آیا می‌دانید سختی‌های زندگی‌ خارج از کشور از چه جنسی‌ هست؟

«وقتی‌ برید خارج ، یکی‌ دوسال اول سخته ، بعد جا می‌افتید»

جمله بالا را احتمالا به کرات از زبان والدین ، دوست ، آشنا و یا فامیل شنیده اید. ولی‌ آیا تا به حال از گوینده این جمله سوال کرده اید که این سختی ، از چه جنسی‌ هست؟ چیش سخته؟ کجاش سخته؟ اصلا منظور از سختی این چنینی چی‌ هست؟

فکر نمیکنم که تا الان کسی‌ پرسیده باشه. و وقتی‌ که این جمله را میشنیدیدم ، ما هم تائید میکردیم که بله میدونیم و ……… !!! ولی‌ براستی چی‌ میدونستیم؟ و یا دوستانی که الان در ایران هستند ، چی‌ میدونند؟

قطعاً اگر هم سوال میشد از گوینده این جمله که کمی‌ در این مورد توضیح بدهد ، نمی‌توانست. فکر نمیکنم اگر کسی‌ سابقه زندگی‌ خارج از کشور را نداشته باشه ، بتونه براحتی سختی‌ها و مشکلات پیش رو را تحلیل کند.

به اعتقاد من ، من و امثال من که در خارج از کشور ساکن هستیم ، هم به درستی‌ نمیتوانیم سختی و مشکلات را توصیف کنیم. دلیل آن هم کاملا واضح هست ، دید افراد نسبت به محیط پیرامونشان کاملا با هم متفاوت هست. انتظارت افراد ، درجه انعطاف پذیریشان ، باور‌هایشان و محیط زندگی‌ قبلیشان از جمله عواملی هست که در تصمیمشان دخیل هست.

به اعتقاد من ، افرادی که در خارج از کشور ساکن هستند ، فقط میتوانند مشکلات و سختی هائی که از دید خودشان وجود دارد را تصویر کنند و نمیشه یک نسخهٔ‌ کلی‌ پیچید که مثلا این سختی‌ها وجود دارد و بهوش باشید و بگوش !!!
من می‌تونم مواردی که دیدم را توصیف کنم و بعضا مواردی که از قول دیگران سختی محسوب میشه را توصیف کنم و به اعتقاد من بسیاری از موارد که از آن به عنوان سختی یاد میشه ، باید توسط خود شخص آزمایش بشه.
من بارها شاهد بودم که دوستانی یا بطور مرتب از محیط پیرامونشان تعریف و تمجید میکنند و یا بر عکس. در هر دو حالت اشتباه هست.
چند تا مثال:
فرض کنید من ساکن تورنتو هستم و از آب و هوای سرد و بد تورنتو مدام بدی بگم. خوب کسی‌ که ساکن شهرکرد هست که با این آب و هوا هیچ مشکلی‌ نخواهد داشت، و یا من ساکن ملبورن هستم و از هوای شرجی و داغ آنجا بخواهم بدی بگویم ، خوب کسی‌ که ساکن بندر عباس هست که هیچ مشکلی‌ با این آب و هوا نخواهد داشت.
یا بیام از محیط بازی‌ که در خارج اغلب وجود داره و دختر‌ها و پسر‌ها اغلب به هم چسبیده اند خوبی‌ بگم و تعریف کنم ، خوب کسی‌ که تا حالا آفتاب و مهتاب اون را ندیده در یک همچین محیطی‌ سختی خواهد کشید.
البته به اعتقاد من تمام اینها بستگی به قابلیت انعطاف شخص داره. یک بندرعباسی هم میتونه در هوای ۳۰ – درجه تورنتو لذت ببره.
ولی‌ خوب بعضی‌ مشکل دارند و نمیتوانند تحت هیچ شرایطی خود را با محیط جدیدشان وفق بدهند. این افراد اگر در خود ایران هم به شهر دیگری کوچ کنند ، قطعاً با مشکل مواجه خواهند شد. چون در هر صورت در داخل ایران هم تفاوت فرهنگی‌ وجود دارد.
افرادی که تحت هیچ شرایطی قابلیت انعطاف ندارند و نمیتوانند خود را با شرایط محیط وفق بدهند ، بعد از مدت کوتاهی‌ باز خواهند گشت و یا به دلیل واهی اخذ پاسپورت خواهند ماند و در این مدت دچار افسردگی شدید خواهند شد و مدام غر هم خواهند زد. واسه چی‌؟ به اعتقاد من واسه هیچی‌ !!!
لذا اگر فکر می‌کنید که موردی وجود دارد که برایتان غیر قابل تحمل هست ، هیچ گاه فکر مهاجرت هم نکنید. و اگر افرادی در مکان‌های مختلف از سختی‌ها و یا بدی‌ها و یا برعکس از خوبی‌‌ها و خوشی‌‌ها مینویسند ، فکر نکنید که نسخه ای هست همگانی ، کاملا به روحیات خود شما بستگی دارد.
حالا بشنوید از زبان من سختی‌ها‌یی که ممکن هست در خارج از کشور برایتان وجود داشته باشد. البته این موارد از دید خود من هست و افرادی که با آنها برخورد داشته ام. و قابل ذکر است که من به شخصه با هیچ کدام از اینها ، هیچ مشکلی‌ ندارم:
۱- دوری از خانواده: اولین چیزی که ممکن هست از همان شب اول بیاد به سراغتون ، حس غربتی هست که بواسطه دوری از خانواده پدید میاید. خصوصاً اگر خیلی زیاد اهل رفت و آمد بودید – علی‌الخصوص دوستان شهرستانی که رفت و آمد بخشی از زندگی‌ روزانه آنها هست – و محیط جدیدتان در جایی باشد که هیچ آشنا و یا هم زبانی نداشته باشید. این مورد تقریبا میشه گفت همان شب اول میاد سراغتون. در طول اقامتتان حتی اگر سال‌ها هم باشد ، چندین و چند بار دیگر به سراغتون خواهد آمد و حتی شاید اشکتان را هم در آورد. ولی‌ درمان پذیر هست و به مرور زمان کمرنگ تر خواهد شد.
۲- بدترین حالت از دید من زمانی‌ هست که بچه آدم فیلش یاد هندوستان کند. میره مدرسه هر چی‌ بهش میگن اصلا متوجه نمیشه. حساب کنید ۵-۶ ساعت بچه در مدرسه هست ولی‌ بدون اینکه بتونه با کسی‌ یا چیزی ارتباط برقرار کنه. همان شب اول میگه ، خوب برگردیم خونمون !!! من می‌خوام برم پیش مامان بزرگ !!! و از این تیپ بهانه جویی ها. البته این هم درمان داره و به مرور خوب میشه و زمانی‌ هم میرسه که دیگه حاضر نیست لحظه ای‌ محیط جدیدش را ترک کنه. ولی‌ ممکن هست که تا سالها طوفانی بشه و بخواهد که برگردد. با کوچک‌ترین ناملایمتی این حس به سراغش خواهد آمد. وظیفه والدین سنگین هست و باید وقت زیادی برای فرزندانشان بگذارند.
۳- عدم آشنا بودن با قوانین محیط جدید. این هم جزو مواردی هست که هر چقدر هم قبلش مطالعه کنید تا زمانی‌ که در محیط قرار نگیرید ، برایتان قابل لمس نخواهد بود. در عین حال خیلی‌ خیلی‌ مهم هم هست ، چون تاثیر مستقیم در تصمیم گیری‌هایتان خواهد داشت.
۴- عدم آشنائی با زبان. این که به اعتقاد من قوز بالا قوز هست. هر چقدر هم به زبان مسلط باشید ، چون با افرادی که در داخل کشور با زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری ارتباط برقرار میکردید ، همانند خودتان بودند ، مشکلی‌ نداشتید و فکر می‌کنید که مسلط هستید. اما وقتی‌ در محیط قرار می‌گیرید ، می‌بینید که با اون چیزی که فکر میکردید خیلی‌ خیلی‌ متفاوت هست. یک چیز داخل پرانتز بگم ، اگر کسی‌ را دیدید که گفت «وقتی‌ ۶ ماه در محیط قرار بگیری زبانت راه می‌افته» از طرف خودتان از ایشان عذر خواهی‌ کنید و از طرف من محکم بخوابانید توی گوشش !!!
چرت‌ترین جمله‌ای که من تا به حال شنیدم. به دلیل اینکه همه که مثلا انگلیسی را به گویش انگلیسی یا امریکایی صحبت نمیکنند. بار‌ها و بار‌ها برای من پیش آماده که وقتی‌ یک اسکاتلندی‌ با من صحبت کرده ، من اصلا نمیدونستم که این به چه زبانی داره حرف میزنه ، چه برسه به اینکه بفهمم چی‌ میگه !!! و همین طور ایرلندی‌ها !!! پس این هم جزو مواردی هست که در ابتدا به شخص فشار خواهد آورد که آن هم به مرور حل خواهد شد.
۵- بی‌ کاری. یکی‌ از مواردی که میشه از آن به عنوان سختی که بر انسان وارد میشود یاد کرد ، عدم موفقیت در یافتن کار مناسب در اسرع وقت می‌باشد. که در این مورد قبلا نوشته‌ام و آن هم حل خواهد شد.
۶- اختلافات فرهنگی‌ فاحش. ما با خارجی‌‌ها اختلاف فرهنگی‌ فاحشی دارید ، از دست شویی رفتن گرفته تا نگهداری انواع حیوانات در منزل ، فین کردن با صدای بلند که فکر میکنی‌ طرف الان مغزش میاد تو دهانش ، باد گلو کردن و پشت سرش عذر خواهی‌ کردن ، بوسیدن‌های آنچنانی‌ در خیابان که مجبوری دستت را بگذاری جلوی چشم بچه ات و سریع رد بشی‌ و ….. . اینها هم بعد از چندی عادی میشه و مشکلی‌ نخواهید داشت.
۷- فکرش را بکنید بچه ‌هه گیر داده می‌خواد برگرده ، کار نتونستی پیدا کنی‌ ، زبانت هم که تعریفی‌ نداره ، نگاه میکنی‌ میبینی‌ پولت هم داره تمام میشه !!! اینجاست که میخواهی‌ سرت را محکم به دیوار بکوبی !!! ولی‌ نه نزن ، کمی‌ حوصله کن ، اون هم درست میشه.

البته موارد زیادتری هم هست که شاید جزو سختی هائی که با آن روبرو خواهیم شد ، می‌باشد. اما شدیدا به آن اعتقاد دارم که اگر به تصمیمی که گرفتید ارزش و احترام قائلید ، قابلیت انعطاف خوبی‌ دارید ، به راحتی‌ میتوانید خود را با محیط وفق دهید ، از مهاجرت خود و محیط جدید لذت خواهید برد.

خوش باشید

Advertisements

106 دیدگاه

  1. مینو said,

    دسامبر 25, 2009 در 7:02 ب.ظ.

    خیلی خوب نوشتین ولی فین کردنشونو میتونم تحمل کنم اگه همسایه ها پرسروصدا نباشن!
    از اداب همسایه داری هم بنویسین لطفا…

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 9:53 ب.ظ.

      مینو جان نه فکر کنی‌ همسایه ات فین میکنه !!!
      همکلاسی بغل دستیت یکهو فین میکنه ، همکارت که با تو تو یک اتاق هست ، یکهو فین میکنه. البته همسایه‌ها خوبند و کاری به کار آدم ندارند. مثل تهران که کسی‌ به کار دیگری کاری نداره. فقط از همسایه عیاش باید دوری کرد که نصف شب ممکن هست ، یک دفعه بیاد خونه در حال عربده کشی‌ !!!
      خوش باشی‌

  2. سارا said,

    دسامبر 25, 2009 در 7:20 ب.ظ.

    حرفهات یه جوری ته دل ادم خالی میکنه ولی فکر کنم بهترین کا اینه که پلهای پشت سرتو خراب نکنی

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:05 ب.ظ.

      اصلا قصدم خالی‌ کردن ته دل کسی‌ نیست. واقعیاتی را که با آن روبه رو خواهید بود را کمی‌ به تصویر کشیدم. من با خراب نکردن پل‌های پشت سر هم خیلی‌ موافق نیستم. چون همیشه گزینه بازگشت را برای خود محفوظ خواهید داشت و کوچکترین ناملایمتی ممکن هست آن تصمیم را بگیرید و در عین حال برای آینده هم نمیشه به درستی‌ تصمیم گیری کرد.
      من و همسرم ، هر جفتمون از کارمان استعفا دادیم ، و دار و ندارمان را هم فروختیم و زدیم بیرون. بماند که الان هیچی‌ ندارم. ولی‌ نگاهم فقط به جلوست نه پشت سر.
      خوش باشی‌

  3. sara said,

    دسامبر 25, 2009 در 7:23 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    من هم کاملا موافقم که مشکل هر کسی می تونه با دیگری فرق داشته باشه و اینو کسی می فهمه که تجربه زندگی تو خارج رو داشته باشه . اما متاسفانه تو ایران همه احساس آگاهی می کنن اما امان از اون روزی که برن و به همون مشکلاتی که شما گفتی بر بخورن واقعا حس خیلی بدیه مخصوصا واسه ما شهرستانی ها با یه عالمه آشنا که تو شهر خودمون داریم حالا میاییم غربت وای آدم کور می شه تو غربت لذا باید از هر نظر مجهز بریم

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:09 ب.ظ.

      سارا جان جزو خصوصیت ایرانی‌‌ها هست که در تمام مسائل کارشناسی کنند !!!
      ایرانی‌‌های اینجا هم همینطوری اند.
      ولی‌ وقتی‌ نگاه آدم رو به جلو باشه و فقط به آینده زیبائی که در انتظارش هست ، فکر کنه ، موفق خواهد شد.
      خوش باشی‌

  4. دسامبر 25, 2009 در 7:35 ب.ظ.

    واقعا مرسی، این یه تحلیل قابل قبوله، همه چیز درست میشه به شرطی که تحمل کنیم و کوشش کنیم.

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:18 ب.ظ.

      بله دوست عزیز
      شک نکنید که درست خواهد شد. وقتی‌ هدف مشخص باشه و تلاش کرد که به آن هدف رسید ، موفقیت را به ارمغان خواهد آورد.
      خوش باشی‌

  5. باران said,

    دسامبر 25, 2009 در 7:50 ب.ظ.

    عجب پستی بود!!! واقعا من که کیف کردم!!! It is sooooo true
    امیرعزیز امیدوارم که هر جا که باشی خوب و خوش باشی! من که به داشتن چنین دوستی افتخار میکنم!
    خوش باشی …

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:19 ب.ظ.

      ممنونم باران جان. لطف داری تو.
      خوش باشی‌

  6. باران said,

    دسامبر 25, 2009 در 9:37 ب.ظ.

    سلام دوباره ! الان توی وبلاگ قبلی ات بودم و میخواستم بپرسم که الان مشکلی با وردپرس نداری؟؟؟؟ فکر کنم که تکمیل تر از بلاگفا یا پرشین بلاگ داره! من هم توی همین فکرم ولی دلم نمیخواد که کامنت هامو از دست بدم!
    خوش باشی …

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:22 ب.ظ.

      من که با وردپرس مشکلی‌ ندارم. البته خیلی‌ دنگ و فنگ داره و میشه گفت کار با اون خیلی‌ راحت نیست. ولی‌ چون از داخل ایران ساپورت نمیشه ، خیالت راحت هست که قالت نمیگذاره !!!
      خوش باشی‌

  7. باران said,

    دسامبر 25, 2009 در 9:40 ب.ظ.

    وای ببخشید که فارسی خراب شده منظوزم اینه که وردپرس کاملتر از بلاگفا و پرشین بلاگ باشه!!! وقتی که فارسی را غلط مینویسم خیلی از خودم بدم میاد…

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:23 ب.ظ.

      باران جان نفس عمل مهم هست. این که هم را و نوشته‌های هم را بفهمیم.
      خوش باشی‌

  8. سونیا said,

    دسامبر 25, 2009 در 10:06 ب.ظ.

    مرسی. شماره 4 رو خیلی با حال گفتی.

    • امیر said,

      دسامبر 25, 2009 در 10:29 ب.ظ.

      واقعیت هست سونیا جان. حالا انگلیسی صحبت کردن چینی‌‌ها و هندی‌ها و پاکستانی‌‌ها دیگه نور علی نور هست.
      خوش باشی‌

  9. حمیدم said,

    دسامبر 26, 2009 در 6:37 ق.ظ.

    امیرجان دقیقا حق با شماست همه ما که به فکر مهاجرتیم یا مهاجرت کردیم در داخل ایران هم توانایی های فردی(تحصیلات و تجربه کار و دارایی) متفاوتی داشته و شرایط زندگیمون متفاوته درحالیکه اجتماع ما یکسانه پس قطعا در اجتماع کشور ثالثی که مهاجرت میکنیم مثل کانادا هم موقعیت و زندگی متفاوتی خواهیم داشت و کاملا تجارب شخصیی رو خواهیم داشت.

    • امیر said,

      دسامبر 26, 2009 در 11:24 ق.ظ.

      بله حمید جان هیچ کس به درستی‌ نمیتونه برای کس دیگری نسخه‌ بپیچه.
      خوش باشی‌

  10. sara said,

    دسامبر 26, 2009 در 11:24 ق.ظ.

    سلام.
    دیشب با دوستم صحبت می کردم می گفت که اکثردوستاش همه در تلاشن که برن از ایران بیرون فکرشو بکن جوونای 22 ساله که هنوز تجربه هیچی رو ندارن پس اونا می خوان چه کار کنن؟یک دفعه تو محیط غربت یه بچه ای که تا حالا از خانوادش دور نبوده واقعا مشکله

    • امیر said,

      دسامبر 26, 2009 در 11:30 ق.ظ.

      سارا جان ارتباط زیادی به سن و سال نداره. ممکن هست که یک آدم ۴۰ ساله تحملش به مراتب کمتر از یک جوون باشه. وقتی‌ آدم هدف داشته باشه ، هیچ چیزی جلو دارش نیست و هیچ زمانی‌ احساس سخت بودن زندگی‌ را نخواهد کرد.
      خوش باشی‌

  11. یکی said,

    دسامبر 26, 2009 در 9:08 ب.ظ.

    علی‌الخصوص دوستان شهرستانی که رفت و آمد بخشی از زندگی‌ روزانه آنها هست.
    میشه توضیح بدید این جمله مزخرف یعنی چی؟ رفت و آمد بخشی از زندگی تهرانی ها نیست؟ یا تهرانی ها میرن ولی دیگه بر نمی گردند؟ تهرانی ها نمی رند ولی بر می گردند؟

    • امیر said,

      دسامبر 26, 2009 در 9:49 ب.ظ.

      من هیچ دلیلی‌ نمیبینم که بخوام برای یک آدم بی‌ ادب چیزی را توضیح بدم. اما چون ممکن هست برای دوستان با ادب سوال باشه:
      دوستانی که در شهرستان زندگی‌ میکنند به دلیل اینکه مشکل ترافیک تهران را ندارند و همانند تهرانی‌‌ها اغلب دو شغله نیستند و از همه مهمتر کلّ فامیل در همان شهر زندگی‌ میکنند ، به راحتی‌ میتوانند روزانه به پدر و مادر و بزرگتر‌های فامیل سر زده و جویای احوال شوند. دوستانی که در تهران زندگی‌ میکنند ، شاید این کار را هفته‌ای یکبار انجام دهند.
      اگر باز هم متوجه نشدی ، با زبان خودت برایت توضیح بدهم !!!

  12. sara said,

    دسامبر 26, 2009 در 9:23 ب.ظ.

    سلام آره راست می گی اما وقتی من رو طرف شناخت دارم و میدونم که تا حالا یک لحظه تنها نبوده و نمی دونه غریت چیه اون موقع دلم می سوزه اما چون نمی خوام مثل بقیه کارشناسی کنم یا ته دل طرف رو خالی کنم هیچی نمیگم اما حرفم اینه که مهاجرت هم باید با فکر و آکاهی انجام بشه نه اینکه چون همه دارن می رن ما هم بریم…..

    • امیر said,

      دسامبر 26, 2009 در 9:54 ب.ظ.

      سارا جان بزرگترین اشتباهی‌ که میتونه کسی‌ انجام بده این هست که بخاطر چشم و هم چشمی ، مهاجرت کنه. من اگر جای تو بودم با توجه به اینکه سابقه زندگی‌ خارج از کشور را هم داری ، برایش توضیح میدادم.
      خوش باشی‌

  13. رضا said,

    دسامبر 26, 2009 در 11:08 ب.ظ.

    تازه با وبلاگتون آشنا شدم
    احساس میکنم واسم مفیده
    موفق باشین

    • امیر said,

      دسامبر 27, 2009 در 10:07 ق.ظ.

      امیدوارم همنجوری باشه که میفرمائید. موفق باشید.
      خوش باشی‌

  14. یکی said,

    دسامبر 27, 2009 در 6:45 ق.ظ.

    ممنون میشم با زبان خودم توضیح بدی البته اگه مثه این استدلالات نباشه. مهم تربن قسمت استدلال شما اینه که چون تمامی فامیل تو همون شهر زندگی می کنند، پس…
    حالا این استدلال از کجا اومده ا… الاعلم. مگه امکان نداره یک تهرانی خیلی از فامیل هاش تهران باشند؟ یا شایدم بقیه شون شهرستانند و نمی تونند برند و بیبینشون؟ :دی. من احساس می کنم که این قسمت پست شما بارمنفی داره و شما سعی می کنی این جور القا کنی که اگه کسی تو تهران زندگی می کرد، احساس دلتنگی ایش کمتره. به عبارتی مهاجرت برای کسی که از تهران مهاجرت میکنه در اغلب موارد راحت تر از کسیه که از شهرستان مهاجرت می کنه که به نظر من در اغلب برعکسه چون خودم خیلی از این موارد و با چشم های خودم تو همون جایی که شما داری واسش قلم فرسایی می کنی دیدم.

    پی نوشت: این و واسه شما ننوشتم. واسه کسایی نوشتم که میان کامنت من و جواب شمارو می خونند.

    • امیر said,

      دسامبر 27, 2009 در 10:14 ق.ظ.

      من واسه کجا دارم قلم فرسایی می‌کنم؟!!!
      هیچ دلیلی‌ نداره که همه با نوشته‌های من موافق باشند و قصد متقاعد کردن شما را هم ندارم. ظاهراً نمیخواهید متوجه منظور من بشوید.

  15. دسامبر 27, 2009 در 8:03 ق.ظ.

    به نظر من به غیر از دوری از خانواده دور بودت از دوستان و رفقا می تونه خیلی سخت باشه! به خصوص من و همسرم که دوستامون هفته ای چند روز پیشمون میان! و توی این سن هم دیگه یافتن دوست تو یه کشور دیگه ( منظورم ایجاد کردن دوستس نزدیک) خیلی کار سختیه!

    • امیر said,

      دسامبر 27, 2009 در 10:16 ق.ظ.

      بله کاملا موافق هستم. ما هم بدلیل اینکه از فامیل دور بودیم ، با دوستانمان بیشتر رفت و آمد داشتیم. دوست خوب هم که سرمایه هست.
      خوش باشی‌

  16. sara said,

    دسامبر 27, 2009 در 9:34 ق.ظ.

    سلام
    دوست دارم این کارو بکنم و منتظر به فرصت مناسب هستم که یه وقت فکر بدی نکنند.
    امیر جان شما کدوم شهر هستید؟بین استرالیا و انگلیس کدوم رو صلاح می دونی؟

    • امیر said,

      دسامبر 27, 2009 در 10:18 ق.ظ.

      سارا جان زندگی‌ در اروپا خیلی‌ راحت نیست. من استرالیا را توصیه و ترجیح میدهم.
      خوش باشی‌

  17. sara said,

    دسامبر 28, 2009 در 7:01 ق.ظ.

    سلام .
    من نمی دونم چرا بعضی ها این طورین؟به زنبور درشت بی مروت بگو اگر نوش نمی دهی نیش هم نزن ما داریم اینجا تبادل نظر می کنیم نمی خواهیم که همدیگر رو بکوبیم نه همدیگر رو میشناسیم نه دیدیم نه کینه داریم
    پس چرا بعضی ها این طوری منفی بازی در میارن ؟ امیر جان توروخدا کسانی رو که کامنت منفی و توهین آمیز می ذارن تایید نکن خسته از مسایل روزانه می یایم اینجا که دلمون باز شه چند تا مطلب یاد بگیریم حتی توی این محیط مجازی هم نمی ذارن آرامش داشته باشیم.
    ممنون از راهنماییت بابت استرالیا باز دوباره به این نتیجه رسیدم که هرطور شده باید رفت همان دوری و دوستی وقتی دوری عزیزی…….

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 10:41 ق.ظ.

      سارا جان چون این کامنت بی‌ ادبانه بود و این بی‌ ادبی‌ هم صرفاً متوجه خود من بود ، پاسخ دادم بهش. اما این دوست عزیز تعصب بیجایی داشت. اولا من در نوشته‌هایم خیلی‌ دقت می‌کنم که خدایی نکرده توهینی متوجه کسی‌ نشود ، دوّماً من خودم یک عمر شهرستان زندگی‌ کردم و سوماً تو خودت هم الان داری شهرستان زندگی‌ میکنی‌ ، آیا من خلاف گفتم. اصلا بحث بحث شهرستانی یا تهرانی‌ نبود که ایشان یک دفعه رگ گردنش قلمبه شد.
      ای کاش یاد میگرفتیم که مخالفت‌های خودمان را هم محترمانه ابراز کنیم.
      یک پست می‌خوام در مورد استرالیا بنویسم ، شاید ، شاید بدردت خورد.
      خوش باشی‌

  18. پوریا said,

    دسامبر 28, 2009 در 7:04 ق.ظ.

    امیر جان من چون در همین سختی دو سال اول گیر کرده ام و بسیار دچار ضیق وقت هستم فقط خواستم سلامی کنم که بدانی دوستان قدیمی را فراموش نمی کنم.
    خوش باشی

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 10:43 ق.ظ.

      سلام نکرده عزیزی پوریا جان. شما که در قلب ما جا دارید. خوش اون روزها که روزی یک پست میگذاشتی !!!!
      خوش باشی‌

  19. ونوس said,

    دسامبر 28, 2009 در 8:51 ق.ظ.

    سلام دوست عزيز
    اگه كه سهوا در فرم اپليكيشن فرم اصلي فراموش كنيم كه جايي كه ازمون سوال كرده كه دوست دارم مصاحبه تون به چه زباني باشه(انگليسي يا فرانسه) اونو علامت بزنيم آيا از طرفشون براي صدور رفرنس نمبر مشكل و خللي وارد ميكنه يا نهمتوجه ميشن كه طرف سهوا يادش رفته؟
    يه سوال ديگه هم داشتم شما زمان دقيق تعطيلات سفارت رو مي دونين(منظورم سيدني)؟

    ممنون

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 11:15 ق.ظ.

      سلام ونوس جان
      اگر پست قبلیم را مطالعه کرده باشی‌ ، دیگه قصد ندارم در مورد مهاجرت به کانادا اظهار نظری داشته باشم ، اما به خاطر اینکه بی‌ ادبی‌ نشده باشه:
      من یک مورد را شاهد بودم که فراموش کرده بودند میزان تسلط به زبان دوم را علامت بزنند ، کلّ فرم هایشان بدلیل عدم تکمیل برگشت خورد. که امیدوارم این مورد برای شما اتفاق نیفته و فایل نامبر خود را بگیرید.
      سفارتهای کانادا فردا و پس فردا باز هستند و دوباره تعطیل میشوند تا ۴ ژانویه ، پس خیلی‌ نباید منتظر چیزی بود تا دوشنبه آینده.
      خوش باشی‌

  20. مرجان said,

    دسامبر 28, 2009 در 9:19 ق.ظ.

    سلام
    اين پست شما اشك منو درآورد مخصوصا قسمتي كه گفتين بچه ميگه برگرديم خونه!
    خيلي قشنگ و ملموس مينويسين.
    راستي همسر من ميگه با قانون Tier1 (شرايطشو داريم) بريم انگليس و همزمان كانادا(فدرال) اقدام كنيم چون انگليس زودتر درست ميشه بريم اگه كار پيدا كرديم وشرايط خوب بود ميمونيم اگر نه هروقت كانادا درست شد ميريم كانادا مايك دختر 7 ساله هم داريم شما چه نظري داريد؟
    به نظر شما بهتر اين نيست كه فقط كانادا اقدام كنيم؟(چون ميدونم كه شرايط كار و زندگي در انگليس راحت نيست)
    ممنون از پاسخ شما.

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 11:35 ق.ظ.

      سلام مرجان جان
      بیشترین فشاری که تو این مدت به من آمده ، زمانی‌ بوده که دخترم میخواسته برگرده. چون ما تمام سختی ها را داریم تحمل می‌کنیم برای اون و آینده اون. ولی‌ خوب حسنی که داره ، بچه هستند و زود فراموش میکنند و دوباره سرگرم میشوند.
      مرجان جان Tier 1 چندین کتگوری مختلف داره که احتمالا شما واجد شرایط برای اسکیل ورکر هستید و اطلاع هم دارید که سیستم شده امتیاز دهی‌ و شرایط خیلی‌ راحت نیست ، مثل گذشته. ما هم زمانی‌ که آمدیم اینجا برنامه این بود که بریم امریکا و اگر خوب بود همینجا بمونیم. خوب امریکا که نشد ، و از اینجا هم راضی‌ نیستم. البته اصلا پشیمان نیستم. دخترم به زبان کاملا مسلط شده ولی‌ اگر موقعیتی پیش بیاد ، خواهم رفت.
      دیگه تصمیم با خودتان. من خیلی‌ راضی‌ نیستم. شاید همه جا همین طور باشه ، نمیدونم. ولی‌ با اون چیزی که فکر می‌کردم ، خیلی‌ فرق داشت. علیرغم اینکه خیلی‌ هزینه کردیم ، و تجربه خوبی‌ هست.
      خوش باشی‌

  21. نیما said,

    دسامبر 28, 2009 در 1:40 ب.ظ.

    امیرخان سلام.یه سوال داشتم،من30جولای2009 تاریخ فایل نامبر دومم هست،و تاکنون وضعیت پروندم رو توی سایت Received by visa office قید میکنه.میخواستم بدونم پرونده کی visa office eligibility review complete میشه و کی In process،مدیکال در کدام مرحله ارسال میشه ودعوت به مصاحبه کی صورت می گیره؟اگه بطور کامل راهنماییم کنی ممنون میشم.با سپاس

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 3:52 ب.ظ.

      پس قرار شد که من در این زمینه سوال جواب ندم !!!
      ………………………….
      آخه اگر بی‌ جواب بگذارم هم که بی‌ ادبی‌ میشه.
      این آخریشه دیگه انشاالله.
      نیما جان تا ۱۸۰ روز هم شده که در این وضعیت بودند دوستان دیگه.
      انشاالله در ژانویه به این پراسس تبدیل خواهد شد وضعیتت و مدیکال را هم خواهی‌ گرفت.
      من مواردی را شاهد بودم که وضعیتشان visa office eligibility review complete شده و پس از ۲ هفته به این پراسس تبدیل شده است. اما متاسفانه یکی‌ از دوستان وضعیت پرونده اش visa office eligibility review complete شد و متاسفانه ریجکت شد. مصاحبه هم خیلی‌ به ندرت برای کسی‌ بگذارند.
      خوش باشی‌

  22. sara said,

    دسامبر 28, 2009 در 2:14 ب.ظ.

    سلام
    مرسی امیر جان ما زیاد اذیتت می کنیم کانادا رو که بی خیال شدی ما هم زدیم تو خط استرالیا……. راستی این کارمندان سفارت کی بر می گردن سر کاروزندگیشون؟یه جورایی فقط دارم شرایط موجود رو به زور تحمل می کنم اگه کانادا نشه نمی دونم باید چه کار کنم باید یک راه دیگه ای پیدا کنم تو چی رو پیش نهاد می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 4:25 ب.ظ.

      نه سارا جان. یک پست خیلی‌ کوتاه هست. البته دیشب روی یخ خوردم زمین و عملا الان یک دست بیشتر ندارم !!! اگه خوب نشد دستم مجبورم با تاخیر بنویسم.من مطمئنم که تو ژانویه مدیکالت را میگیری.
      از ۴ ژانویه کار‌ها شروع میشه. اگر عجله داری و پول هم داری ، بریتانیا. واگر نه تا ۶ ماه دیگه کانادایی.
      خوش باشی‌

  23. نجمه said,

    دسامبر 28, 2009 در 3:32 ب.ظ.

    سلام
    خیلی جالبه که مشکلاتی که شما نوشتید همون چیزهاییست که من ازش می ترسم.البته نسبت به وضع کار خیلی بدبین نیستم . بیشتر مشکلات فرهنگی وتربیتی بچه هام ( یه دختر 12 ساله دارم) و وابستگی اونها به فامیل (با اینکه ما خیلی از هم دوریم)منو نگران میکنه.هرچند به قول شما نفس اینکار بخاطر آینده اونهاست.فعلا نظر همسرم اینه که با یک مسافرت کاری چند ماهه میتونیم خودمون رو محک بزنیم .البته اون قبلا کانادا زندگی کرده و ضمن تایید نکات + اونجا خیلی به مهاجرت اعتقادی نداره.
    شاد باشید وسبز.

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 4:44 ب.ظ.

      نجمه جان اینها مشکلاتی هست که در همان ماه‌های اول میاد سراغ آدم. هر چقدر از قابلیت انعطاف بالاتری برخوردار باشید ، زودتر از این حالت خارج خواهید شد.
      در مدت کوتاهی‌ همه چیز به حالت عادی باز خواهد گشت. به اعتقاد من اصلا نباید نگران شد. چند سال دیگه بچه‌ها خواهند فهمید که با خریدن این مشکلات به جان ، چه لطفی‌ در حقشان کردیم.
      خوش باشی‌

  24. ريحانا said,

    دسامبر 28, 2009 در 4:25 ب.ظ.

    سلام امير جان پست خيلي خوبي بود.
    من هميشه از مهاجرت و زندگي در كشورهاي پيش رفته براي خودم بهشت ساخته بودم! اما مدتيه خيلي واقع بينانه بهش فك مي كنم و حتي يه درصد فكر مي كنم شايد دوباره تصميم بگيرم كه برگردم!!

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 4:54 ب.ظ.

      ریحانا جان به اعتقاد من هیچ زمانی‌ نباید به بازگشت فکر کرد. چون با بودن گزینه بازگشت ، پیشرفت و رسیدن به ایده ال هائی که برایش زحمت کشیده ایم ، به کندی و یا حتی دسترسی‌ به آن غیر ممکن خواهد شد.
      خوش باشی‌

  25. سیمین said,

    دسامبر 28, 2009 در 4:40 ب.ظ.

    سلام امیر خان
    من بنوبه خودم جدا از راهنمایهای بجا و سنجیدتون و از متانت و صبری که در پاسخهاتون بخرج میدید ممنونم … همیشه مطالبتونو میخونم ولی لازم دونستم اینبار براتون کامنت
    بذارم و ضمن تشکر و خداقوت برای خودتون و خانواده محترمتون از صمیم قلب آرزوی سلامتی
    شادکامی و موفقیت میکنم … پیروز باشید.

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 4:58 ب.ظ.

      ممنونم سیمین جان
      نظر لطف شماست. من هم بهترین‌ها را برایتان آرزو می‌کنم.
      خوش باشی‌

  26. یاسی said,

    دسامبر 28, 2009 در 5:08 ب.ظ.

    سلام …امیدوارم دست شما آسیب جدی ندیده باشه چون واقعا اذیت کنندست.خوشحال می شم اگه موضوع جدی نیست ما رو در جریان بگذاری …اینقدر خوبی که من و همسرم واقعا نگرانت شدیم.اگر کامنت نمی گذارم به این معنا نیست که از راهنمائی های مفیدت رو نمی خونیم…..بلکه واقعا چشم اندار آینده رو برامون روشن می کنه…من و همسرم از صمیم قلب آرزوی بهبودی دستت رو داریم

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 7:11 ب.ظ.

      ممنونم یاسی جان
      این بزرگواری شما را می‌رسونه. نه بحمدالله چیز مهمی‌ نیست. این چند روزه که همه جا تعطیل بوده و انشاالله فردا میرم دکتر. فکر می‌کنم کوفتگی شدید باشه. مهم نیست. باز هم ممنون.
      خوش باشی‌

  27. sara said,

    دسامبر 28, 2009 در 6:54 ب.ظ.

    امیر جان سلام.
    خدا بد نده چی شده ؟ زمین خوردی؟مواظب خودتون باشید .
    ای خدا از زبونت بشنوه خدا کنه که درست بشه من به خدا خسته شدم شرایط خیلی بدی دارم خیلی بد. الان باید بشینم آیلتس اکادمیک بگیرم فعلا که اگه نشد بریم کانادا یه جای دیگه بریم اما اصلا تمرکز ندارم حتی به خدا یه شماره تلفن نمی تونم حفظ کنم چه برسه به زبان..
    باز هم به خاطر همه چیز ممنون . مواظب خودتون باشید.

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 7:13 ب.ظ.

      آره همه جا یخزده بود و لیز خوردم …. . من مطمئنم که تو ژانویه نتیجه خواهی‌ گرفت. فقط صبوری بیشتر می‌خواد.
      خوش باشی‌

  28. reza1100 رضا said,

    دسامبر 28, 2009 در 8:00 ب.ظ.

    سلام اميرجان
    خوبي – اين چه تصميميه كه گرفتي؟ البته بايد تو بخش نظرات مطلب قبليت اينو مينوشتم. اما ترسيدم اونارو ديگه نخوني. آخه مرد حسابي . تو كه مرامت اينجوري نبود. پس كي بود ميگفت من به همه كمك ميكنمو … . اين همه بچه ها شمارو به عنوان يه منبع اطلاعات قبول كردن حيف نيست؟
    براي من كه اصلا قابل قبول نيست. اصلا نكنه در مورد سئوالي كه در مورد جوابت به يكي از بچه ها ازت كرده بودم از من ناراحت شدي؟ اينكه پرسيدم اگه زنگ بزنن سر كارش چي ميشه. بابا جون من فقط خواستم مثل دانشجو به استادش ، بهت درس پس بدم و رفع اشكال كنم. تازه هر مطلبيم كه تو اون فروم از شما ياد گرفتمو با ذكر منبع مينوشتم. اونم فقط بخاطر محدوديتي كه داشتي و نميتونستي جوابتو بنويسي اونجا.
    خيلي كار اشتباهيه به هر حال . اصلا تو به امثال من چي كار داري كه تا ناراحتت ميكنيم ميگي اصلا هيچي در اين موردا نمينويسم.
    ببخشيد اگه يكم ناراحتم . اخه حيفه يك نفر كه اينقدر اطلاعات داره ، بقيه رو محروم كنه. من اعتقاد دارم آدما نصفشون مال خودشونه و خانوادشون . اما نصفشون متعلق به بنده هاي خداست. ازت خواهش ميكنم به بچه ها كمك كن . يكسري بچه هاي تازه وارد هستند كه واقعا موندن چيكار كنن. هر چي كه من هم با اين اطلاعات نصفه ام بخوام بهشون كمك كنم باز بدتر گيجشون ميكنم. لازمه يكي مثل شما باشه كه همه ماها بهش رجوع كنيم.
    ضمن اينكه ميگي من نظراتم گاها با يكسري افراد فرق ميكنه. معلومه كه ممكنه فرق كنه. اين خود شخصه كه بايد جمع بندي كنه . من به همه ميگم اگه قدرت جمع بندي تجارب افراد رو داريد خودتون اقدام كنيد . اما اگه نميتونيد و با تجارب مختلف اقدام كننده هاي قبلي بدتر گيج ميشيد ، بريد وكيل بگيريد اون براتون راه رو مشخص كنه . يا ميشه يا نميشه.
    پس اون مسئله اصلا بد نيست.
    خوش باشي

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 12:22 ق.ظ.

      ممنونم رضا جان از کامنتت و لطفی‌ که به من داری.
      من تا به الان هیچ زمانی‌ از هیچ کس دلخور نشدم ، خصوصاً از دوستانی مثل شما که دیگه اصلا.
      بگذار یک واقعیتی را بهت بگم ، یکسری دوستان هستند که خواننده آن فروم هستند و گاها پاسخگوی سوالات و از دوستان من ، مثل صبا ، مهرداد ، رعنا و خود تو. این افراد به کنار ، من در تعجب هستم که چطور هر شخصی‌ به خودش اجازه میده در مورد مطلبی که اطلأعی نداره ، با اطمینان کامل نظر بده. یک سری به فروم‌های خارجی‌ بزن. ۲-۳ نفر هستند که پاسخگوی قطعی سوالات هستند و مابقی اگر هم چیزی بگویند ، نظر خودشان را میگن نه نظر قطعی را !!!
      خیلی‌‌ها هم در همین فروم فارسی ، از مشاور‌ها سوال میکنند و حرف آنها را میزنند.
      من بارها شاهد بودم که تو مطلبی را عنوان میکنی‌ و از من شنیدی ، دقیقا منبع را ذکر میکنی‌ و این مرامت را می‌رسونه.
      با اطلاعات غلط دادن ممکن هست با زندگی‌ و آینده افراد بازی‌ بشه. این کار اصلا پسندیده نیست !!! «من هم بار‌ها شده که گفتم نمیدونم و از کس دیگری سوال کنید». چه اشکالی‌ داره.
      اون اوائل چون نمیتونستم کامنت بگذارم ، وحید عزیز رابط من بود و لطف میکرد موارد من را اونجا مینوشت. وقتی‌ تونستم خودم کامنت بگذارم ، ادب ایجاب میکرد که از وحید تشکر کنم. کامنت تشکر من توسط شخصی‌ که از شعور بالایی برخوردار نبود ، پاک شد. از آن تاریخ به بعد دوستان دارند چپ و راست از هم بابت اطلاعات غلطی که میدهند تشکر میکنند !!!
      شخصی‌ الان اونجا شده همه کاره که تا چند وقت پیش نمیدونست مانی اردر چی‌ هست !!!
      یک شخص دیگری چند روز پیش خیلی‌ جالب بود برای من که میگفت Post Secondary همان دیپلم هست !!!! کجا نوشته این مطلب را؟؟ کلی‌ آدم هم گیج شدند. اگر تا به الان هم این عبارت به گوشش نخورده ، فرم‌ها را پر کرده؟ اگر هم مشاورش براش پر کرده ، حداقل یک بار دیده فرم‌ها را یا نه؟ در بالای صفحه ۲ فرم اسکجوال ۱ دقیقا مشخصه که Post Secondary ، دیپلم نیست.
      رضا جان ، متاسفانه یا خوشبختانه ، این فروم شده منبع اطلاعاتی‌ خیلی‌‌ها و موارد خیلی‌ زیادی من دیدم که این اتفاق افتاده. رضا جان دور از جون تو و اون عده که اسم بردم ، این مساله شده بچه بازی‌ !!!
      سرت را درد آوردم ، قصد لجبازی ندارم ولی‌ خودم را کنار کشیدم چون احساس می‌کنم که ما هم شدیم مثل خیلی‌ از مشاور‌ها که حرف هیچ کس را قبول نداریم و خودمان هم درست نمیگیم. این برای من عذاب هست و دوست ندارم که در این بازی‌ شریک باشم.
      خوش باشی‌

  29. باران said,

    دسامبر 28, 2009 در 8:12 ب.ظ.

    من اینجا که سالی یکبار را حتما زمین میخورم چون اگه زمین نخورم اون زمستان زمستان نیست (صورت خنده) ولی از شوخی گذشته امیدوارم که بهتر شده باشین و زود زود آپ کنین ! همچنین منتظر پست برای استرالیا هم هستم.

    • امیر said,

      دسامبر 28, 2009 در 11:37 ب.ظ.

      باران جان من اصلا عادت به زمین خوردن ندارم رو همین حساب اگر زمانی‌ زمین بخورم ، حسابی‌ آسیب میبینم که ایندفعه ظاهراً خدا رحم کرد ، البته تا فردا که باید ببینم دکتر چی‌ میگه.
      اون پست استرالیا هم فقط مخصوص توست ، هر چند میدونم اونجا برو نیستی‌ !!!
      خوش باشی‌

  30. باران said,

    دسامبر 29, 2009 در 2:02 ق.ظ.

    امیر گل خوب منو می شناسی ها …. (صورتی که چشمک میزنه)

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:06 ق.ظ.

      من طرفم را نشناسم که دیگه هیچی‌ !!!
      خوش باشی‌

  31. مامان دریا said,

    دسامبر 29, 2009 در 5:14 ق.ظ.

    سلام آقای امیر خوب
    امیدوارم که مسئله ی دستتون خیلی جدی نباشه و زودتر خوب بشه من هم با کامنت آقای رضا 1100 موافقم در ضمن به نظر من انچه که در فروم مربوطه مطرح میشه یا در وبلاگ های مرتبط با مهاجرت تنها در حکم همفکریه و شخص متقاضی مسئو ل تمام انتخابها و اعتمادها یش هست عملا شما بیش از حد مسئولانه با موضوع برخورد میکنید حتی مشاوران و یا به اصطلاح وکلا هم در این حد حساس بر خورد نمیکنند در هر حال فقط خود متقاضی مسئول است و لاغیر اما همین که من میتونم با شما یا آقای مهرداد همفکری کنم یا فروم رو بخونم خیلی در تصمیم گیری هام موثر است ولی مسولیتی به عهده کسی نیست پس من هم پیشنهاد میکنم بخش هم فکری در مهاجرت به کانادا رو فعال نگه دارید . راستی من در فروم عضو نیستم چون نمیتونم باهاش کار کنم ولی کسی در مورد visa office eligibility review completeدر فروم سوال کرده بود و من به وبلاگ مهرداد عزیز(سلام کانادا) لینک پست پندینگ شمارو دادم وایشون در فروم مطرح کردن خلاصه اینم حلال کنید.

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:14 ق.ظ.

      دوست عزیز من این کار را برای تفریح انجام نمیدم. احساس مسئولیت می‌کنم. فرض می‌کنم که پرونده خودم هست برای همین هم خیلی‌ اذیت میشم این موارد را میبینم.
      ولی‌ کاملا درست میفرمائید و خود شخص مسول تصمیم گیری‌هایش می‌باشد.
      خوش باشی‌

  32. ونوس said,

    دسامبر 29, 2009 در 6:46 ق.ظ.

    ممنون امير جان كه جواب سوالم رو دادين راستش خيلي دلم شور ميزنه كه مشكلي براي رفرنس نامبر پش نياد و متاسفانه من پست قبليه شما رو هم نخونده بودم وگرنه كه با اينكه مي دونم ميشه هميشه به گفته هاتون اعتماد كرد ازتون در اين مورد سوالي نمي پرسيدم(بذازين پاي استرسم براي رفرنس نامبر و بي دقتيم بخاطر نخواندم پست قبلي)

    پايدار باشي

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:16 ق.ظ.

      ونوس جان
      این استرس از روز اول تا زمانی‌ که ویزا بگیری باهات هست. پس سعی‌ کن کمی‌ صبورتر باشی‌. همه چیز درست خواهد شد.
      خوش باشی‌

  33. مژده said,

    دسامبر 29, 2009 در 6:47 ق.ظ.

    امير جان ممنون از اين پستت… قبل از تغيير قوانين مهاجرت به كانادا قصد مهاجرت به استراليارو داشتيم و كلي تحقيق و مطلب خووندن و اقدامات اوليه با قاون جديد مهاجرت كانادا همه كنسل شد و آقاي همسر فعلاً فقط به كانادا فكر مي كنه… در مورد سختيها به قول شما شنيدنش با لمس واقعيت مشكل خيلي فرق داره ولي اميدوارم حداقل به خاطر آينده ي دختر كوچولوم از پسشون بر بيام…. شاد باشي

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:22 ق.ظ.

      مژده جان مطمئن باش که از پسش بر خواهی‌ آمد. شک نکن اما باید قابلیت انعطاف خودت را بالاتر ببری و سطح توقع خودت را پائینتر. مطمئن باش که موفق خواهی‌ شد.
      صبا جان در حالی‌ که یک پزشک هست ، میگفت همیشه دارم خودم را در حال تی‌ کشیدن میبینم.
      مطمئناً تی‌ نخواهد کشید ، اما همین تصورش نشان دهنده این هست که قطعاً جزو افراد موفق خواهد بود.
      خوش باشی‌

  34. نیما said,

    دسامبر 29, 2009 در 7:36 ق.ظ.

    امیر جان ممنون بابت توضیحاتت.می بخشید اگر سوالات تکراری بود ، متاسفانه من مطالبت رو کامل مطالعه نکرده بودم.مجددا سپاس بابت کمکت،امیدوارم مراحل طبق پیشبینی شما پیش بره،ظاهرا طبق اظهارات بچه های اینجا پیشبینی های شما اکثرا| درست ازآب
    درمیاد.باسپاس

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:24 ق.ظ.

      شما و دوستان لطف دارید. مطمئناً آینده خبر‌های خوبی‌ برایتان خواهد داشت.
      خوش باشی‌

  35. صبا said,

    دسامبر 29, 2009 در 8:38 ق.ظ.

    خیلی عالی بود، ممنون

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 11:27 ق.ظ.

      خواهش می‌کنم.
      خوش باشی‌

  36. مهراد said,

    دسامبر 29, 2009 در 12:09 ب.ظ.

    سلام به دوستان من 38 سال سن دارم و دارا يسه فرزند 10 و 3 و 1 ساله هستم تقاضاي سفر به استان سسكچوان كردم از طريق كارآفريني و ميدانم كه از ابتداي امر بايد يه كاري براي امرار معاش جور كنم تا جا بيفتم حال سئوالي كه از شما دارم اينه كه با سه تا بچه امكان پذير هست ؟متشكرم

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 12:13 ب.ظ.

      دوست عزیز به اعتقاد من غیر ممکن اصلا وجود نداره. اما شما قطعاً نسبت به بقیه سختی بیشتری را باید تحمل کنید. اگر در خودتان می‌بینید ، چرا که نه؟! قطعاً موفق خواهید شد.
      خوش باشی‌

  37. مهراد said,

    دسامبر 29, 2009 در 12:18 ب.ظ.

    امير خان ببخشيد وقت شما را ميگيرم براي يك زندگي متوسط با شرايط خانواده من چه قدر درامد ماهيانه ضروريست ؟

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 12:24 ب.ظ.

      مهراد جان من کانادا نیستم و بهتر هست از دوستانی که آنجا ساکن هستن سوال بفرمائید. اما فکر می‌کنم به ۳ الی‌ ۴ هزار دلار ماهانه نیاز داشته باشید. باز هم بهتر هست از کسانی‌ که آنجا ساکن هستند سوال کنید.
      خوش باشی‌

  38. مهراد said,

    دسامبر 29, 2009 در 12:27 ب.ظ.

    خيلي متشكرم . آيا كسي اينجا هست كه ساكن كانادا باشد؟

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 12:29 ب.ظ.

      بله. وبلاگ مهاجر ونکوور – پوریا عزیز – در ونکوور ساکن هستند.
      خوش باشی‌

  39. مهراد said,

    دسامبر 29, 2009 در 12:35 ب.ظ.

    ممنون

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 12:52 ب.ظ.

      خواهش می‌کنم. صبا عزیز هم در وبلاگ پزشک مهاجر ، ایران هستند اما در مورد ساسکاچوان اطلاعاتی‌ دارند.
      خوش باشی‌

  40. sara said,

    دسامبر 29, 2009 در 3:26 ب.ظ.

    سلام امیدوارم که دکتر رفته باشی و هیچی نباشه.ممنون از دلداریهات امیر جان.خدا از زبونت بشنوه.یه دوستی داریم تازه از کانادا آمده ایران تعطیلات نامه ما رو که دید گفت شما eligible هستید وگرنه براساس حرف خودشون در این نامه ظرف 3 ماه بهتون نامه rejection می دادن و fund رو برمی گردوندن نمی دونم راست می گه یا نه چون اون دوستمون هم 3 ماه بعدش رد شد الان 7 ماه شده که هیچ خبری نیست . خودشون گفتن پراسسینگ تایم تو آفیس دهلی میانگین 8 ماه طول می کشه یعنی ممکنه از 8 ماه هم بیشتر طول بکشه؟دعوام نکن که از کانادا می پرسم

    • امیر said,

      دسامبر 29, 2009 در 3:40 ب.ظ.

      خیلی‌ بهترم و دکتر هم نرفتم. آخه اینجا دکتر رفتن هم داستان داره واسه خودش.
      شک نکن که اگر میخواستند ریجکت کنند تا الان انجام داده بودند. بله احتمال داره که بیشتر از ۸ ماه بشه برای ایرانی‌ ها.
      خوش باشی‌

  41. sara said,

    دسامبر 29, 2009 در 6:52 ب.ظ.

    سلام ببین من هم که پام آسیب دید یه بار رفتم دکتر و دیگه نرفتم هنوز که هنوزه توی سرما پام می سوزه و درد می گیره دکتره رو حتما برو .
    باز هم ممنون بابت همه چی.

    • امیر said,

      دسامبر 30, 2009 در 12:23 ق.ظ.

      ممنونم سارا جان
      فردا حتما میرم دکتر.
      خوش باشی‌

  42. reza1100 رضا said,

    دسامبر 29, 2009 در 7:48 ب.ظ.

    امير جان – سلام
    ببخشيد يكم تند مطلبمو نوشتم .آخه يكدفعه شوكه شدم.
    همه مطالبت قبول . اما براي ما اين مطالب قانع كننده نيست. البته شما تا اونجا كه از طريق همين نوشتاري آشنا شدم فرد فهميده اي هستي و دلايلي قانع كننده براي خودت رو داري. ما شايد چون از بيرون ميبينيم نميتونيم شمارو درك كنيم.
    اما با شناختي كه از شما پيدا كردم بعيد ميدونم بتوني عمليش كني. نه اينكه بخوام با اين كار احساستو تحريك كنما. منظورم اينه كه آدم وقتي ازش سئوال ميشه و ميبينه ميتونه سئوالشو با اطمينان جواب بده ، ناراحت ميشه اگه به طرفش كمك نكنه.
    بازم هر طور خودت ميدوني عزيز. من نميخوام اذيت بشي. ولي وظيفه دونستم بخاطر بچه هاي تازه كار ازت اين خواهشو بكنم.
    وقتي با فاطيما صحبت ميكنم ، ميگيم خوبه آدم وقتي از ايران ميره و ميبينه ميتونه به هموطنش تو ايران كمك كنه ، ازش دريغ نكنه. مثال شما رو ميزدم و ميگفتم كه مثلا اين بنده خدا اونقدر بزرگواره كه گفته اگه نتونستين از كسي ماني اردر را جور كنيد من براتون اين كارو ميكنم. آدم ممكنه هيچوقت اين زحمتو نده ولي هميشه اين دلگرميو داره كه يك راه ديگه اي هست كه بشه از اون وارد شد و نتيجه گرفت. و با خودم هم عهد بستم اگر روزي تونستم برم ، مثل خودت برگردم و پشتمو نگاه كنم و ببينم كه من متعلق به اين خاكم و هر كاري كه بتونم حتي اگه يك مقدار هم برام وقت گير يا حتي فكر گير باشه انجام بدم.
    خوش باشي

    • امیر said,

      دسامبر 30, 2009 در 12:30 ق.ظ.

      ممنونم رضا جان
      من هم منظورم فقط کمک بود و تلاشم را هم می‌کردم که این مساله را جدی بگیرم و ملاک را بر این قرار بدهم که تمام این پرونده‌ها ، پرونده‌های خودم هست.
      ولی‌ الان احساس می‌کنم که وارد یک بازی‌ زشتی شدم که ممکن هست نفرین برایم به ارمغان بیاره. فعلا از دور دارم نظاره می‌کنم. تا بعد ببینم چی‌ میشه. در هر صورت از لطف شما سپاسگزارم.
      خوش باشی‌

  43. كاميار said,

    دسامبر 30, 2009 در 9:02 ق.ظ.

    سلام
    من چند تا سوال دارم البته شاید تکراری…
    من می خوام اقدام کنم.اما اولا مطمئن نیستم بتونم نمره ی خوبی از آیلتس بیارم الان هم بدون زبان 12 نمره کم دارم…میتونی بهم بگی از هر مهارت چند بگیرم کافیه؟
    دوم:همسر من هنوز دانشجو است اما قطعا تا 6 ماه دیگه مدرک میگیره..به نظرت من الان اقدام کنم یا نه؟؟؟
    سوم:این قوانین کی عوض میشه؟و آیا قبل از عوض شدنش به ما میگن؟
    چهارم :من وکیل سراغ ندارم…خودم هم وضع زبانم این قدرا خوب نیست که مدارکم رو تکمیل کنم …نظرت اینه که چیکار کنم؟
    پنجم:واسه رفتن چقدر پول نیازه؟
    و هزینه زندگی دو نفر در شروع کار ندارن چقدره؟
    ششم:شما خودتون در چه مرحله ای هستین؟مدیکالتون امده؟
    هفتم:چرا بعضی پرونده ها برای مصاحبه میرن و بعضی نه؟
    هشتم:چه پیشنهادی برای ما داری؟
    نهم:استاد زبان من می خوار تا عید ما رو برسونه به سطح i وبعد از اونم با يه كلاس مخضوص ايلتس تا خرداد آمادمون كنه به نظرت اين امكان پذيره؟خودش كه ميگه مي تونه!!!
    دهم :در كل پيشنهاد چيه؟
    در ضمن من 29 سالمه و همسرم 28.من مهندس عمرانم.و همسر دانشجوي ارشد .من 2 سال و 8 ماه سابقه كار با بيمه دارم.و همسر يك سال.من و همسر هيچ فاميلي در كانادا نداريم و همچنين هيچ پيشنهادي براي كار.وضعيت مالي ما متوسطه و حدودا 20 ميليون كل دارايي ماست
    مديونتون ميشم اگه جواب ما رو زود بدين.

    • امیر said,

      دسامبر 30, 2009 در 12:05 ب.ظ.

      دوست عزیز اگر پست قبلی‌ من را مطالعه کرده باشید ، عرض کرده بودم که من در زمینه مهاجرت به کانادا مطلبی نخواهم نوشت. جمله آخرتان هم که دیگه کار را خرابتر کرد ، چون نه دوست دارم مدیون کسی‌ باشم و نه کسی‌ مدیون من. سوالات شما هم که یک کتاب جواب می‌خواد !!! خیلی‌ خلاصه عرض میکنم و اگر نیاز به توضیحات بیشتر داشتید ، از دیگر دوستان سوال بفرمائید:
      ۱- به جدول نگاه کنید و خودتان تشخیص دهید ، اما اسپیکینگ و رایتینگ ۶.۵ و ریدینگ و لیسنینگ ۶ ، میشه ۱۲ امتیاز.
      ۲- شما الان میتونید اقدام کنید اما باید لیسانس همسرتان را ارائه دهید.
      ۳- هیچ زمانی‌ را برای تغییر قوانین اعلام نکرده اند و حتما قبلش خواهند گفت.
      ۴- من هیچ اعتقادی به مشاور ندارم ، از دوستان دیگه میتونید کمک بگیرید و مشکلی‌ نیست.
      ۵- حدود ۱۴۰۰۰ دلار کانادا باید داشته باشید. هزینه زندگی‌ شهر به شهر فرق میکنه و بستگی داره که چطور بخواهید زندگی‌ کنید. ماهانه حداقل ۱۵۰۰ دلار در نظر داشته باشید.
      ۶- من در هیچ مرحله نیستم !!!
      ۷- اگر مدارک تکمیل باشه و برای افیسر سوالی‌ پیش نیاد ، مصاحبه نخواهید داشت.
      ۸- در چه زمینه باید پیشنهاد کنم؟ من متوجه منظورتان نشدم.
      ۹- من نمیدونم که سطح زبان شما الان در چه وضعی هست. اون مهم نیست که چی‌ میگه ، شما در خودتان می‌بینید که ۶ ماهه به سطح قابل قبول برسید؟
      ۱۰- دوست عزیز سوال ۱۰ با ۸ مثل هم هست ، در چه زمینه پیشنهاد من را می‌خواهید بدونید؟
      با توجه به اینکه امتیاز سابقه کار را کامل نمیگیرید ، فکر می‌کنم باید از زبان بیشتر امتیاز بگیرید. دوباره حساب کنید.
      خوش باشی‌

  44. دسامبر 30, 2009 در 4:28 ب.ظ.

    سلام
    من با بعضی از مواردی که ذکر کردید از نزدیک برخورد داشتم و معتقدم همانطوریکه گفتید همه انها قابل حل هستند چراکه انسان اصولا» خودش را خیلی زود با محیط تطبیق میده.نکته مهمی را در مورد زبان اشاره کرده بودید که جهت تائید ان عرض کنم که من تجربه داشتن استادان اسکاتلندی و ایرلندی را داشتم شاید باورش سخت باشه با اینکه مشکلی با زبان انگلیسی نداشتم ولی یک هفته طول کشید تا بفهمم اینها چی میگن.این موارد در خصوص هم کلاسیهای من هم صدق میکرد مخصوصا» نیوزلندیها .
    راستی در پیوندها دیدم «پیش بسوی کانادا» لینک شده خواستم عرض کنم که وبلاگ من پیش ندارد ولی متوجه شدم اصلا» وبلاگ من نیست.
    با ارزوی موفقیت برای شما

    • امیر said,

      دسامبر 30, 2009 در 6:33 ب.ظ.

      سلام شهرام جان
      دقیقا درست میفرمائید. اگر دوستانی که مهاجر هستند بتونند خود را به راحتی‌ با شرایط محیط تطبیق بدهند ، هیچ چیز غیر قابل تحمل وجود نخواهد داشت.
      شما که خودت استاد زبانی با این جماعت مشکل داشتی ، دیگه تکلیف ما معلوم هست.
      از بابت لینک هم معذرت می‌خوام ، من اصولا خیلی‌ دیر به دیر سر میزنم به این بخش و ظاهراً شما از قلم افتاده بودید. با اجازه تان لینکتان کردم.
      خوش باشی‌

  45. نجمه said,

    دسامبر 30, 2009 در 8:37 ب.ظ.

    سلام آقا امیر
    امیداورم دستتون بهتر شده باشد و مشکلش جدی نباشه.
    من دقیقا نمدونم موضوع چیه ، ولی اگه واقعا تصمیم گرفتین دیگه دوستانی رو که به کمکتون احتیاج دارند نا امید کنید کمی بی انصافی است البته از دید من به عنوان کسی که به راهنمائیهاتون خیلی نیاز داره ، و گرنه سخاوتمندی شما در کمک به دیگران و وقتی که برای اینکار میگذارید همیشه برام حیرت آور بوده .بهرحال لطفا در تصمیمتون تجدید نظر کنید چون اینکار شما باعث می شه یک عده گرفتار مشکلات ناشی از نا اگاهی افراد مدعی تخصص شوند .در مورد خود من در اوایل آشنایی با وبلاگ شما این مشکل داشت به وجود می آمد ،یادتون هست؟ ضمنا شما نگران اطلاعات غلط یا به قول خودتون بچه بازیهای اعضای اون فروم ها نباشید ، اتفاقا من بعد از سوالی که برام پیش اومد و پاسخ اشتباه اونها تازه قدر داشتن منبع موثقی مثل شما رو دونستم .جالب اینجاست که من دقیقا همون یک بندی رو که یادم رفت ازتون بپرسم رو ناقص پرکردم.
    از همه اینها گذشته اگر قرار باشه به توصیه منطقی و صحیح شما عمل کرده سراغ وکیل نریم ، دیگران هم که خیلی به موثق بودن اطلاعاتشون اعتباری نیست ، پس باید چکار کنیم ؟ تازه من میخوام وقتی مدارکم تایید یا ریجکت شد دوباره شروع کنم به سین جین کردن !!

    شاد باشید وسبز

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 3:29 ب.ظ.

      ممنونم نجمه جان از لطفت اما من هنوز هم اعتقاد دارم که دوستان زیادی هستند که میتوانند به شما کمک کنند.
      شما بالاخره چکار کردی؟ نتونستی بسته پستی را برگردونی؟ انشاالله که قبول میکنند.
      من یک مقدار فعلا با خودم درگیر هستم. دوست ندارم وارد این بازی‌ بشم که آخرش نفرین هست.
      خوش باشی‌

  46. نجمه said,

    دسامبر 30, 2009 در 9:06 ب.ظ.

    امیر خان باز هم سلام
    اینقدر نارحت بودم که یادم رفت بگم سال نو میلادی و کریسمس مبارک . امیدوارم در کنار همسر و پانیذ گلتون سال خوب و پرباری داشته باشید.
    سبز باشید و بهاری

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 3:31 ب.ظ.

      ممنونم. انشاالله سال ۲۰۱۰ برای شما هم سالی‌ سرشار از موفقیت با سلامتی‌ کامل باشه.
      خوش باشی‌

  47. مريم said,

    دسامبر 31, 2009 در 4:32 ق.ظ.

    سلام خسته نباشيد. ممنون از سايت مفيدتون.يه سوال دارم از خدمتتون.شرمنده مي دونم گفتيد ديگه به سوالات كانادا جواب نمي ديد …اما من دير سايتتونو پيدا كردم و الان واقعا سر دو راهي گير كرديم ….به هر حال هر اقدامي براي مهاجرت هزينه داره و بهتره قبلش بدونيم راهو درست رفتيم بعد وقت و انرژي براش صرف كنيم….
    همسرم الان مشغول گذراندن خدمت سربازي مي باشد…. اما پاسپورت داره …يعني چند ماه پيش كه درسش تموم نشده بود براي شركت در يك كنفرانس در اروپا بهش پاسپورت و ويزا دادن…. الان مي خوايم واسه مهاجرت اقدام كنيم…هر وكيلي يه چيز مي گه!!!! يكي مي گه چون كارت اتمام خدمت نداره نميشه …يكي مي گه چون پاسپورت داره مي شه …ما مونديم چيكار كنيم؟؟؟؟ لطفا كمكمون كنيد راه درستو بريم…. اگه كارت پايان خدمت لازم نباشه همسرم حدوده 75 امتياز داره و مي تونيم اقدامات اوليه رو داشته باشيم…

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 3:42 ب.ظ.

      مریم جان من دیگه قصد نوشتن مطلب و یا پاسخ به سوالات در زمینه مهاجرت به کانادا را ندارم اما:
      به احتمال زیاد پاسپورت همسر شما اعتبار محدودی داره و یا برای یکبار خروج مجوز داشته اند ، در هر صورت زمانی‌ که شما فرم‌ها را پر می‌کنید ، بخشی هست که مربوط به سربازی میشه و میبایستی آن قسمت را تکمیل کنید و مدارک مثبته را هم نشان دهید ، که همان کارت پایان خدمت میشه. از طرفی‌ من فکر نمیکنم که ایشان ۷۵ امتیاز داشته باشند ، چون سابقه کار لازم را ندارند. من به دیتیل مدارک شما واقف نیستم ، اما از نظر من شما متاسفانه واجد شرایط برای اقدام نیستید.
      خوش باشی‌

  48. sara said,

    دسامبر 31, 2009 در 4:35 ب.ظ.

    سلام امیر جان معلومه که حسابی سرگرم جشن سال نو میلادی هستی چون پست جدید نمی ذاری. امیدوارم که سال خیلی خوبی داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین .

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 7:15 ب.ظ.

      ممنونم سارا جان
      نه بابا چه جشنی من که امروز همش تو بیمارستان بودم و از دستم عکس گرفتند و در نهایت گفتند نشکسته ، اما دستم را بسته بندی کردند !!!
      اصلا حال و حوصله ندارم ، من هم مثل باران عزیز منتظر یک نامه بودم و فکر میکردم که قبل از پایان سال میاد ، اما خوب نیامد و نمیدونم که کی‌ میاد.
      اگر این دست محترم اجازه بده ، یک پست در مورد استرالیا که قولش را به باران جان داده‌ام فردا خواهم نوشت.
      خوش باشی‌

  49. نجمه said,

    دسامبر 31, 2009 در 4:53 ب.ظ.

    امیرآقا سلام
    راستش با هزار زوری تونستم DHL ایران را مجبور به ارسال ایمیلی مبنی بر تقاضای بازگشت پاکت بکنم ولی وقتی اونها اینکار رو کردند که پاکت داشت از لندن خارج میشد به طرف هالیفکس ،البته دفتر هالیفکس قول داد (در تماس تلفنی که باهاشون گرفتم و دریافت ایمیل ایران را تایید کردند) که به محض دریافت اونو ریجکت می کنند،اما انگار صابون ایرانیها و سمبل کاریهاشون به تن اونها هم خورده چون دقیقا کمتر از 24 ساعت بعد اونو تحویل اداره مهاجرت داده و امضا هم گرفته بودند. بهرحال من حالا منتظرم تا مدارکم ریجکت بشه اما می ترسم خیلی طول بکشه و اعتبار مانی اردر مشکل پیدا کنه.
    خلاصه اینکه امیر آقا ما تا حالا کلی با معلومات شما به عنوان یک دوست در دنیای مجازی به بقیه دوستامون که متقاضی مهاجرت هستند پز دادیم حتی چندتاشون مصمم بودند که برای تحویل فرمهای اولیه باید به سوریه رفت که من با استناد به پاسخ شما اونها رو منصرف کردم و الان که پروسه رو شروع کردند کلی ندیده بجانتون دعا می کنند. حالا اگه قرار باشه شما دیگه کمکمون نکنید یه کوچولو کم لطفی است. راجع به سایر دوستان و کمکشون من اصلا چنین اعتقادی ندارم چون خودم دارم چوب فقط یک بند اشتباه رو می خورم.جالب اینجاست که من اوایل یک سوالی در مورد سفر چندماهه به کانادا در حین درخاست مهاجرت از یک وکیل پرسیدم که گفت امکان چنین کاری وجود ندارد . ولی بعد از شما پرسیدم ونظر اونو رد کردید . خلاصه همسرم از یک دوست مقیم کانادا خواست تحقیق کند که ظاهرا خود بخش مربوط به صدور ویزا بهش میگه این دو درخواست هیچ تضادی باهم نداشته و حتی امکان صدور ویزا چند ماهه در این حالت بیشتر هم است. این شد که همسرم هم به اطلاعات شما اعتماد کامل داره و ما مصر هستیم این راه را با کمک شما ادامه بدیم .امیدوارم تا وقتی تکلیف ما روشن می شود شما هم تجدید قوا کرده و با همان انرژی به دوستانتون کمک کنید .هر چند که پستهای فعلیتون در آگاه شدنمون نسبت به راهی که می خواهیم در پیش بگیریم واقعا مفید است.
    شاد باشید و سبز بمانید

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 7:20 ب.ظ.

      ممنونم نجمه جان
      من دعا می‌کنم که همون فرم‌ها را قبول کنند و برایت فایل نامبر را بفرستند.
      من تا الان که روی حرفم مبنی بر عدم نوشتن مطلب در مورد کانادا و همینطور پاسخگوی هستم. انشاالله که شما هم تمام کار‌هایتان خیلی‌ دقیق و مرتب انجام بشه و نیازی به هیچ کس پیدا نکنید.
      خوش باشی‌

  50. ستاره said,

    دسامبر 31, 2009 در 5:05 ب.ظ.

    دقیقا نگرانی های این روزهای منه، من هنوز نرفته حس ناسیونالیستی و فامیل دوستیم گل کرده،
    چون بخاطر دوران طرح شوهرم الان بیش از یک ساله که اومدیم شهرستان، قبلا و زمانی که ما واسه کانادا اقدام کردیم از تهران و خانواده ام دور نبودم و با اینکه بیش از یک ساله ازشون دورم ولی عادت نکردم
    از طرفی تنهایی خیلی سخته حالا هر جا که باشی؛ ما اینجا حتی یک روز جمعه که تعطیله واقعا حوصلمون از تنهایی سر میره…….
    از طرفی شرایط جسمی پدرم طوری نیست که خانواده بتونن بیان کانادا واسه دیدن ما، فقط ما باید بیاییم
    تازه همونطور که گفتید روحیات آدمها با هم فرق داره… من و شوهرم می ترسیم نتونیم اونجا تنها زندگی کنیم و یا از محیط خوشمون نیاد
    و خیلی چیزهای دیگه مثل از دست دادن زمان و در نتیجه از دست دادن فرصت ادامه تحصیل در ایران در صورت بازگشت و غیره که دیگه نمیشه همشو نوشت…….. خلاصه اینکه خیلی اعصاب درست حسابی ندارم این روزها:(

    • امیر said,

      دسامبر 31, 2009 در 7:24 ب.ظ.

      ستاره جان اتفاقا به اعتقاد من شما الان دارید دوران کار آموزی را میگذرونین و شاید در کانادا مشکل نداشته باشید.
      در هر صورت چاره‌ای نیست و باید تحمل کرد ، وقتی‌ فکر آینده درخشانی که در انتظار بچه هایت هست را میکنی‌ ، تحملش راحت تر است.
      خوش باشی‌

  51. ستاره said,

    ژانویه 1, 2010 در 5:34 ب.ظ.

    آره حق با شماست… خدا بزرگه…. راستی امیدوارم زودتر دستتون بهتر شه ولی سعی کنید در ضمن اینکه به دستتون فشار نیارین ولی زیاد هم دستتون بی حرکت نباشه

    • امیر said,

      ژانویه 1, 2010 در 5:58 ب.ظ.

      ممنونم ستاره جان
      دکتر که دستم را بسته اما خودم حوصله ام نمیاد و بازش می‌کنم. اگر بسته باشه که هیچ کاری نمیتونم بکنم اگر باز هم باشه اذیت میشم. فعلا که باید باهاش بسازم.
      خوش باشی‌

  52. ستاره said,

    ژانویه 2, 2010 در 4:41 ب.ظ.

    انشاالله زودتر خوب بشین

    • امیر said,

      ژانویه 3, 2010 در 11:58 ق.ظ.

      ممنونم ستاره جان.
      خوش باشی‌

  53. الهام said,

    ژانویه 7, 2010 در 5:23 ب.ظ.

    مرسی دوست عزیز. جالب بود. فقط تکلیف آدمهایی مثل من که با نفرت هر چه تمامتر تو یکی از همین ممالک خارجی زندگی میکنم و می خوام برگردم ولی همسرم نمیخواد برگرده چیه؟ فقط روز به روز کل کل کردنهامون بیشتر میشه. البته پلهای پشت سرمون هم خراب نکردیم فقط راحتی کار آقایون در خارج از ایران (البته در اروپا) باعث گرفتاری من شده. احساس میکنم زندگیم داره به باد میره ولی با این حال تصمیم گرفتم تنها برگردم ایران و تکلیفمو با زندگیم روشن کنم.

    • امیر said,

      ژانویه 7, 2010 در 6:23 ب.ظ.

      من هم الهام جان در اروپا زندگی‌ می‌کنم و اصلا هم با قوانینش و آدم هایش حال نمیکنم !!!
      تلاشم را می‌کنم که برم جایی دیگه ، اما اگر نشد ، خیال بازگشت اصلا ندارم. با همسرم هم عقیده هستیم. میدونم سخته ، چون خودم دارم اینجا زندگی‌ می‌کنم ، اما سعی‌ کنید همدیگر را متقاعد کنید. کار در اروپا همچین هم راحت نیست ، حتما همسر شما اقبالشان بلند بوده. در هر صورت سعی‌ کنید همدیگر را راضی‌ کنید.
      خوش باشی‌


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: