دیگه . نمی دونم منظورم آلودگی و هزار کوفت دیگست.
    غزه درگیری داره ما روحیه نداریم. تا می یائیم یه شادی داشته باشیم یا مثلا یه غذائی بخوریم کوفت میشه برامون.
    دیگه رمقی هم برامون میمونه که لبخند بزنیم.
    شاید خیلی ها با نظرم موافق نباشن ولی واقعا دیگه خسته شدم از بس غصه بقیه رو خوردم. دلم برای جوونای خودمون پر پر میشه. دارم دیوونه میشم نمی تونم کاری بکنم.

    دیگه ادامه نمیدم چون شدیدا داره سیاسی میشه.
    سلامت و شاد و موفق باشی

    • امیر said,

      اوت 24, 2009 در 6:44 ب.ظ.

      سلام دوست عزیز. چون من میونه ای با مسائل سیاسی ندارم ، اگر اجازه بدی از منظر اجتماعی پاسخ میدهم. من اصلا منظورم این نبود که باید موند ، لبخند زد ودیگرن را هم به لبخند زدن واداشت تا شاید درست شود!! بله میدانم که بسیار سخت هست. هر کسی‌ حق دارد برای سرنوشت و آینده خود تصمیم گیری کند. هر کس حق دارد که نگران آینده بچه‌های خود باشد ، کما اینکه من نیز انتخابم را کردم و مهاجرت نمودم. آیا تابحال کسی‌ به شما در خیابان تنه زده. چرا مثل اینجا هر دو نفر همزمان از هم عذر خواهی‌ نمیکنید؟ چرا اونی‌ که تنه زده طلبکار تر هست؟ این‌ها چراهای من هست. البته ظاهراً بحث کمی‌ منحرف شد . چون من فقط یک مطلب را نوشتم به عنوان تجربه ولی‌ ظاهراً مطالبی مطرح شد که ناخواسته دارو نیز تجویز کردم!!!!
      با همه این حرف‌ها ، لبخند دوست عزیز فراموش نشه.
      خوش باشی‌

  8. sara said,

    اوت 25, 2009 در 8:20 ق.ظ.

    امیر جان اینجا هم همین طوره همین هندی که ما ها قبولش نداریم . در سرزمین مادری ما همه حتی از کمک کردن به همدیگه هم می ترسن .حتی از لبخند هم دریغ می کنند.نمی دونم چه بلایی سر اون فرهنگ غنی ما اومده ……………………..

    • امیر said,

      اوت 25, 2009 در 10:41 ق.ظ.

      سارا جان من ناراحتیم اینه که چرا همه جا همینطوره اما ما نیستیم؟
      چه بر سر ما اومده؟
      خوش باشی‌

  9. مژده said,

    اوت 25, 2009 در 9:19 ق.ظ.

    كاش مي شد يه روزي هم در مورد اجتماع ايراني همينطور خوب نوشت… متاسفانه وضعيت اجتماعي و زندگي سخت و مشكلات زياد زندگي باعث شده مردم حتي حوصله خودشونم نداشته باشم… چي بگم… به اميد بهتر شدن

    • امیر said,

      اوت 25, 2009 در 10:40 ق.ظ.

      من هم امیدوارم مژده جان. دور از دسترس نیست و کمی‌ تلاش می‌خواهد.
      خوش باشی‌


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: