پست خداحافظی !!!

چیزی حدود ۲ سال هست که دارم وبلاگ مینویسم. از ابتدا قصدم این بود که خاطرات خودم را از مهاجرت بنویسم. اما ناخودآگاه به سمت مهاجرت به کانادا کشانده شدم. هم علاقه مندی خودم و هم استقبالی که از طرف دوستان شد ، موجب شد که از ابتدا دنبال اخبار ، قوانین و تجربیات دیگران در ارتباط با مهاجرت به کانادا باشم.
در طول این مدت با خیلی ها آشنا شدم. این آشنایی ، بعضا به دوستی هم منجر شد. دوستی هایی که فکر میکردم شاید ناگسستنی باشه.
آدم رفیق بازی نیستم اما وقتی به کسی گفتم «یا علی» تا آخرش باهاش هستم. اخلاق بدیه ، بارها سر این قضیه شکست خوردم اما درست نشدم.

داشتم میگفتم ، با خیلی ها تو این مدت دوست شدم ، این دوستی ها به نحوی بود که بعضا ارتباط ما به تلفن و دیگر وسائل ارتباطی هم کشیده شده بود. برای من لذت بخش بود.
از اینکه میدیدم میتونم کمکی هر چند کوچک به هموطنم بکنم ، به خود میبالیدم.
در ایران ساکن نیستم ، برای مهاجرت خود دلایلی داشته و دارم ، اما دوست دارم و تمام تلاشم را میکنم که نام ایران و ایرانی را سر بلند نگه دارم. تا چه حد موفق بودم و خواهم بود ، نمیدانم.

با شادی دوستانم شاد بودم و با غم آنها غمگین. به هیچ عنوان اهل تظاهر نیستم. متنفرم از آنهائی که تظاهر به امری میکنند.
وقتی میگم با کسی شاد بودم ، واقعا شاد بودم و زمان غمگینی هم به همچنین.

در طول این چند سالی که در خارج از ایران ساکن هستم ، بارها و بارها توسط هوطن چوب خورده ام.
در طول این ۲ سالی که در حال وبلاگ نویسی هستم ، توسط دوستانی توصیه شده ام که «مراقب باش ، خیلی اگر مایه بگذاری ، نتیجه عکس میگیری».

ولی بخاطر عشقی که به کارم داشتم و هدف خود را مقدس میپنداشتم ، به تجربیات قبلی و توصیه دوستان بی توجهی کردم !!!

با یکی از دوستان شدیدا قاطی شده بودم ، میشه گفت خیلی دوست شده بودم. چندین بار با هم تلفنی صحبت کرده بودیم ، ایمیل زده بودیم ، چت کرده بودیم ، خلاصه کلی رفیق شده بودیم ، من هم که خراب رفاقت !!!
در یک مقطعی ، این بنده خدا غیبش زد ، بارها و بارها برایش پیغام گذاشتم ، جوابی نمیگرفتم !!!! شدیدا نگران شدم ، تا بالاخره چند ماه پیش جواب داد که ایران هست و گرفتار یکسری کارها.
خیلی موشکافی نکردم ، شاید فضولی بود ، تا باز هم ازش خبری نشد !!!
باز هم پیغام پشت پیغام ، خیر ، خبری نیست.
نگران خودش ، خانواده اش ، و کلا وضع خودش و پرونده ای که در سفارت داشت ، شدم.
باز هم بیخبری ، تا اینکه چند شب پیش جواب پیغام های من رو داد !!!

گفت :»دیشب رسیدیم تورنتو» !!!!
اسم تورنتو رو که شنیدم ، چهار شاخ موندم !!!!

گفتم:»مگر تو ویزا گرفتی؟!!!»

گفت:»۴ ماه پیش ویزام اومد!!!»

گفتم :»پس چرا به من چیزی نگفتی؟؟!!!»

گفت:»شرمنده ، دسترسی به اینترنت نداشتم!!!»

دیگه هنگ کردم !!! اصلا قفل کردم !!! واقعا دلم شکست !!! اصلا فکرش رو هم نمیکردم !!!

اون زمانی که من نگران وضعیت این دوست عزیزم بودم که الان در چه حالی هست !!! ایشان ویزا به دست ، داشت حال میکرد !!!

چوب دوست ، دردش بیشتر از غریبه است !!!

همیشه آرزوی بهترین ها را برای همه داشتم ، الان هم برای این دوست عزیزم اقامت و آینده بسیار خوبی را آرزو میکنم ، اما :

دیگه نمیخواهم ادامه بدهم.

کاری که این بزرگوار کرد ، شدیدا تو روحیه ام تاثیر گذاشت. خیلی به هم ریخته ام.

به عبارتی «داغون» شدم.
شاید فکر کنید آدم پر توقعی باشم ، اما واقعا اینجور نیست …….. حالم اصلا خوب نیست !!!
خیلی با خودم کلنجار رفتم ، اما تصمیم خودم را گرفتم ، دیگه نمیخواهم ادامه بدم.

این پست ، پست آخر من هست.
برای تک تک شما دوستان آرزوی بهترین ها را دارم.
امیدوارم و دعا میکنم که هر چه زودتر به هر آنچه میخواهید برسید.
آرزوی سلامتی ، بهروزی و ایام بسیار بسیار خوبی را برای همه شما دارم.
خداوند پشت و پناه همه شما باشد.

هر چند سخت هست و بهتان عادت کرده ام ، اما:

خداحافظ

خوش باشید

پی نوشت:
منبعد ، با عرض معذرت ، کلیه کامنت ها ، بدون پاسخ ، تائید میشود.

Advertisements

210 دیدگاه

  1. rojan said,

    سپتامبر 18, 2010 در 12:37 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    خوندن این پست به شدددت ناراحتم کرد…کاملا حق داری اماااا…. باور کن خود من همیشه افتخار می کردم که کسی مثل شما هست که با سخاوت تمام دانسته هاش رو با بقیه سهیم میشه…شاید بهتر باشه بگم الان ساعت 4:45 صبحِ و من بعد از 8 ساعت پرواز اولین کاری که به محض رسیدن به خونه انجام دادم، باز کردن وب شما بود!! ….
    با تمام اینها آرزو می کنم هر تصمیمی که گرفتید، هر جای دنیا که هستید و هر کاری که می کنید همیشه موفق، پایدار و شاد باشید.

  2. باران said,

    سپتامبر 18, 2010 در 2:21 ق.ظ.

    خصوصی ****
    ……………………

  3. بهراد said,

    سپتامبر 18, 2010 در 2:29 ق.ظ.

    اولاً تشکر فراوان برای همه زحمتهایی که کشیده ای.

    دوماً ممکنه تعداد معدودی باشند که بی توجهی کنند ولی اکثر افراد ممنون این اطلاعات بی دریغ هستند که با زحمت توسط تو بدست آمده است و به راحتی به اشتراک میگذاری.

    سوماً به نظر من تصمیم خوبی گرفته ای! گر چه خیلیها مثل من از این وبلاگ محروم خواهند شد.

  4. رامین said,

    سپتامبر 18, 2010 در 4:17 ق.ظ.

    امیر جان سلام
    حرف برای گفتن زیاد است. ولی یک تشکر دوستانه و آرزوی موفقیت بهترین چیزیست که در این لحظه میتونم بهت بگم. دختر گلت رو ببوس . خدا نگهدار

  5. مجيد وسطي said,

    سپتامبر 18, 2010 در 4:22 ق.ظ.

    با سلام،

    الان که اواخر شهريور و فصل مسافرت تو ايرانه. اين رو گفتم که باور کنيد يک هفته اي نبودم. الان که اين پست رو خوندم واقعا واقعا واقعا هنگ کردم. الان که نمي دونم چي بگم ( اين يه جمله رو 20 بار نوشتم و عوض کردم تا فهميدم نمي دونم چي بگم!)

    ولي مطمئن باش به قول معروف کسي ارزش گريه تو رو داره که هيچوقت تو رو به گريه نميندازه

    اميدوارم که به خاطر يک نفر ( يا چند تا يک نفر) بقيه رو از هم صحبتي خودتون محروم نکنيد و توي تصميمتون تجديد نظر کنيد.
    ( مطمئن هستم که اينقدر خوبيد که بعد از چند روز بي خيال بدي هاي دنيا ميشيد )

    پي نوشت : اين اواخر واقعا بهتون عادت کرده بودم، بيشتر از اطلاعاتتون (‌که هميشه واقعا مفيد بوده) فقط خوندن وبلاگتون برام مهم بود. حتي توي فاميل هم از تعريفهاي من ديگه همه ميشناختنتون.

    در هر صورت انشاا… هرجا که هستيد موفق و سربلند باشيد.

  6. آزاده said,

    سپتامبر 18, 2010 در 4:23 ق.ظ.

    جا خوردم وقتي اين پيامتان را ديدم . من به وبلاگتان عادت كردم . هر روز قبل از هر چيز به وبتون سر مي زدم. نميشه كه بقيه دوستانتان را فراموش كنيد و بي اعتنا باشيد . حتما شوخي مي كنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  7. دوست said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:02 ق.ظ.

    امیر عزیز.

    حس شما را کاملا درک می کنم. متاسفانه این پنهان کاری ها در بین خیل زیادی از ایرانیان به یک عادت تبدیل شده و این برای افرادی که صادق هستند بسیار سخت است بطوریکه بعد از مدتی افراد صادق هم همانند دیگران می شوند. برایت بهترین ها را آرزو می کنم و از خداوند برای شما و خانواده محترمت آرامش و سلامتی را خواستارم.

  8. آزیتا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:08 ق.ظ.

    سلام
    به تصمیم شما احترام میگذارم ولی توجه داشته باشید به خاطر یک نفر همه دوستاتونو ترک نکنین …..احساستونو درک میکنم …….ولی دوست خوب هم راحت بدست نمیآید .شخصا از سایت شما خیلی استفاده کردم و همیشه برای شما موفقیت آرزومندم.

  9. peyman said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:10 ق.ظ.

    سلام امير خان
    ما هم به شما عادت كرديم و روزي چند بار به وبلاگت سر ميزديم. حرفي نيست ولي همه دوستانت يك جور نيستند. امير جان من دو جا كار مي كنم كه هر دو جاش با خيلي آدما سر و كار دارم. خيلي وقتا يه جاي عمومي كه ميرم يه مرتبه يكي مياد جلو و سلام و عليك و شايد هم تشكر ولي بعضي وقتا آدمهايي رو مي بينم كه براي رو برو نشدن حتي رو بر مي گردوند. اوايل نارحت مي شدم ولي چند ساله كه عادت كردم . شايد باورت نشه وقتي مي بينم كه تونستم به فردي كمكي كنم احساس خيلي خوبي برام مياره شايد حسي كه معادلش رو هيچ وقت تجربه نكردم و اصلا هم برام مهم نيست كه بعضي ها فقط تا پل مراد به دوستي ادامه مي دن.
    وقتي مي بينم يك وبلاگ نويس خداحافظي مي كنه عميقا دلم مي گيره. خودم هيچ وقت وبلاگ نداشتم ولي مي دونم كه يك وبلاگ نويس چه حسي براي وبلاگش مي زاره. نمي خوام متقاعدت كنم به نوشت ولي بهت مي گم شايد 20% از همين دوستان، دوستان واقعي باشند. اميدوارم يك روز برگردي نه به خاطر اينكه از شما سئوالي بپرسم و جوابي بگيرم. بلكه به اين جهت كه از خوندن نوشته هات لذت مي بردم. چه بنويسي و چه ننويسي تصوير ذهني بسيار خوبي بين خوانندگانت داري.
    شاد باشي و موفق دوست عزيز

  10. علی said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:40 ق.ظ.

    با سلام و احترام خدمت امیر بسیار عزیز
    هر کجا که هستی شاد و سلامت و سر افراز باشی . بهترین آرزوها نثار شما و خانواده محترمتان . آشنایی یک تصادف است و خداحافظی یک قانون . دوست عزیز هر تصمیمی که بگیرید هرگز از ارزشهای شما نمی کاهد و من همیشه قدردان الطاف و راهنمایی های شما خواهم بود .این شعر تقدیم به شما:

    هر ساله چو نو بهار خرم……..بیدار شود ز خواب نوشین
    تا باز کند به روی عالم………دیباچه خاطرات شیرین
    از لاله دهد به سبزه زیور………………..ای دوست مرا به خاطر آور

    هر روز شوی به باغ اندر …….بینی گل سرخ نو شکفته
    وانگاه پس از دو روز دیگر …….پژمرده شده به باد رفته
    در دامن خاک گشته پرپر ………………ای دوست مرا به خاطر آور

    هر روز به شاخه گل زرد …….. پروانه چو بال و پر گشاید
    یا بلبلی از درون پر درد …… فریاد کند ترانه خواند
    خواند غزلی چو آب از بر ………………. ای دوست مرا به خاطر آور

  11. jamal said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:46 ق.ظ.

    vaghean man yaki shoke shodam,fekr konam daram eshtebah mikhonam vali vaghan mesle chand vaght ghabl adam nabayad be khatere yek nafar kole dostanesho bezare kenar,amire aziz ma dar tamae in modat tamame neveshtehat mikhondim ,man be nobeye khodam azat khahesh mikonam tasmime ajolane nagyr,man bysabrane montazere bargashtet hastam
    be omide rozhay khosh

  12. ana said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:25 ق.ظ.

    dear amir
    salam ,what a pitty u will not be here for us anymore.i know exactly what u feel. i am a pschiatrist and know i understand after years of practice ,what means depression,hopelessness,frustration,feeling rootless here.i hope we find some way to tolerate this waiting soon.i will be glad to hear of you
    bye

  13. مرتضي said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:34 ق.ظ.

    سلام امير جان
    من همين الان اين پست رو ديدم وقت نكردم بخونم فقط آخرشو خوندم كه شوكه شدم هنوز متنو نخوندم كه بدونم دليلت چيه اما نكن اين كارو ما بسيار بهت عادت كرديم باور كن ديدن هرروزه وبلاگت برامون شده مثل غذا خوردن اگه نباشه نميشه. فكر همه جارو كردي فكر اونهايي كه تنها اميدشون براي اباز كردن فايل مهاجرت، ادامه روند مهاجرت و مهمتر از همه دلداري شنيدن رو كردي!
    الان خيلي وقت نيست اما بازم ميام مختو مي زنم كه نكني اين كارو.

  14. سارا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:35 ق.ظ.

    متنفرم از آدمايي كه فكر مي كنن با پنهان كردن شاديها و موفقيتاشون مي تونن اونا رو حفظ كنن.
    گاهي وقتا واقعا از ايراني بودن خودم شرمنده ميشم از اين همه اخلاق بدي كه داريم و نمي خواهيم و مثل اين كه نمي تونيم كنارش بزاريم.
    امير جان شما اختيار داريد و من كاملا بهتون اين حق رو مي دم كه از دست اين شبه دوست ناراحت باشي

  15. Mostafa said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:39 ق.ظ.

    انشاالله هر جا که هستی موفق و پیروز باشی.
    من هروقت سوالی مطلبی داشتم با روی باز و پاسخی کامل همراه شدم و شخصا از شما سپاسگزارم. پیشنهاد من اینست که نا امید نباش و به شکلی دیگر فعالیت خودت را ادامه بده.حتما راه دیگری را برای حفظ ارتباط پیدا خواهی کرد.

  16. هستی said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:57 ق.ظ.

    سلام امیر آقا
    من واقعا نمیدونم چی شده و چی هست ولی به اعتقادمن وقتی هدف اونقدر مهم باشه این مسائل پیش افتاده البته از نظر بنده نمی تونه باعث شکست و سرخوردگی یه آدم قوی و با پشتکاری مثل شما بشه بدون اغراق بگم وبلاگ شما تنها وبلاگی هست که میشه اعتماد داشت بهش تورو خدا نگین نمی نویسین اینقدر معتاد وبلاگت شدیم که اگه یه روز سر نزنیم بهش فکر می کنیم یه چیزی گم کردیم. بازم بنویس حداقل اجازه بده با ایمیل با شما در تماس باشیم.

  17. سایه said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:06 ق.ظ.

    امیر جان:

    دلم گرفت:( اصلا دلیلت منطقی نیست!
    به خدا کلی آدم هرروز میان بهت سر میزنن.اینجوری دلگیریت رو به همه سرایت میدی!من به عنوان یک خواننده خاموش همیشگی وبلاگت, صمیمانه خواهش میکنم که ادامه بده.

  18. سارا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:09 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    من واقعاً متاسفم به خاطر این رنجشی که پیش اومده اما به خاطر بی معرفتی یک نفر انصاف نیست ما رو تنها بذاری. ما و دوستامون به همدلی شما نیاز داریم.ما فقط به خاطر مهاجرت نیازمند ارتباط با شما نیستیم. ما به عنوان یه دوست، یه هموطن یه همزبون و کسی که دلها رو به هم پیوند میده کسی که یه انسان واقعیه به شما نیاز داریم. شاید دست تقدیر سرنوشت ما ها رو به هم گره زده، نذار این زنجیر از هم گسسته بشه.

    چه دنیای بزرگی شده است،تا چشم کار می کند جای تو خالیست

  19. soolmaz said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:10 ق.ظ.

    amir jan inhame dusto paye yeki fada mikoni!

  20. Aria said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:14 ق.ظ.

    سلام امیر خان
    تو دنیا این جور افراد زیادن تا مشکلی دارن پیشت هستن و تا اینکه خرشون از پل گذشت
    همه چیز رو فراموش می کنن . بهترین کار اینکه تحویل نگیری با اونا مثل خودشون باش
    من یکی دو هفتست اینجا سر می زنم ولی دیدم که با خوشحالی دوستات خوشحالی و با ناراحتیشون نگران و این صمیمیت کارت رو می رسونه و این حیفه که همه رو به یک چشم ببینی البته خودت مختار هستی ولی حیف که اول نظر دوستاتو نخواستی .
    مخلصم – آریا

  21. خسرو said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:24 ق.ظ.

    سلام

    گرفتی ما رو امیر جان

    مگه دست خودته که بری ؟

    بیخیال بابا اون بی معرفتی کرده شما میخواهی چوبشو به همه بزنی ؟

    من یکی که اصلا حال نکردم با تصمیمت .

    الان عصبانی هستی امیر جان .

    من که منتظر پست بعدیت هستم .

  22. مهراز said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:51 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    همیشه اینجا اومدم ولی نظر ندادم
    گفتم این پست آخر رو از دست ندم
    اول از همه خیلی احساس همدردی می کنم
    راستش نمی خوام حاشیه برم
    ولی شدیدا معتقدم این قسمت خیلی می تونه برا «پاندیذ «مفید باشه
    آره درد داره …. اینو می گم چون دوستت دارم
    شاد باش مرد.

  23. لیدی said,

    سپتامبر 18, 2010 در 8:18 ق.ظ.

    خیلی ناراحت شدم اما مطئنا تصمیم با خودتونه 😦
    امیدوارم پاداش اینهمه خوبی تون رو ببینید. ازتون بخاطر همه اطلاعات مفید و مطمئن سپاس گزارم….

  24. فريد said,

    سپتامبر 18, 2010 در 9:35 ق.ظ.

    با سلام
    ميدونم قرار نيست جواب بدي و در اين طور مواقع براي من نوشتن سخت ميشه، ولي خوب ميبايست ازت تشكر ميكردم بخاطر راهنمائي هات و بيشتر از آن همدلي هات .

    حالا البته ما قرار نيست شما را رها كنيم اگر شما ما رو رها كرديد .
    موفق باشي –

  25. مژده said,

    سپتامبر 18, 2010 در 9:38 ق.ظ.

    امیر جان با دیدن این پست شوکه شدم.. درسته که نوشتن یا ننوشتن وبلاگت کاملاً به خودت مربوطه اما مارو در بدترین شرایط بی خبری و بلاتکلیفی داری تنها می ذاری… وبلاگت یه رفرنس معتبر برای همه ی ماهاست… من همیشه دلگرم به خووندن نوشته هات بودم … کاش توی تصمیمت تجدیدنظر می کردی… شاد شاد باشی

  26. مریم said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:06 ق.ظ.

    امیر جان بابت تمام راهنماییهات در طول این مدت چه برای خودم و چه بقیه ممنونم،کاملا درکت میکنم ما ایرانیا با دوست و دشمن یکسان رفتار میکنیم چه بسا با دشمن بهتر!!!کاش هممون یاد میگرفتیم که قدر شناس باشیم،حیف از بعضیا امثال تو که به راحتی از دستشون میدیم.هر جا هستی و هر چه میکنی شاد و سربلند باشی.

  27. شقایق said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:08 ق.ظ.

    ُسلام امیر جان
    دلم گرفتتتت ، درکت کردم ، هر چی می گی حق داری ، ولی به خدا قسم ، کسانی مثل من هستند که هر ساعت به وبلاگت سر میزنند تا نوشته های تو و پاسخ هات و نظرات بقیه رو بخونند .من تو یه برحه ای همونجور که می دونی شدیدا مشکل داشتم و داشتم سکته می کردم و خدا می دونه که تو فرشته نجاتم شدی و هر چقدر بگم من و خانوادم دعات کردیم کم گفتم و چقدر پز دادیم که همچین کسی هست که بدون هیچ چشم داشتی ، بی دریغ به همه کمک می کنه ، تو مختاری راهت و انتخاب کنی ، و من متاسفم برای اینکه هموطن کسی هستم که با این نارفاقتی باعث شد ، دل تو و صدها نفر لمثال من بشکنه ، فقط می تونم بگم : امیدوارم خدا جوابش و بده …
    اما امیر جان ، نیمه پر لیوان و هم ببین ، خیلیها مثل من برای تو ، موفقیت و سلامتیت دعا می کنن ، مطمئن باش چون کار راه انداز بودی ، خدا همیشه کارت و راه می انداره و جواب خوبیهاتو می ده ، تو همه ما رو امیدوار کردی ، به همه ما مشاوره رایگان دادی ، چیزی که تو دنیای امروزی مفهوم خارجی نداره …
    ولی امیدوارم در تصمیمت تجدید نظر کنی … ولی من یکی اگر مطلب هم ننویسی بهت ایمیل می زنم و اگر روزی بیام کانادا بهنت ثابت می کنم که همه مثل هم نیستند …از طرف من دختر نازنینت پانیذ و ببوس.
    باور کن جرات ندارم به همسرم بگم امیر جان دیگه نمی نویسه ، آخه اون معتاد نوشته هاته .
    ابابا ، اصلا نمی شـــــــــــــــــــه ، من نمی تونم خدافظی کنم ، برگــــــــــــــــــرد ، ما به نوشته هات معتــــــــــــــــــادیــــــــــم .

  28. Holly said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:18 ق.ظ.

    Hi Amir, I truely understand where you’re coming from. At the place, I’m working, there’s only one Iranian lady and she hates me to bits, she does everything to ruin my reputation in front of others and I’m sure, if I wasn’t an Iranian, she wouldn’t do that. For a long time she made me dislike my own country, I was suffering badly. But now I just ignore her and her nasty actions. Dear Amir, we must be so strong in this cruel world and try not to get affected by some wrong people. I respect your decision, however I’m waiting to hear from you again. Regards

  29. yalda said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:38 ق.ظ.

    امیر جان واقعآ از دلگیر شدن و رفتنت ناراحتم .
    خواهش میکنم نرو.
    از تمام کمکهایی که کردی ممنونم…منتظر برگشتنت هستم……

  30. سما said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:42 ق.ظ.

    سلام امیر عزیز

    هفته پیش وقتی به خاطر کسالتی که داشتم به روستای دور افتاده شمال رفتم ,یادمه تنها چیزی که به خاطرش وسط مسافرت اومدم شهرو دنبال اینترنت میگشتم فقط و فقط وب شما بود تازه پیغام هم زدم ,وکلی ذوق زده که از اونجا تونستم با شما ارتباط داشته باشم…………….
    بی اغراق بگم اولین ایرانی که بی هیچ چشم داشت پاسخگوی همه بود شمائید…. واقعا جای حیرت بود….منهم مثل خیلی دیگه از بچه ها به ایرانی بودن خودم متاسفم….همه جا از پشت به هم خنجر میزنیم…..به قول یکی از بچه ها فکر میکنیم با پنهان کردن می تونیم حفظش کنیم……به هر حال من شخصا از شما خیلی چیزها رو یاد گرفتم…..خواهش می کنم اگر براتون امکان داره ما رو تنها نگذارید…..
    برامون دعا کنید…سعی کنید برگردید…..منتظریم

  31. بهناز said,

    سپتامبر 18, 2010 در 10:56 ق.ظ.

    سلام افراد باگذشت بازم گذشت میکنن منتظر پست بعدیتون هستیم

  32. reza1100 said,

    سپتامبر 18, 2010 در 1:11 ب.ظ.

    سلام اميرجان
    خداحافظي نكن داداش . فايده نداره . ايميلتو همه داريم . اونجا ميايم سراغت.
    كلا ايرانيها به هم زياد اعتماد ندارن. مشكل اينه كه خيلي از همديگه ضربه خوردن . خيلي جاها زيرابشون توسط هموطنشون خورده .
    من خودمم مثل خودت اعتقاد دارم آدم نبايد به ديگري زياد اعتماد كنه . اما ، اينكه اين بنده خدا از احوال خودش هم چيزي بهت نگفته جاي تعجب داره . ما ارتباطمون تقريبا از سال گذشته همين موقع ها شروع شد . تو اين يكسال اطميناني كه بهت پيدا كردم خيلي زياد بوده بطوريكه خيلي از مشكلات خصوصي پروندمو باهات در ميون گذاشتم.
    اما چه كنيم با افراديكه كلا دوست دارن چراغ خاموش حركت كنن.
    اين بنده خدا كه دوستت بود. پس بشنو قضيه اي كه ميخوام برات بگم :
    ما تو فاميلمون تقريبا ميدونن افراد كه ما چه قصدي داريم . اما اخيرا يكي از اين بستگان رو متوجه شديم درخواست پذيرش از دانشگاه مگ گيل كرده بود كه پذيرفته شده بود اما بعدا توسط سفارت رد شده بود. اما ايشون انواع و اقسام سئوالها رو از ما در مورد اونجا كرده بودو وقتي بهش ميگفتيم تو چرا اقدام نميكني ميگفت همينجا خوبه و راحتيم.
    انگار كه ما اگه ميفهميديم ازش ميخواستيم كه ما رو هم با خودش ببره !!!
    بابا كلا بعضيها دوست دارن سكرت باشن. اينچورين . گروه خونيشون هم همينه . اگه ازشون بپرسي حالت چطوره ؟ بجاي جواب دادن بهت ميگن :
    شما چطورين؟
    امير عزيزم – بي خيال . تو يكمي زيادي خوبي . قبلا هم بهم گفتي كه نميتوني بي خيال باشي . اما من بازهم از ت اينو خواستم .
    ميبيني كه مدتي بود كه برات ننوشته بودم . اما اين پستت باعث شد دلم بگيره و بهت بگم كه دنياي ما ايرانيها ، داره يواش يواش كوچيك ميشه. چينيها ميرن اونجا براي هم ميشن پارتي . اما ايرانيها ميرن اونجا بلاي جون هميدگه ميشن. اين موردي هم كه گفتي شبيه همين موارده.
    واقعيتيه كه بايد قبول كرد.
    ببخشيد كه زياد شد.
    خوش باشي

  33. مانا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 1:55 ب.ظ.

    سلام امیر جان واقعا حستونو درک می کنم ولی این یه واقعیته و خیلی از هموطنای ما (متاسفانه) این مدلین و به اعتقاد خودشون خیلی زرنگند!اما من به این عقیده ام که اینگونه آدما اصلا و هیچوقت آرامش روانی ندارند و مدام در استرس زندگی می کنند .
    اما شما ! مثل خودم خیلی آدم حساسی هستین شاید اگه من هم جای شما بودم همین کارو می کردم.اما میخوام اینو بهتون بگم یه لحظه خودتونو جای ما بذارین .حالا چی فکر می کنین؟
    بدون تعارف میگم اینجا توی جلسات گروه و حتی کامنتهای بچه ها تو وبلاگها همیشه استناد به وبلاگ پانیذ میشه و حرف آخرو شما می زنید.فکر کنم خودتون میدونید که چقدر خواننده دارید و چقدر نوشته هاتون اهمیت داره.
    به قول دوستان جدا از همه مطالب مفیدتون ما اصلا به اینجا عادت کردیم و بعضی هم معتاد شدیم.
    به هر حال خیلی ناراحت شدم .شخصا خیلی دوست دارم باز بنویسین ولی چون کاملا درکتون می کنم به هر تصمیمی که بگیرین احترام میذارم و از ته دل براتون بهترینها رو آرزو میکنم.

    شما دوستانی دارید که همیشه دلتنگتان می شوند……

  34. ahmad said,

    سپتامبر 18, 2010 در 2:17 ب.ظ.

    خدا حافظ

  35. جلیله said,

    سپتامبر 18, 2010 در 2:43 ب.ظ.

    الان وقت ندارم ولی زود میام تا من هم حسابی شکایت کنم از این تصمیمت.

  36. مصطفی said,

    سپتامبر 18, 2010 در 2:45 ب.ظ.

    سلام امیرجان،
    اغراق نمی کنم اگر بگم همیشه با دیدن وبلاگت و وقتی که برای پاسخگویی برای هموطنان بدون چشمداشت میگذاری، به شما و همه تلاشت احسنت گفتم و به وجود انسان های مهریون و حامی مثل شما افتخار کردم.
    من خیلی وقت نیست که بازدبد کننده وبلاگت شدم اما حتی تو این مدت کوتاه یک جور احساس وابستگی به وبلاگت و مطالب موثقش داشتم، اینه که اکثر پست هات رو از ایمیل مرتب چک میکردم.
    تصمیمت خیلی محترمه امیر جان، هرچند که میدونم خودتم میدونی خیلی ها (از جمله من) از این خداحافظیت ناراحت میشند. اما هر تصمیمی که نهایتا بگیری، از صمیم قلب برای شما و خانواده محترمت آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

  37. sara said,

    سپتامبر 18, 2010 در 4:34 ب.ظ.

    kheili delam gereft kheiliiiiiiiiiii

  38. گلی said,

    سپتامبر 18, 2010 در 4:50 ب.ظ.

    امیر عزیز
    از اینکه یکدفعه چنین تصمیمی گرفتی بسیار متاثر شدم. راستش من خودم به شخصه نمونه هایی فراوان از این دوستان داشتم. نمی دونم شاید این دورویی و دروغگویی تو فرهنگ ما عجین شده، تا جاییکه من وقتی میبینم که کسی پنهان کاری نمی کنه متعجب میشم.
    در هر صورت من خیلی به وبلاگت عادت کرده بودم و هر روز اونو دنبال می کردم. امیدوارم دوباره برگردی و ما را تنها نذاری. بخاطر وقت و حوصله ای هم که این مدت می گذاشتی خیلی خیلی متشکرم .اگه همه هموطنان ما هم مثل تو اینقدر حس کمک به هموطن را داشتند که الان ایران به این فلاکت نمی افتاد.
    به امید روزی که دوباره خواننده نوشته هایت باشم.
    با سپاس

  39. جلیله said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:02 ب.ظ.

    امیر جان مرجان که رفت، شما هم میخوای بری آخه دیگه کی میمونه؟ باورت میشه من خودم هم اصلا دل خوشی از این دنیاز مجازی ندارم و برام تو این مدت هیچ کشش و جذبه ای نتونست ایجاد کنه؟ واقعا نمیشه مثل دنیای واقعی بهش نگاه کرد. من تا حالا هم تعجب میکردم که مثلا یکی مثل مرجان چطور این همه مدت تونست دووم بیاره؟ میدونم خیلی خیلی سخته. میدونم پیدا کردن ادمهای سا و صادق و یکرنگ و صمیمی تو این وادی خیلی مشکله ولی نشد نداره. مطمئن باش خیلی ها هستن که واقعا میتونی هر جوری که بخوای روشون حساب کنی. کسانی که قدر محبت ها و نیت خیرت و همه همراهی هاتو میدونن و فقط منتظر یه فرصتن تا بتونن جبران این همه لطفتو کنن.

    میدونم نیتت پاک تر از این حرفا بوده و هست ولی فقط خواستم بگم مسلما تو دنیای واقعی هم همه ما اینچنین تجربیاتی رو داشتیم و این موضوع صرف اینجا نیست.

    من خیلی وقتها واقعا سوالی ندارم ولی دیدن پرسش و پاسخ های وبلاگتو همیشه دوست دارم. موج مثبت و انرژی فوق العاده ات تو کمک به بقیه اونقدر تاثیر گذاره که نمیشه ازش گذشت و خوندنش آرامش بخشه!

    هر طور دوست داری و راحتی پیش برو. میدونم این مدت خیلی خسته شدی و شاید احتیاج به یه آنتراکت داری ولی قطعش نکن. مشتاقانه منتظر برگشت دوباره ات هستیم.

  40. رضا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:18 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    اولا امیدوارم این تصمیم را در حالت عصبانیت گرفته باشی. ثانیا این گونه افراد را به طبیعت و زمان بسپار!

  41. ملم said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:58 ب.ظ.

    واقعا از امیر عزیز به خاطر تمام محبت هاش ممنونم. من 6 ماهه که طرف دار این وب لاگ هستم. ولی این دومین بار که ه پیغام می ذارم.
    شاید یکی از دلیل های خواندن این وبلاگ این همدردی ها،این اتحاد و همفکری هایی است بین هم میهنانی که اینقدر راحت و جلوی چشم هم از هم بد می گویند … با عبارت ما ایرانی ها…
    اگر ما ایرانی ها بدترینیم پس چرا تک تک ما فکر می کنیم آدم های خوبی هستیم.شاید 100 نفری بشویم و هر کدام خانواده ای داریم. پس جماعتی از ایرانی های خوب دورو برمان هست.
    خواهش می کنم اینقدر نگیم ما ایرانی ها.چون خوب و بد همه جا هست و یک صفت نسبی می باشد. اگر سعی کنیم بدی را با بدی جواب ندهیم (چون فلانی به من بدی کرد،من باید به بقیه بدی کنم) اگر سعی کنیم آدم ها را آنجور که هستند بپذیریم( اگر کسی سکرت هست ، نمی شود گفت که آدم بدی است) اگر سعی کنیم یک نفر را به همه تعمیم ندهیم (اگر یکی بد است ، بقیه هم بد هستند) اگر خوبی را شروع کنیم و برای آن بجنگیم، کلی ایرانی پیدا می کنیم که خوب هستند فقط مسیر خوبی کردن را بلد نبوده اند.پس چرا ما اولین نباشیم که مسیر را به بقیه یاد بدیم؟ چرا برای رواج خوبی مبارزه نکنیم؟
    امیر جان به نظر من شما باید خوشحال باشی که دوست خود را شناختی و این به خاطر لطفی است که به بقیه کر ده ای.
    امیدوارم برگردی،چون می دونم که باکمک به دیگران انرژی می گیری.

  42. محبوبه said,

    سپتامبر 18, 2010 در 5:59 ب.ظ.

    سلام امیر خان. از اینکه ناراحت شدی ناراحت شدم. ولی به نظر خیلی خسته میای. فقط تو هیچ زمینه ای همه پلهای پشت سرت رو خراب نکن. همینطور که ما از دوستی با تو خیلی استفاده کردیم، تو هم به این دوستیها نیاز داری. آدمها به هم نیاز دارن. حتما نباید تبادل اطلاعات باشه که….به انرژی هم نیاز دارن….به هر حال منم ممنونم که این مدت به ما لطف داشتی. تا حالا پیش نیومده که من دوستیمو با کسی تموم کنم. الانم فکر نمی کنم که اینطور بشه. امیدوارم خیلی زود با یه روحیه خوب برگردی. شاد و موفق باشی

  43. معصوم said,

    سپتامبر 18, 2010 در 6:50 ب.ظ.

    با سلام و احترام.نمیدونم چی بگم امیرخان.من با کمک شما اقدام کردم تا حالا هر وقت اومدم و به وبلاگتون سر زدم ازتون سوال کردم و شما چه صادقانه چه صادقانه چه صادقانه جوابمو دادید.به ننوشتنتون اصلا فکر نمیکنم میدونم اینقدر براتون کامنت میذاریم که یه روز به همین زودیها میاید و حداقل یه خبر از سلامتیتون به ما میدید.
    ما منتظر هستیم.خیلی دوستاتون رو منتطر نذارید.
    خوش باشید

  44. ناصر said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:23 ب.ظ.

    سلام امیر خان

    والا نمیدونم چی‌ بگم. اولا می‌خوام ازت تشکر کنم که تو این اوضاع احوالی که بی‌ اعتمادی ایرانی‌‌ها بیشتر از همیشه شده، تو بدون هیچ چشمداشتی به همه کمک کردی. کاری که نمی‌خوام بگم هیچ کس ولی‌ کم پیدا میشن مثل تو که اینقدر سخاوتمندانه اطلاعاتشون رو در اختیار بقیه بزارن. بازم ممنون از لطفت. ولی‌ امیدوارم که تو تصمیمت که اونجور که یادم میاد یه بار دیگه هم گرفته بودی تجدید نظر کنی‌ و برگردی. من فکر می‌کنم تو هدفت تو این وبلاگ به غیر از کمک و راهنمایی چیز دیگه‌ای نبود و این اتفاق‌ها قاعدتاً نباید تو تصمیمت اثر بذاره. شاید بشه یه بار دیگه و یه جور دیگه رو تصمیمت تجدید نظر کنی‌ و این همه آدمو که خوانندت بودن تنها نزاری. خودت میدونی‌ که من بیشتر خواننده پست‌ها بودم تا نظر دهنده و دارم میبینم که خیلی‌‌ها تو این پست اولین پستشونه که اینجا میذارن. به هر حال این کارت باعث شد که طولانی‌‌ترین پستی که تا حالا تو یه وبلاگ گذشتم اینجا بذارم! امیدوارم که زمان بتونه هر چه زود تر خیلی‌ چیز‌ها رو راجع به نظرت واسه برگشتن عوض کنه.

  45. سیمین said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:23 ب.ظ.

    سلام بدوست بسیار عزیزمون امیرخان
    حس شما رو میفهمم و میدونم چقدر درد آوره و بهتون کاملا حق میدم ولی مطمینم اون آدم از این مهم که آداما وسیله نیستند بلکه تک تکشون یک هدفند غافل شد و با ارزشترین چیز رو تو دنیا از دست داد حتی اگه ظاهرا به هدف خودش رسید .. ولی باخت … داشتن دوستی همراز و همدل و بی ریا که تو همه شرایط و بدون چشم داشت .. بیادت باشه و دلش برات بتپه و دلنگرانته …. چیزیه که شاید تو طول عمر آدم بندرت اتفاق بیافته و این مایه خوشبختی و سرافرازی ماست که چنین دوست یکرنگ و بیریایی چون شما داریم و این ارتباط محدود به گرفتن راهنمایی و کمک از شما نمیشه که فراتر از اینهاست مثل حس زیبای آرامش .. اعتماد و امید به اینکه تو دنیا هنوز کسانی هستند که به اصول انسانی پایبندند و بدون هیچ چشم داشتی برای کمک به همنوعشون وقت و انرزی صرف میکنند. لطفا این حس زیبا رو از ما دریغ نکنید.
    .. مطمینا نیاز به زمان برای التیام این بی مهری دارید ولی خواهشا خیلی زود برگردید… .
    از تمام زحمات و کمکهای بیدریغتون صمیمانه سپاسگذارم و از صمیم قلبم برای شما و خونواده عزیزتون سلامتی .. شادکامی و پیروزی رو آرزومندم
    ما منتظرتونیم

  46. احد said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:29 ب.ظ.

    این چه وضعیه بار چهارم که امروز اومدم اینجا که ببینم جواب یکی از ماهارو دادی ولی هنوز ساکتی . جون دائی بیخیال شو . من نوکرتم

  47. PARMIDA said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:38 ب.ظ.

    امیر پرنده کوچک خوشبختی یادت میاد یه دختر ناشنواکه قاصد خوشبختی بود . می دونی خونواده پرنده مهاجر الان چقدر زیادند، می دونی که ما بی تو بال پریدن نداریم. امیر ، پانیذ کوچولو با ما بمونید. بذار با هم بخندیم با هم بگرییم ما به هم محتاجیم مثل یک ماهی به اب.

    پرنده مهاجر نسیم خوشبختی بدون تو ب… .

  48. آوینا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:45 ب.ظ.

    هوا تاریک روشن بود. اولدوز در صندوقخانه نشسته بود، عروسک گنده اش را جلوش گذاشته بود و آهسته آهسته حرف می زد:
    – « … راستش را بخواهی، عروسک گنده ، توی دنیا من فقط ترا دارم. ننه ام را می گویی؟ من اصلا یادم نمی آید. همسایه مان می گوید خیلی وقت پیش بابام طلاقش داده و فرستاده پیش دده اش به ده. زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتی به خانه ی ما آمده بابام را هم از من گرفته. من تو این خانه تنهام. گاوم را هم دیروز کشتند. او میانه اش با من خوب بود. من برایش حرف می زدم و او دستهای مرا می لیسید و از شیرش به من می داد. تا مرا جلوی چشمش نمی دید، نمی گذاشت کسی بدوشدش. از کوچکی در خانه ی ما بود. ننه ام خودش زایانده بودش و بزرگش کرده بود… عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. آره ، گفتم که دیروز گاوم را کشتند. زن بابام ویار شده و هوس گوشت گاو مرا کرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه ، منتظرند گوشت بپزد بخودند… بیچاره گاو مهربان من!.. می دانم که الانه داری روی آتش قل قل می زنی… عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. غصه مرگ می شوم… زن بابام ، از وقتی ویار شده ، چشم دیدن مرا ندارد. می گوید: « وقتی روی ترا می بینم ، دلم به هم می خورد. دست خودم نیست.» من مجبورم همه ی وقتم را در صندوقخانه بگذرانم که زن بابام روی مرا نبیند و دلش به هم نخورد. عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. من هیچ نمی دانم از چه وقتی ترا دارم. من چشم باز کرده و ترا دیده ام. اگر تو هم با من بد باشی و اخم کنی ، دیگر نمی دانم چکار باید بکنم… عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. دق می کنم… عروسک گنده!.. عروسک گنده!.. من دارم می ترکم. حرف بزن!.. حرف…»
    ناگهان اولدوز حس کرد که دستی اشک چشمانش را پاک می کند و آهسته می گوید: اولدوز ، دیگر بس است ، گریه نکن. تو دیگر نمی ترکی. من به حرف آمدم… صدای مرا می شنوی؟ عروسک گنده ات به حرف آمده. تو دیگر تنها نیستی…

  49. آوینا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 7:51 ب.ظ.

    كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن،مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد.

    پس كودك فرياد زد خدايا با من حرف بزن!رعد در آسمان پيچيد ولي كودك گوش نداد،

    كودك نگاهي به اطراف كرد و گفت خدايا بگذار ببينمت،ستاره اي درخشيد ولي كودك توجهي نكرد،

    فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد!

    با نااميدي گريست:خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي،

    بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد… ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت…..

  50. علی از اصفهان said,

    سپتامبر 18, 2010 در 8:31 ب.ظ.

    سلام امیرجان
    من حدس میزنم سنم ازشما بیشتر باشه(44سالمه) بمدت 5سال برای یک موسسه درسمت مدیر شبانه روزی کار کردم تا به بهره وری رسیده اخیرا به لطف دوستان ! سمتم را دادند به یک زیردستم وبنده را با خواهش جهت مشاوره وراهنمائی نامبرده تقریبا گروگان نگه داشته اند . در جلسه معارفه وتودیع !دریغ از یک قاب خالی (فقط یک مدال حلبی هزارتومانی) حتی عنوان مهندس روهم موقع نام بردن فراموش کرده بودند!
    این را بهش قدردانی بروش ایرانی میگند (هرچند ما هم به امید خدا بزودی مدیکال وویزا میگیریم ومیریم )ولی حداقل پیش خودم و خدای خودم وکارم روسفیدم .
    تجربه من میگه باید به این نوع قدرشناسی هموطنان بعنوان یک سنت وعادت نگاه کنی وگرنه اذیت خواهی شد
    ما بشما عادت کرده بودیم وامیدوارم بازم از سایت خوبت لذت و بهره ببریم

    مطیع تصمیم جنابعالی هستیم.

  51. رامین said,

    سپتامبر 18, 2010 در 9:28 ب.ظ.

    سلام امیر عزیز ،
    امیدوارم که از تصمیمت برگردی.من امکان نداره که هر روز وبلاگت رو چک نکنم و خیلی بهت عادت کردم.
    امیدوارم که هر جا هستی موفق باشی

  52. سروناز said,

    سپتامبر 18, 2010 در 9:29 ب.ظ.

    زمانی حافظ سروده بود که: نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند!
    روزی که با ابعاد ارزشمند وبلاگت آشنا شدم حس کردم شخصیتی بزرگ در پشت تک تک سطرهای آن مثل ستاره قطبی می درخشد که به حرکتهاسمت و سوی روشن می بخشه و فرض بدیهی این بود چنین ستاره ای که داره از وقت و انرژی و زندگیش مایه میذاره طبعا میدونه که زیر آسمان، همه نگاهها و پنجره ها مثل هم نیست و بی نیاز از رفتار آنها به جلوه خودش ادامه میده!
    شما برای تداوم تصمیم خودتون محق به هر رفتاری هستید ولی حیف است که چنین عظمتی در پای رفتار حقیر یه فردی قربانی بشه! بنظر من این تصمیم در عین حال که همه را از یه ستاره قطبی محروم می کنه خود فرد هم از دوستیها و تداوم عظمت خودش بخاطر یه مسئله کوچک محروم می شه.
    یه جمله ای هست که میگه آدم باید مثل یه صخره بزرگی باشه که به هر موجی که رد میشه بگه : تو موجی برو برو.
    حرف آخر اینکه آدمهای بزرگ مقیاس بزرگ خود را در اندازه های کوچک جا نمیذارند برای ادامه ندادن دنبال دلایل قوی و فرصتهای بعدی تری باش!

  53. پوریا said,

    سپتامبر 18, 2010 در 9:41 ب.ظ.

    امیر جان من که خیلی ناراحت شدم!!!شاید همه پتانسیلشو داریم ولی حتی خودمون هم نمیدونیم و قتی زمانش میرسه میبینیم همون کاری رو داریم انجام میدیم که خیلی وقته ازش نفرت داریم و من نمیخوام اون ادم رو قضاوت کنم!!!فقط دوست دارم تو بنویسی!!

  54. باران said,

    سپتامبر 18, 2010 در 11:23 ب.ظ.

    دلم برای نوشته هاتون تنگ میشه ! گرچه کامنت نمیذاشتم ولی هر روز به وبلاگتون سر میزدم ! برگردین …

  55. رضا said,

    سپتامبر 19, 2010 در 1:26 ق.ظ.

    بورو. قهر کن.احساس سر شکستگی کن.از همه دوری کن وگریه کن و زاری کن……
    که چی؟اونی که فکر میکنی بهت نارو زده یا احساسات تورو ندیده گرفته که عین خیالش نیست.این تویی که داری بیشتر ضرر میکنی.چون داری چیزهایی که الان داریو به پای چیزی که دیگر نخواهی داشت فدا میکنی.
    تو از ارزش فردا مگر خبر داری که افسوس گذشته را میخوری؟

    خوش باشی مرد

  56. نرگس said,

    سپتامبر 19, 2010 در 3:41 ق.ظ.

    امیر خان با تمام وجود به داشتن دوستی مثل شما افتخار می کنم . از ناراحتیت ناراحتم . تقریبا هر روز بهتون سر می زنم نه برای خوندن پست جدید برای خوندن نظرات و جواب ای زیبای شما. وبلاگت تماما انرژی مثبته حیفه که خاموش بشه . نکن توام مثل مرجان ما رو تنها نگذار . ولی با این حال تصمیم با شماست دوست خوبم

  57. ونوس said,

    سپتامبر 19, 2010 در 4:01 ق.ظ.

    سلام امير جان
    چه پست غم انگيزي. خيلي زياد ناراحت شدم كه ميخواي ديگه ننويسي .
    منم مثل خيلي هاي ديگه اول صبح به وبلاگ شما سر ميزنم و در طول روز هم مداوم اينجا رو چك مي كنم.
    اميدوارم كه اين نظرت زودتر عوض بشه و به قول معروف تر و خشك باهم نسوزن.
    شما تنها كسي هستي كه من شخصا 100 بهش در اين زمينه اعتماد دارم.
    هرجاهستي بهترينها رو از خدا براي خودت و خانوادت خواستارم.

  58. jamal said,

    سپتامبر 19, 2010 در 5:02 ق.ظ.

    salam,amir fekr konam meghdary hese bache ha ro be khodat didi va motevajeh shodi,man be on vane yek ozve kochik mikham azt ke bargardy,bargard va dige az canada nago ,dar morede mozoate dige benevis vali bargard va nazar in halghe zanjir var shekaste beshe.
    ba tashakor besyar az zahmatat

  59. سارا said,

    سپتامبر 19, 2010 در 5:21 ق.ظ.

    امير خان اتفاقي كه براتون افتاده واقعا تاسف آوره و بهتون حق مي دهم. كمك هايي كه شما به بقيه كردين و همدلي ها تون آنقدر ارزشمند هستند كه فكر نمي كنم كسي بتونه شما رو فراموش كنه. اميدوارم دوستان خوب بتوانند اين بي مهري ها رو براي شما جبران كنند. آرزو مي كنم خودتون و خانوادتون هميشه موفق و شاد باشيد.

  60. سپيده said,

    سپتامبر 19, 2010 در 5:35 ق.ظ.

    سلام

    من هم خيلي به به وبلاگ شما عادت كردم هر روز به وبلاگ شما سر مي زنم ببين شما در نوشتن مطالب و راهنمايي كردن ديگران خيلي موفق بودي . من از جمله كسايي هستم كه خيلي مديون شما هستم اميدوارم كه اين تصميم وتوي ناراحتي گرفته باشي به نظرم منطقي تر از اين هستي كه بخواهي اين كار و بكني بازهم فكر كن

    من كه منتظر مي مونم

    ممنون

  61. بابک آیدنلو said,

    سپتامبر 19, 2010 در 6:02 ق.ظ.

    سلام پانیذ
    بیخیال شو جون من ، من از خواننده های لاگت هستم البته تو گودر بهت حق میدم ناراحت شی ولی قبول کن که ادمی رو که تو دنیای مجازی آشنا میش بابید با هاش آسه آسه مراوده کنی از این موارد برام بارها پیش اومده چقدر از دوستارو از لحاظ اطلاعاتی ساپورت کردم و لی چه رفتارهای چیپی دیدم ولی من بواسطه شغلم سالهاست که پوستم به پوست کرگدن میگه زکی
    خودتو ناراخت نکن و همه رو به یه چوب نزن
    من پستهاتو همیشه میخونم و برام جالبه امیدوارم تو نظرت بازنگری کنی ( هر طور صلاحه )

  62. علی said,

    سپتامبر 19, 2010 در 6:48 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    من اولین بار هستش که برای شما پیغام میگذارم
    ولی شاید باورتون نشه نزدیک به یک سالی میشه که خواننده وبلاگ شما هستم و استفاده میکنم
    الان که این ÷یغام آخر شما رو خوندم واقعا ناراحت شدم و تصمیم گرفتم که برای شما پیغام بگذارم و با ابراز تاسف از این تصمیم شما بهتون بگم که بدونید خیلی از دوستان از نظرات شما استفاده میکنن و با این تصمیم شما اونها رو محروم میکنید
    اگر میشه کمی بیشتر فکر کنید و ما رو از اطلاعاتتون محروم نکنید

  63. پژمان said,

    سپتامبر 19, 2010 در 7:51 ق.ظ.

    آقا امیر خواهشن تجدید نظر کنید.
    واقعا نمیدونم چی باید بگم تا اینکه اینجا رو ترک نکنید .

    یکی از دلخوشیهامون تو این انتظار سخت مدیکال این بود که به وبلاگ شما بیایم و دوباره نیرو بگیریم . من تقریبا از اول پروسه مهاجرتمون با وبلاگ شما آشنا شدم . بهتون عادت کردم و خیلی استفاده های مفید بردم ، گاهی گله کردم گاهی درد و دلو شما خوب گوش کردی و همه سوال ها رو با خونسردی جواب دادی. خوب همه اینها برای من ارزشمند هست و الان هم از خوندن این پست خیلی ناراحت شدم . خواهش میکنم بمونید.

    یکی از آرزوهام بود که بیام تو وبلاگ شما و بهتون خبر بدم که ویزاهای ما اومده .

    اگه واستون حتی یه روزنه کوچکی هم هست خواهشن تو تصمیمتون صرف نظر کنید. ممنون.

    مهاجری که تنها رفت …

  64. حسين said,

    سپتامبر 19, 2010 در 8:02 ق.ظ.

    امير جان سلام
    باور كن همه آدمها مثل هم نيستند
    تو مرهمي بر دردهاي ايرانيهاي درمانده بودي و من بالشخصه هيچ گاه نمي توانستم مثل تو باشم .
    من بدون اينكه تو را ببينم يا بشناسم تو را قبول داشتم چون احساست كردم .
    چون دلسوز و پر حوصله بودي
    اگر حوصله من را داشتي يه ايميل به من بزن با هم خصوصي صحبت كنيم .

  65. ali said,

    سپتامبر 19, 2010 در 8:41 ق.ظ.

    من به نوبه خودم به تصمیمات احترام میزارم امیر جان، ولی با خودم میگم تو چطور این همه دوست رو که همیشه ازت تشکر میکنن و دعای خیرشون همیشه همراهت هاست رو بیخیال میشی و بی معرفتی یکی دو تا ادم… رو ملاک تصمیمات میزاری ؟ من هم مثل شما هر جائی که هر کاری از دستم بر بیاد برای هر کسی میکنم و خیلی از اونا میران و حتا ۱ تشکر هم نمیکنن و گاهی هم خوبی رو با بدی جواب میدن ، والی من هیچ وقت اهمیت نمیدم و سعی میکنم خودم اونجوری نباشم و همیشه جواب کمک به هم نوع رو جای دیگه ای گرفتم و بین این همه هموطن های بی معرفت کلی هم آدمهای قدر شناس دیدم که به اون همه زحمتش می ارزیده .
    حالا شما وبلوگی داری که هر کامنتش بالای ۱۰۰ نفر بازدید کننده داره حالا شما حساب کن ۶۰ نفر از این ها هم بی معرفت باشند ( از جمله خود من !!! ) ، باز هم ۴۰ نفر رو از همراهی وبلوگت و به اشتراک گذاشتن دیدگاه ها محروم کردی. جائی که حد اقل خیلی ها که دستشون به کسی نمیرسیده، میان یک قوری میزنند و میرن. کلان وبلگ نویسی همین است و امیر جان باید بخشش رو سر لوحه این کار کنی و رنجش از دوستان رو در کنار لطفی که بهشون میکنی و قدردانییی که خیلی های دیگر میکنن را کنار بگذاری … امیدوارم که تونسته باشم توی تصمیمت تغییری ایجاد کرده باشم. منتظره کامنتی متفاوت هستیم …. علی از مالزی

  66. محمود said,

    سپتامبر 19, 2010 در 10:42 ق.ظ.

    خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش

    بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

  67. peyman said,

    سپتامبر 19, 2010 در 11:02 ق.ظ.

    سلام امير خان
    اينقد به اين وبلاگت سر مي زنيم و كامنت مي ذاريم تا كم بياري و برگردي. ارادتمند

  68. saeid said,

    سپتامبر 19, 2010 در 11:26 ق.ظ.

    امیر جان من اصلا نمیتونم تصور کنم که دیگه نباشی، با تمام وجودم دوست دارم تا زنده ام مطالب جدیدتو ببینم و بخونم و وبلاگت رو بعنوان یک منبع موثق به بقیه معرفی کنم ، خواهش میکنم با ما بمون…

  69. تیتی said,

    سپتامبر 19, 2010 در 3:26 ب.ظ.

    امیر اقا یه دوست شما رو ناراحت کرد و الان شما با رفتنتون خیلی ها رو ناراحت میکنید. لااقل یه وبلاگ جدید بسازید یا مووع وبلاگتون رو عوض کند. دلمون براتون تنگ میشه

  70. فرزانه said,

    سپتامبر 19, 2010 در 5:23 ب.ظ.

    چه طور مي توني اين همه خواهش و درخواست رو بخوني و قبول نكني؟

  71. ستاره said,

    سپتامبر 19, 2010 در 7:06 ب.ظ.

    امیر جان من که نمی تونم تصور کنم وبلاگ پانیذ دیگه نباشه. حق داری از دست اون آدم ناراحت باشی اما بقیه چی؟
    من که شخصا خیلی ازت ممنونم و خیلی چیزها ازت یاد گرفتم؛ امیدوارم تصمیمت رو عوض کنی و برگردی

  72. سپتامبر 19, 2010 در 7:31 ب.ظ.

    گاهی اوقات خوندن یک وبلاگ اونقدر آدمو خوشحال می کنه که آدم دلش می خواد از شادی فریاد بزنه گاهی هم اونقدر ناراحت که آدم دلش می خواد زار زار گریه کنه !
    آخرین باری که پستی به شدت ناراحتم کرده بود زمانی بود که خبر سرقت اموال دوستانمون سان شاین و رضای عزیز رو خوندم و چند روز بهشون فکر می کردمو و دلم کلی پیششون بود .
    مطلبتونو می خوندم گفتم الانه که بگید اون بنده خدا رودستگیر کردن یا یه مشکل بزرگی براش پیش اومده . خوب می دونین کار اون آقا رو اصلا و ابدا تایید نمی کنم اینجور آدمها تا می تونن از آدم سوء استفاده می کنن و وقت و انرژی و اطلاعات آدم رو می گیرن و خیلی راحت به همه زحمات بی منت آدم دهن کجی می کنن و ببخشید تا خرشون ازپل گذشت دیگه آدمو نمی شناسن !برای ما هایی که شخصیت قدر دانی داریم و وقتی کسی بهمون خوبی می کنه تا 1000 برابر جبران نکنیم وجدانمون راحت نیست برخورد با اینجور افراد اصلا راحت نیست . بگذریم …
    حالا همین که برای اون به ظاهر دوست مشکلی پیش نیومده بوده و خدا رو شکر به قول شما ویزا به دست داشتن حال می کردن جای خوشحالی داره اما اینطور که در پایان ماجرا دیگه شما رو محرم ندونستن دیگه از کم لطفیشونه!
    در هر حال شاید برای من مطمئنترین شخصی که من بهشون در این دنیای مجازی اعتماد داشتم و سوالات خصوصی پروندمونو بدون هیچ ترس و واهمه ای در میان می زاشتم شما بودید . از اینکه قراره نوشته های دوستی رو از دست بدم که با تمام مشکلاتی که داشت با لپ تابش داشت اما دوستان دیگررو فراموش نمی کرد و مشکلات مهاجرتی و دغدغه های دیگران دغدغه خودش بوداصلا خوشحال نیستم و از اینکه همیشه از اطلاعات بروز و موثق و قابل اعتماد وبلاگتون استفاده می کردم خوشحال بودم .خواستم هم از بابت سوالات وقت و بی وقتم عذر خواهی کنم وهم به خاطر پاسخ صبورانه به سوالاتم تشکر کنم و امیدوارم در تصمیمتون تجدید نظر کنین تا کم لطفی بعضی دوستان واقعیتونو متضرر نکنه.
    موفق باشید

  73. سما said,

    سپتامبر 19, 2010 در 7:33 ب.ظ.

    ………..

  74. آیلین said,

    سپتامبر 19, 2010 در 9:26 ب.ظ.

    سلام امیر جان…من پست 75 هستم…قبل من 74 نفر حرف زدند و من بیشتر حرف هاشون خوندم خیلی برام جالب بود و خیلی دوست داشتم که جای شما بودم و این همه محبت و انرژی…راستش من همیشه شما برام یک الگوی کمک تو دنیای مجازی بودید چون حداقل 3 بار که کاملا ناامید بودم بهم انرژی داید…بعد از اون من تو همه فرم هایی که عضو بودم سعی کردم با تمام قدرت و انرژی و عشقم به کسایی که حتی اسمشون رو هم نمی دونستم کمک کنم…مطمئنم برای خیلی ها الگو و تو زندگی خیلی ها تاثیر گذار بودید…من می دونم حتی اگر وبلاگم ننویسید زمین میچرخد و مردمان هم با آن می چرخند تنها ما بدون تو فقیرم…به امید اینکه برگردی

  75. امیر said,

    سپتامبر 19, 2010 در 9:37 ب.ظ.

    سلام…………………………………………………………………………………………..
    این دومین باری که به وبلاگت سر میزنم و خیلی از تصمیمی که گرفتی ناراحت شدم همه ما که چنین خصوصیتی داریم این مسائل برامون اتفاق می افته

    خوب نگاه کنید که چه (( چیزی )) رو فدای (( چه چیزی )) می کنید
    فکر می کنید که ارزش داره به این خاطر نگاه منتظران وبلاگتون رو دیگه نداشته باشید.
    خوبه که در عوض تخته کردن وبلاگ وسعتتون رو بیشتر و بیشتر کنید.
    ببخشید اگر ادبیات مناسبی نداشتم.

  76. maedeh said,

    سپتامبر 20, 2010 در 3:47 ق.ظ.

    salam amir agha,,,nemidonin vaghti in poste shoma ro khondam cheghadr narahat shodam,,vaghean delam gereftt vali engar beine ma iraniha ye jor rasme bi vafaii vali inke shoma to in marhale bi cheshmdasht be hanvatan haye irani kamak mikardid vaghean jaye tashakor va…dashtt vaghean nemidonam chi begam kash ma ensanhai mishodim ke vaghti rozaye khobi darim ham oni ke to rozhaye sakht komakemom karde ro yademon bashe ,,deldari dade,bedonim hamon komakha va deldari va poshtibani haye o bode ke ma alan dar in jaygah hastimm,,,fekr mikonam on shakhs alan in poste shoma ro khonde va ehsase sharm dashte bashe..albate omidvaram

  77. یک دوست said,

    سپتامبر 20, 2010 در 4:30 ق.ظ.

    امیر عزیز، در ارتش که سرباز بودم فرمانده ها می گفتند تشویق برای یک نفر ، تنبیه برای همه. به نظرم اصلا عادلانه نبود. حالا هم نیست. امیدوارم که تجدید نظر کنی.

  78. هستی said,

    سپتامبر 20, 2010 در 7:30 ق.ظ.

    امیر جان امیدوارم این دلگیری به زودی رفع بشه و ادامه بدی، درسته که تعداد آدمهای بی معرفت زیاده ولی آدمهای با مرام هم کم نیستن که بودنت و نوشتنت رو دوست دارن و برای نوشته های خوبت ارزش می زارن، به هر حال امیدوارم در تصمیمت تجدید نظر کنی و باز هم به نوشتن ادامه بدی و در هر صورت هر جا که هستی شاد و موفق باشی

  79. mani_rah25 said,

    سپتامبر 20, 2010 در 7:34 ق.ظ.

    امیر جان
    بنده هم به تصمیمت احترام میگذارم و تشکر از این مدت که صادقانه به همه مهاجرین کمک کردی و ارزوی بهترینها در ادامه زندگیت دارم
    ولی جون هرکی که دوسش داری با این روحیه به زندگیت ادامه نده …………..

  80. جلیله said,

    سپتامبر 20, 2010 در 8:21 ق.ظ.

    امیر جان واقعا به قول بقیه دوستان نبودنت خلاء بزرگیه تو بچه های مهاجر. تو یه گوهر گرانبها بودی که نه تنها اطلاعات درست و معتبری داشت و به قول خودم یه رفرنس معتبر بود بلکه واقعا تیتش خیر بود و بدون هیچ منتی همه رو در اختیار بقیه میذاشت. من همیشه میخوندمت و میدیدم چطور برای بقیه راه گشایی و با اتکا به تو تو این راه می افتادن. شاید بد نباشه یه تجدید نظر کنی. میدونم واقعا این همه انرژی گذاشتن سخته ولی فکر کنم دوستان حتی به هفته ای یه بار بودنت هم راضین. من خودم واقعا مشکل و سوالی ندارم ولی دوستان زیادی هستن که چشم به راهتن.
    فقط بودنت و دیدن این وبلاگ برای من یکی کافی بود و هست. نمیدونم چطور بگم مثل یه قوت قلب، یه پشت گرمی، یه حسیه که نمیدونم دقیقا چیه ولی خواهشا از ما نگیر این حس های خوب رو!!!!

  81. maryam said,

    سپتامبر 20, 2010 در 8:50 ق.ظ.

    سلام
    نمی دونم چی بگم؟؟؟؟؟؟؟
    همیشه شاد و موفق باشید .برای همه زحماتتون ممنون

  82. باران said,

    سپتامبر 20, 2010 در 1:20 ب.ظ.

    امیر عزیز ! ببینید چقدر طرفدار دارین !! چقدر همه شما را دوست دارند ! یک نفر را فدای بقیه نکنید ! در تصمیم تان تجدید نظر کنید ! نمیدونم چی بگم ولی دلم براتون تنگ شده ! برگردین … برگردین بخاطر تمام کسانی که دوستتون دارند و چشم براه پستی از شما هستند !! برگردین …

  83. شقایق said,

    سپتامبر 20, 2010 در 2:04 ب.ظ.

    امیر جان کجایی ؟؟؟
    ما منتظریم ،بـــــــــــــــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــــــرد …لطـــــــــــــفا

  84. پیمان said,

    سپتامبر 20, 2010 در 2:29 ب.ظ.

    سلام
    وب لاگ خیلی خوب و مفیدی داشتی , خواهی داشت… و امیدوارم بزودی دوباره بنویسی.

    A true friend never gets in your way unless you happen to be going down.

    پس شما دوست واقعی براش بودید..
    The past always looks better than it was because it isnot here.

    The way I see it, if you want the rainbow, yo gotta put up with the rain.

    موفق باشی و بسیار ممنون از زحمات سایتت.
    امیدوارم بزودی بنویسی. مهم هدف است و حواشی کار مهم نیست…
    don’t find fault. find a remedy.

  85. سولی said,

    سپتامبر 20, 2010 در 2:54 ب.ظ.

    امیر جان تو میگی اون آدم دوستت بوده اون هم یک دوست در عالم مجازی. من اگه بگم این کار رو خواهرم و شوهرش با من کردن چی میگی؟!!
    به هر حال آرشیو ارزنده ای به جا گذاشتی.
    گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد

  86. شقایق said,

    سپتامبر 20, 2010 در 6:36 ب.ظ.

    امیر جان کجایی ؟؟؟
    ما منتظریم ،بـــــــــــــــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــــــرد …لطـــــــــــــفا

    بابا ، امیر جان این همه دوست اینجا ، منتظرند …….کجایی؟؟؟ می دونم کامنت ها را می خوانی ، پس جواب بده حداقل بدونم حالت رو به راه است ، بابا جدا نگرانتم ….

  87. saeid said,

    سپتامبر 20, 2010 در 6:49 ب.ظ.

    ای بابا هنوز نیومدی، ما همچنان منتظر بازگشتت هستیم ها، خوب دلمون پوکید زود بیا دیگه 😦

  88. وحید said,

    سپتامبر 20, 2010 در 7:30 ب.ظ.

    سلام
    من خیلی در این وبلاگ نمینویسم و بیشتر میخونمش . اما به تصمیم شما احترام میگذارم. مهاجران هم باید به جا گذاشتن عزیزانشان عادت کنند. این هم یکی از اونها میشه
    موفق باشی و شاد

  89. شقایق said,

    سپتامبر 21, 2010 در 5:07 ق.ظ.

    اصلا باور نمی کنم ، به همین سادگی رفتی ؟؟؟؟؟؟؟
    بابا من روزی 1000 بار می یام ببینم برگشتی یا نه؟؟؟
    می دونم که برمی گردی….
    خواهش می کنم ، برگرددددددد

  90. كوروش said,

    سپتامبر 21, 2010 در 11:07 ق.ظ.

    امير جان
    گرچه براي من هم اينطور پيش اومده و بهت حق ميدم دلخور وبي حوصله باشي ولي فكر نمي كني راهي كه انتخاب كردي بهترين روش نيست. چون بايد افرادي مثل اون فرد طرد بشن ،نه اينكه تو خودتو از جمع (كه خودت مركزش هستي)بكشي كنارو هرچي رو كه ساختي رها كني.
    اگه افرادي مثل تو در اين شرايط تاب بيارن و با دوستان همنوع ها شبكه درست كنند ،ميشه اميد داشت كه اين علف ها از جامعه ايراني حذف بشن.

    حالا واسه اينكه لبخند بزني و ماهم با تو شاد بشيم ، به زبان » اوس محمود» مي گم : «‌‌ به خاطر شپش كه ترك پوستين نمي كنن عزيزم !! »

    سلامت وشاد باشي

  91. سیمین said,

    سپتامبر 21, 2010 در 2:30 ب.ظ.

    سلام امیرخان
    خواشا بسعادتتون با اینهمه محبوبیتی که دارید .. البته انعکاس رفتار خودتونه .. امیدوارم چه بنویسید چه نه همیشه و همه جا شاد و سلامتو پیروز باشید بدونید که ما هیشه دوستتون داریم ..بیادتون هستیم و دعا گوتون
    اما….
    اون دوست نامهربانی که باعث رنجش شما شده و همه مارو از وجود پراز مهر شما محروم کرده هم انعکاس رفتار خودش را خواهد دید دنیا مثل بومرنگه…مطمینم که این حس تلخو تجربه خواهد کرد ولی …. ما چرا؟؟
    همچنان چشم انتظارتون میمونیم

  92. سپتامبر 21, 2010 در 7:27 ب.ظ.

    امير جان من به خاطر تمام زحماتي که براي من و ديگر هموطنامون کشيدي بسيار سپاسگزارم .اميدوارم در هر کجاي اين دنيا که هستي شاد و سلامت باشي و در کنار خانواده محترمتون به هر انچه که مي خواهيد برسيد.ايميلي براي شما زده بودم که برگشت خورد و از طريق اسکايپ هم متاسفانه نشد که با شما تماس بگيرم.شما يک دوست واقعي براي ما بودي و هستي چه بنويسي و چه ننويسي.ارزوي بهترينها را برايت دارم.
    شاد باشي.

  93. احد said,

    سپتامبر 21, 2010 در 7:59 ب.ظ.

    سلام
    فکر کنم که تقاضای من و دوستان واسه برگشتن شما فایده ای نداره . بهرحال امیدوارم هر جا هستی خوش باشی . خداحافظ

  94. soha said,

    سپتامبر 21, 2010 در 9:06 ب.ظ.

    بابا بی خیال! به خاطر یک بی نماز که در مسجد رو نمی بندند. من اصلا باورم نمی شه امیری که اینقدر دوست داره از بی وفایی یه دوست این طور کم بیاره. زندگی از این پستی و بلندی ها زیاد داره. گور بابای نااهل (ببخشید حرف بد زدم، نمی دونی ما تو این ایران خراب شده هر روز چه نامردی هایی را می بینیم اونقدر که حرف تو و خداحافظیت به نظرم ببحشیدا خیلی دل نازکانه و بچه گانه می آید) هر چند زیاد مایه می گذاشتی حق داری ننویسی اما از مهاجرت ننویس وبلاگتو آپ کن. نه اصلا هر کاری دلت می خواد بکن اما به این زودها از کوره در نرو!

  95. بهمن said,

    سپتامبر 22, 2010 در 8:12 ق.ظ.

    سلام
    خيلي ناراحت شدم. كاش اين جور آدم ها رو همون اول ادم بشناسه.
    خيلي بهت عادت كريم. يه خورده رو تصمصمي كه گرفتي فكر كن.
    ياده اين جمله افتادم كه
    دل ادم بايد مثل دريا باشه كه اگه سنگي رو توش انداختند سنگ غرق بشه نه اينكه دريا متلاطم. من هنوز اميد دارم كه برگردي.

  96. لیدی said,

    سپتامبر 22, 2010 در 12:08 ب.ظ.

    من دیگه سئوالام رو از کی بپرسم؟
    و تازه از کجا مطمئن باشم داره درست میگه؟!!!! :((

    امیر جان، نمیشه بخاطر ماهایی که به کمک و محبتت احتیاج داریم بازم بنویسی؟!

  97. شقایق said,

    سپتامبر 22, 2010 در 2:13 ب.ظ.

    من نمی خوام کم بیارم ، می دونم بر می گردی ، و همه ما رو چشم نتظار نمی گذاری …
    من نا امید نمی شم ….. برگــــــــــــــــرد ، لطـــــــفا

  98. memol said,

    سپتامبر 22, 2010 در 7:56 ب.ظ.

    سلام امیر جان . تروخدا نرو . ما تازه 2 روزه پیدات کردیم .

  99. نیلو said,

    سپتامبر 23, 2010 در 8:19 ق.ظ.

    سلام . امیدوارم که خوب باشید. به نظر من در هر چیزی یک خیری هست. شاید برای شما خیلی خیلی بهتر بوده که ارتباطتان با آن بنده خدا قطع شود و چه بسا به صلاحتان بوده. البته به شما حق می دهم که دلگیر شوید ولی به نظر من اگر کمی زمان بگذرد شاید عمق قضیه بهتر روشن شود. در هر حال همه مثل هم نیستند. من که منتظر پست های مفید شما هستم چون جای دیگری این دلسوزی و صداقت را ندیدم.

  100. فريد said,

    سپتامبر 23, 2010 در 10:48 ق.ظ.

    با سلام
    ديدم 99 تا پيغام اينجاست گفتم صدميش رو ثبت كنم
    امير جان دركت ميكنم كه از دست شبه دوستان دلخور باشي ولي خوب اين وبلاگ خيلي ارزش داره حالا حداقل بيش از اوني كه فكرش رو بكني خواننده داره و همه هم پيگيرند كه بالاخره وضعيت چي ميشه شما هم كه مرغت يه پا داره و خواب نميدي حالا من يه پيشنهاد دارم كه گفتم عنوان كنم —
    -شما بيا هر از چند گاهي يه پست جديد بگذار بدون عنوان ( فقط براي اينكه نظر دونيش خالي بشه) بعد هم دوستاني كه سئوال دارند سئوالشان را و يا اگر خبر جديد دارند خبرشان را آنجا بنويسند سئوال ها را دوستان آگاه جواب ميدهند و خبرها رو هم همه لذتش رو مي برند. اينجوري شما هم از اخبار بچه ها مطلع ميشي و وقتي هم ازت نميگيره ، چطوره ؟ موافقي؟
    موفق باشي

  101. معصوم said,

    سپتامبر 23, 2010 در 12:32 ب.ظ.

    اقا امیر لططططططططططططططططططططططططفا برگردید.نگید که مارو فراموش کردید.

  102. مانا said,

    سپتامبر 23, 2010 در 2:55 ب.ظ.

    هنوز منتظر گوشه چشمی هستیم!

  103. mani_rah25 said,

    سپتامبر 23, 2010 در 3:45 ب.ظ.

    امیر خان
    ظاهرا دیگه تصمیمت را گرفتی و کاری از دست کسی بر نمیاد تا اینجاش تو کمک مت کردی حالا هم نوبت ماست که کمکت کنیم پس به عنوان اولین کمک ایا تا بحال از خودت سیوال کردی با این روحیه حساسی که داری فردی مناسب برای مهاجرت هستی یا خیر؟ مشکلات مهاجرت بسیار سنگینتر از این مورد خواهد بود پس خواهش میکنم بیشتر فکر کن دوست من

  104. سپتامبر 23, 2010 در 4:36 ب.ظ.

    سلام امیدوار اومدم اما انگار باید ناامید برم……بازم منتظر می مونیم .به امید دیدار…

  105. امید said,

    سپتامبر 23, 2010 در 4:47 ب.ظ.

    سلام . من همین امروز وبلاگ شما رو دیدم . با اینکه خودم تازه وارد مونترال شدم ولی قبلا تعریف وبلاکتونو از همه شنیده بودم . برای این موضوع بسیار متاسفام . میدونم چقدر رنجیده اید و اینکه چقدر برای بقیه حیف می شود که ادامه نمیدید . میدونم که ازتون نمیتونم بخوام که برگردید . براتون آرزوی موفقیت دارم . و اینکه حتما یه جای دیگه جواب محبت هاتونو میگیرید .

  106. مامان دریا said,

    سپتامبر 23, 2010 در 8:10 ب.ظ.

    این ایمیل امروز برام رسید بعضی از قسمت هاش جالب بود گفتم براتون بگذارمش

    با احترام مامان دریا

    براي بهترين دوستانم …

    مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
    اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
    هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو » می دانم چه حالی داری » چون در واقع نمی داني.
    یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
    هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
    از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
    در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
    وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: «برای چه می خواهید بدانید؟»
    هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
    هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
    وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
    هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
    راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
    هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
    شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
    سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : » آماده، هدف، آتش »
    هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
    چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
    وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
    هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
    وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
    در حمام آواز بخوان.
    در روز تولدت درختی بکار.
    طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
    بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
    فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
    ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
    هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
    شیر کم چرب بنوش.
    هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
    فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
    از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
    فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

  107. شقایق said,

    سپتامبر 24, 2010 در 8:17 ق.ظ.

    من هنوز نا امید نشدم …. برگرد…

  108. بهمن said,

    سپتامبر 24, 2010 در 8:18 ق.ظ.

    سلام
    بهمن هستم از وبلاگ ميريم کانادا. مي خواستم خواهش کنم آدرس وبلاگ جديد من رو جايگزين قبلي کنين. آدرس جديدم اينه:
    http://mirimcanada.freeblog.ir
    سپاسگزارم

  109. سیمین said,

    سپتامبر 24, 2010 در 8:57 ق.ظ.

    سلام امیر خان
    خوندن کامنتهایی که دوستان براتون میگذارند … نشون میده با وجود اینکه شما چیزی نمینویسید(البته فعلا) ولی وبلاگتون روح داره …. روح همدلی و بیریایی … بچه ها چه بی تکلف و شیرین مطالب زیبا و کارآمدی مینویسند چه در غالب متون ادبی و چه به زبان ساده .. شما بانی این حرکت زیبا بودید … (ولی نه با رفتنتون بلکه با زحماتی که کشیدید) .. گذشته از صرف وقت و انرزی و حوصله … این کار کاره دله .. هر آنچه از دل براید لاجرم بردل نشیند وبلاگ شما برای همه ما شده یک مامن … هر مطلبی که از دوستان میخونی یک حس خوبی به آدم منتقل میکنه که تشکیل این جمع ماحصل مدتهای مدیدی است که شما براش دل گذاشتید … جاتون تو نوشته ها خیلی خالیه … خواهش میکنم صرفا خواننده نباشید …
    ما منتظرتونیم

  110. سما said,

    سپتامبر 24, 2010 در 9:16 ق.ظ.

    salam amir jan
    ma montazerim…………….

  111. علی said,

    سپتامبر 24, 2010 در 12:25 ب.ظ.

    سلام امیرخان
    من واقعاً ناراحت شدم وقتی که این مطلب رو خوندم.
    شما مرجع همه ما بودین و دل خوشی من این بود که هر از گاهی وقتی نمی تونم به قولی که به خودم در مورد عدم پیگیری پرونده مهاجرتم دادم عمل کنم، سری به وبلاگ شما می زنم و از همه چی خبردار میشم و کلی دعای خیر برات می کنم. وبلاگ شما بالاخص برای من که فکر کنم رکورددار منتظران هستم مثل خانه امید بود.
    من برای شما احترام زیادی قائلم چون مطمئناً کار بزرگی انجام می دین یا بهتر بگم که می دادید.
    از شما بسیار متشکرم به خاطر تمام تلاش هایی که تو این مدت کردین.
    امیدوارم که دیگه از این ناملایمات تجربه نکنید
    با آروزی موفقیت

  112. شقایق said,

    سپتامبر 24, 2010 در 5:50 ب.ظ.

    ما منتظریم …

  113. مجيد وسطي said,

    سپتامبر 25, 2010 در 6:38 ق.ظ.

    بابا شما ديگه روي تصميم کبري رو کم کردي!

    شايد اون بنده خدا هم مثل مامان دريا يه ايميل گرفته بوده که توش نوشته بوده :

    ***هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.***

    يا شايد خواسته يکدفعه خبر رو بده که خيلي خوشحال بشي.

    شايدم ترسيده خبرش برسه به گوش يکي و چشم بزنندش!!!

    راستي ازش دليل کارش رو پرسيدي يا مثل خودم زود قضاوت کردي و حق دفاع هم به طرف ندادي؟!

    حالااصلا گيريم اون بد، اون اخ، اون جيز! شما چرا؟

  114. saeid said,

    سپتامبر 25, 2010 در 5:54 ب.ظ.

    ما همچنان منتظریم …

  115. reza1100 said,

    سپتامبر 26, 2010 در 10:56 ق.ظ.

    سلام اميرجان
    راستي راستي رفتي؟
    باباجون دلمون گرفت برگرد برامون چه چه بزن. بي خيال بابا . تو ننويسي ما با كي در دو دل كنيم؟
    ما هم منتظريم.
    خوش باشيد

  116. مریم said,

    سپتامبر 26, 2010 در 11:28 ق.ظ.

    انگار هنوز برنگشتی؟!!!طوری نیست تو هم مثل من به زمان نیاز داری تا خشمت تموم شه،بعد هم به این روزا و این بغضها میخندی…یکی یه روز بهم گفت از آدما به میزان شعور و مغزشون توقع داشته باش،آدمای کوچک با مغز کوچک!……منتظریییییییییمم…

  117. شقایق said,

    سپتامبر 26, 2010 در 1:50 ب.ظ.

    امیر جان برگرد ….

  118. alireza said,

    سپتامبر 27, 2010 در 12:11 ق.ظ.

    واقعا متاسفم

    من به جای دوست شما شرمند شدم
    بی معرفت
    این چه کاریه کرده
    ولی خواهشا این کارو وی نکن
    من هم چند بار قصد کردم اینکارو بکنم ولی همه که مثل هم نیستند
    http://radiocanada.blogfa.com/

  119. ساحل كانادا said,

    سپتامبر 27, 2010 در 3:31 ق.ظ.

    سلام به شما آقاي امير.
    من ميخواستم خودم براتون كامنت بگذارم و خبر مديكال را بدهم كه ديدم پيش دستي كرديد. همين نشون ميده كه شما نميتونيد ما را فراموش كنيد. پرستارها خيلي با گذشت تر از اين حرفها هستند. همه ما براي شما احترام خاصي قائليم و دوستتون داريم. اميدوارم تنهامون نگذاريد.

  120. امیر said,

    سپتامبر 27, 2010 در 5:27 ق.ظ.

    سلام امیر عزیز:

    بابا شوخی نکن ما قلبمون با باتری کار میکنه!
    بی صبرانه منتظر پست بعدیت هستم.
    خواهش میکنم ما رو از قلم خوبت و این همه انرژی مثبتی که تو کلامت هست محروم نکن.
    منتظریم

  121. سارا said,

    سپتامبر 27, 2010 در 5:29 ق.ظ.

    :((((((((((((((((

    من خداحافظ نمیگم حالا خوددانی!

  122. سایه said,

    سپتامبر 27, 2010 در 5:35 ق.ظ.

    امیر جان باور کن دلمون ترکید حداقل یک خبری از خودت بده…
    آخه مگه میشه تو دیگه ننویسی؟
    دلتنگیم
    منتظریم

  123. فريد said,

    سپتامبر 27, 2010 در 6:00 ق.ظ.

    با سلام
    همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی
    سخنی از زرتشت

  124. پيروز said,

    سپتامبر 27, 2010 در 6:02 ق.ظ.

    امير جان من هم وبلاگ دارم، من هم مي نويسم،، اما وبلاگ من كجا و مال تو كجا. كامنت هاي من يك دهم تو هم نيست..من اگه ننويسم فقط چهار پنج نفر اعتراض مي كنن اما تو كلي مدعي داري.. مي دوني علتش چيه؟ چون من واسه خودم مي نويسم واسه ارضاي خودم.. ولي تو خودتو وقف ديگران كردي و واسه دل ديگران مي نويسي.. هميشه با خودم مي گفتم اين امير چرا اين قدر وقت مي ذاره.. چه منافعي داره؟ اگه منافعي نداره و فقط براي راضي شدن دل خودشه كه بقيه رو كمك مي كنه پس يه روزي بنزينش تموم ميشه.. حالا هم ماشين وبلاگ تو خاموش شده.. درست زماني كه خيليا سوارش شده بودن.. خب مرد حسابي تو كه راه افتادي بايد فكر طولاني بودن اين راه و خسته شدن و بنزين و آب و غذا و .. رو مي كردي! چرا اين همه آدمو سوار كردي؟! آوردي و توي بر بيابون رهاشون كردي.. درسته كه تو كليدداري و اختيار خودتو داري ولي حالا كه اين همه آدم اومدن و پاي حرفاي تو نشستن خودت بگو درسته كه يهو چراغو خاموش كني و درو قفل و كليد كني و بري..؟ اگه بري به خاطر دلخوري از يه نفر به جمعيتي بي احترامي كردي مثل گاو 9 من شير .. خود داني.. من كه نمي بخشمت…………

  125. سروناز said,

    سپتامبر 27, 2010 در 9:15 ق.ظ.

    بابا پس چرا بر نمی گردی……..؟ هر روز صبح با بازکردن وبلاگت روز را آغاز میکنم ولی………….
    انتظار مدیکال کم بود انتظار پست های توهم اضافه شد. بابا رحمی بکن

  126. مینا said,

    سپتامبر 27, 2010 در 10:55 ق.ظ.

    من که باورم نمی شد ننویسی، چون معمولا کسانی که دست به قلم دارن نمی تونن ننویسن،
    خواستم بگم مدیکال من اومد، مرسی از کمک هاتون
    بازهم می گم من که باورم نمی شه ننویسی، بهتره خودت هم باور نکنی

    • علی از اصفهان said,

      سپتامبر 27, 2010 در 4:43 ب.ظ.

      مینا خانم سلام
      لطفا تاریخ فایل نامبر دومتون کی بود؟ از طریق فدرال یا کبک اقدام کردید؟
      حالا که امیرخان برامون طاقچه بالا ! گذاشته حداقل از اطلاعات و تجربیات همدیگه استفاده کنیم

  127. بهناز said,

    سپتامبر 27, 2010 در 11:21 ق.ظ.

    سلام با اجازه صاحب خانه مینا جان میشه بفرمایید تاریخ فایل نامبر دومتون را؟

  128. saeid said,

    سپتامبر 27, 2010 در 1:13 ب.ظ.

    بــــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــــــرد لطـــــــفا :-w

  129. سروناز said,

    سپتامبر 27, 2010 در 6:34 ب.ظ.

    بهناز خیلی باحالی …………….انگاری همش داری بو میکشی …………..هر وبلاگی میرم تا اسم مدیکال میاد میبینم نفر اول کامنت تویی…………………خداکنه زودتر مدیکالت یباد ……………….جون منم اسم تو را بو میکشم چون یک ماه بعد از تو منم……………

  130. سروناز said,

    سپتامبر 27, 2010 در 6:36 ب.ظ.

    بهناز خیلی باحالی …………….انگاری همش داری بو میکشی …………..هر وبلاگی میرم تا اسم مدیکال میاد میبینم نفر اول کامنت تویی…………………خداکنه زودتر مدیکالت یباد ……………….جون منم اسم تو را بو میکشم چون یک ماه بعد از تو منم………………

  131. شقایق said,

    سپتامبر 27, 2010 در 10:43 ب.ظ.

    ما خداحافظی نمی کنیم….

  132. reza said,

    سپتامبر 28, 2010 در 4:56 ق.ظ.

    سلام دوستان
    من با نظر علی از اصفهان موافقم.حالا که امیر فعلا» تمایلی به اظهار نظر نداره ما هم هدف اصلی اونو که همانا مکانی برای تبادل اطلاعات و نظرها است رو ادامه بدیم.
    لطفا» اشخاصی مثل مینا خانم که مدیکالشون به سلامتی میرسه بعد از اعلام اون لطفا» جزئیات اون را( مانند زمان اقدام کردن و …..) برای بقیه حتما» اعلام کنند.
    ما که الان 12 ماه و 9 روزه که همچنان Received by visa office موندیم.

  133. شقایق said,

    سپتامبر 28, 2010 در 7:40 ق.ظ.

    منم موافقم .. ما اینقدر میایم تا امیر جان برگرده….
    فقط امیدوارم حالش خوب باشه….

  134. بهناز said,

    سپتامبر 28, 2010 در 11:20 ق.ظ.

    سلام به صاحب خانه بعد به منتظران مدیکال .سروناز جان چی کار کنم اگه میشد میرفتم کمک جناب افیسر راحت تر بودم انتظار بدی هست پرونده ما پنج روز دیگر وارد 16 ماهگی می شود ولی خبری نیست هر ماه میگم اخر این ماه میاد ولی بازم نمیاد اگر اول می فرمو دن24 ماه مثل اون 12 ماه اروم میگذروندیم نه اینجوری با اعصاب و روانمون بازی کنن و طبق اخرین اطلاع مدیکال ساحل با تاریخ 2 جون 2009 امده اگر کسانی هستن بعد از این تاریخ و جناب مدیکالشون تشریف اوردن اطلاع بدهند. باز هم از اقای امیر معذرت میخواهم .

  135. تیتی said,

    سپتامبر 28, 2010 در 12:11 ب.ظ.

    ای باباااااااا خسته شدیم. فکر کردیم یه چند رو هست و بعدش درست میشه. برگردین دیگه!

    مینا میشه بگی کی چند وقته اقدام کردی؟

  136. سیمین said,

    سپتامبر 28, 2010 در 12:13 ب.ظ.

    سلام امیر خان امیدوارم خوب و سلامت باشید ….
    مامنتظرتونیم

  137. سروناز said,

    سپتامبر 28, 2010 در 6:05 ب.ظ.

    بهناز جان کاملا درکت میکنم چون منم وضعیت تو را دارم و تا چند روز دیگه میرم تو 15 ماه . دیگه جدیدا منبعم تو شدی تو اینترنت سرچت میکنم ببینم مدیکالت اومده یا نه؟ …………..این روزها دیگه بیشتر منتظر مدیکال تو ام تا خودم…….. خداکنه زودتر بیاد

  138. صبا said,

    سپتامبر 29, 2010 در 4:29 ق.ظ.

    پس ما چی؟؟؟؟؟ به خاطر یه بی معرفت می خوای همه ی ما رو ول کنی بری؟؟؟ 😦 این رسمش نیست….

  139. نرگس said,

    سپتامبر 29, 2010 در 4:44 ق.ظ.

    امیر آقا ممنونم از تمام زحمتهای که برامون کشیدید صمیمانه سپاسگذارم . وبازم ازتون می خوام که به جمع ما دوستان منتظر بیایید تا ما بتونیم این انتظار سخت رو با دلگرمی های شما دوست عزیز سپری کنیم . باور کنید وبلاگتون سرشار از انرژی و این برای ما مهاجر مثل یه داروی موثر میمونه . برای خودتون و خانواده محترم آرزوی بهترینها رو دارم .

  140. ساقي said,

    سپتامبر 29, 2010 در 10:26 ق.ظ.

    سلام امير جان . دلمان برات تنگ شده . ميدونم كه يرميگردي . ولي زودتر بيا. ميخواي يه پست بذار با عنوان دعا براي مديكال بهناز. چون فكر كنم طلسم بهناز كه بشكنه مديكال بقيه مياد ……………..مرسي ……..دوست داريم

  141. neda said,

    سپتامبر 29, 2010 در 12:42 ب.ظ.

    سلام امير جان منم با ساقي موافقم . خواهشا يه پست جديد بذار . ديگه اين پست سنگين شده باز كردنش سخته. ما كه ولت نمي كنيم.

  142. مجید وسطی said,

    سپتامبر 30, 2010 در 7:28 ب.ظ.

    سلام خدمت امیرخان،

    من لازم دیدم قبل از اینکه خداحافظی کنم یه تشکر حسابی ازت بکنم و بگم هر موقع حس کردی کمکی از دست ما بر میاد خبرمون کنی.
    آشنایی من با وبلاگتون تقریبا بر میگرده به یکسال و نیم پیش، البته قبل از اون هم به فکر مهاجرت بودم اما از اونجاییکه یک وکیل محترم! کلی از پول خانواده خواهر جان را بالا کشیده بودن و یه پرونده ریجکت شده استرالیا گذاشته بودن رو دستشون من هم یه جورایی بی خیال شده بودم.
    ولی بعد از آشنا شدن با وبلاگتون دوباره امیدوار شدم ( تا حالا حداقل آیلتس گرفتم که این خودش یه گام بزرگ واسه منه که همیشه توی زبان مشکل داشتم) ، با استفاده از راهنمایی های خوبتون برای خانواده های خان داداش و خواهر جان پرونده تشکیل دادیم و خودمم در همین روزها مدارک رو ارسال میکنم.
    می خواستم بدونی که بر روی زندگی خانواده ما تاثیر بزرگی (و انشاا… خوبی) داشتی.
    مهم نیست که بعدا چه اتفاقاتی پیش میاد، مهم اینه که فهمیدم زمانی که اصلا فکرش رو هم نمی کنی ممکنه با کلیک روی یه لینک تصادفی با کسی آشنا بشی که آینده خودت و عزیزانت رو تغییر بده. به همین سادگی!
    و درس دیگش هم این بود که اگه خدا بخواد دست کسی رو بگیره و کمکش کنه با استفاده از بنده های خوبش ( کسایی که در نگاه اول با بقیه فرقی ندارن) به راحتی اینکار رو میکنه اونم وقتی که انتظارش رو نداری.
    ممنونم خدا جون
    ممنونم امیرخان، موفق و پیروز باشید.

  143. تیتی said,

    اکتبر 1, 2010 در 6:53 ق.ظ.

    چقدر کامنت بالا یعنی کامنت مجید قشنگ بود! امیر مطمئن باش همه برات دعا می کنند. اگه از این کار خسته شدی لااقل وبلاگ جدید درست کن و همین جا بمون.
    ممنون ازت

  144. rojan said,

    اکتبر 1, 2010 در 12:56 ب.ظ.

    هنوز هر روز بهت سر می زنم….چرا هنوز نیومدی……

  145. نجمه said,

    اکتبر 1, 2010 در 5:59 ب.ظ.

    امیر خان سلام
    خصوصی:
    نمی دونم چرا اون دوستتون اینکار رو کرده ولی این بی انصافی است که بقیه دوستانتون رو از دوستیتون محروم کنید شما نه تنها در زمینه مسایل حقوقی مهاجرت بلکه در اغلب مسایل مربوط به زندگی در خارج از کشور مشاور خوبی برای خوانندگانتان هستید پس لطفا به راهی که قبلا برای کمک به هموطنانتان انتخاب کرده اید ادامه بدین و ما رو با این مشکلات ریز و درشت که یکیش این وکلای بی سواد است تنها نذارین.شما قبلا هم این کم لطفی ها رو دیده و گذشت کرده بودید.

  146. sepsam said,

    اکتبر 2, 2010 در 6:17 ق.ظ.

    امیر عزیز
    هر تصمیمی که گرفته باشی قابل احترامه. ولی مطمئن باش مطالب و توضیحاتت راهنمای خیلی ها بوده که وهقعا به راهنماییهای دوستانی مثل شما احتیاج داشتند. همه جا افراد متفاوتی پیدا میشن و در این میون خیلیهاشونم یا آی کیو پایین دارن، یا وسواسی هستن، تعداد کمی هم مریضن که این افراد مریض، کمشون هم زیاده چون میتونن دوستانی رو که با اطلاعاتشون به خیلی ها کمک میکنن رو خسته و از میدون به در کنن.
    دلم نیومد اینو نگم که وبلاگت همین الان هم که نمینویسی مفیده. یه سوال برام پیش اومده بود که جوابشو امروز تو کامنتهای یگی از پستهات پیدا کردم.
    برات آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

  147. sepsam said,

    اکتبر 2, 2010 در 6:18 ق.ظ.

    امیر عزیز
    هر تصمیمی که گرفته باشی قابل احترامه. ولی مطمئن باش مطالب و توضیحاتت راهنمای خیلی ها بوده که واقعا به راهنماییهای دوستانی مثل شما احتیاج داشتند.
    همه جا افراد متفاوتی پیدا میشن و در این میون خیلیهاشونم یا آی کیو پایین دارن، یا وسواسی هستن، تعداد کمی هم مریضن که این افراد مریض، کمشون هم زیاده چون میتونن دوستانی رو که با اطلاعاتشون به خیلی ها کمک میکنن رو خسته و از میدون به در کنن.
    دلم نیومد اینو نگم که وبلاگت همین الان هم که نمی نویسی مفیده. یه سوال برام پیش اومده بود که جوابشو امروز تو کامنتهای یگی از پستهات پیدا کردم.
    برات آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

  148. سما said,

    اکتبر 2, 2010 در 6:49 ق.ظ.

    سلام امیر جان

    اومدم اینجا فقط بگم امیدوارم حالت خوب باشه…..من و خیلی از راهیان مهاجرت هنوز در هوا معلق هستیم……….برام مهم هست که جواب مثبتی بگیرم….اما واقعا برام مهم تر این هست که از طریق این دنیای مجازی با کسی آشنا شدم که بدون چشم داشت و با صداقت محض به همه کمک کرد……..مطمئنم جواب خوبیت را حتما میگیری …………..
    من بازهم از تو ممنونم ….از تمام پاسخهات…از توجهت به تک تک ماها ….بازم ازت ممنونم…………………….

  149. سیمین said,

    اکتبر 2, 2010 در 12:00 ب.ظ.

    سلام امیر خان
    امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید
    جاتون همچنان خالیست
    امیدوارم که بزودی برگردید

  150. صحرا said,

    اکتبر 3, 2010 در 6:03 ق.ظ.

    امیر عزیز
    وبلاگ در زمینه مهاجرت به خصوص کانادا زیاد هست ولی اینجا یه چیزی به جز وبلاگه
    اینجا مثل یک پاتوق برای بچه های مهاجر کاناداست. من خودم خیلی کم وقت می کنم وبلاگ بخونم و یا کامنت بگذارم ولی به وبلاگت همیشه سر می زنم هر چند خیلی ساکت.
    باورم نمی شه امیرجان این تو هستی که دو هفته جواب این همه کامنت های محبت آمیز را نمی دهی! مطمئنم که بر می گردی ولی شاید کمی متفاوت و محتاط تر از قبل…..

  151. reza1100 said,

    اکتبر 3, 2010 در 9:31 ق.ظ.

    خصوصي
    ممنونم اميرجان از راهنماييهات
    به سارا هم خواهم گفت كه زير بار ريسك نره
    خوش باشي

  152. jamal said,

    اکتبر 3, 2010 در 10:51 ق.ظ.

    amir jan salam,omidvaramkhob bashi?

    man salamati to arezomandam.
    khahesh mikonam aghalan az salamatit hama ro ba khabar kon
    mer30

  153. Sam said,

    اکتبر 3, 2010 در 11:12 ق.ظ.

    سلام امیر جان،
    مدت زیادی هست که به وب لاگت سر میزنم اما بار اول هست که پیغام میزارم.
    از اینکه دلت شکسته و خدا حافظی کردی خیلی متاسفم.
    خواستم به خاطر اطلاعات و راهنمائی ها تشکر کنم تا بدونی ما هم قدر شناسیم، حتی اگه در سکوت به وب لاگت سر میزدیم.

  154. باران said,

    اکتبر 3, 2010 در 1:08 ب.ظ.

    دلم برات تنگ شده… برگرد…. ( آیکون گریه و غمگین )

  155. amir said,

    اکتبر 3, 2010 در 6:49 ب.ظ.

    سلام
    نمی دونم چی بگم ولی امیر جان نگذار کلیشه همیشگی این ایرانی بازیها تکرار بشه.
    خیلی کمکمون کردی امید وارم سلامت باشی

  156. شقایق said,

    اکتبر 4, 2010 در 2:26 ب.ظ.

    امیر جان ، من چشم انتظارتم ….
    امیدوارم هر جا هستی خوب و شاد و سر حال باشی …
    به قول خودت : خوش باشی …
    ولی من دلم گرفته …..

  157. سیمین said,

    اکتبر 4, 2010 در 5:37 ب.ظ.

    سلام به بهترین دوست دنیا
    وقتی تو وبلاگهای دیگه کامنتتونو خوندم از خوشحالی متاثر شدمو بغض گلومو گرفت … خیلی نازنینی امیرخان ما همه صمیمانه دوستتون داریم و دلمون براتون تنگ شده … شما هنوز دلنگران بچه ها هستید و بهشون سرمیزنید و کمکشون میکنید.. خیلی گلید… از صمیم قلبم براتون بهترین … شادترین و..و..و..همه چیزای خوبو را آرزو میکنم .. کاش دوباره برمیگشتید ):

  158. احد said,

    اکتبر 4, 2010 در 7:16 ب.ظ.

    نکنه امیر خان هم ویزاش اومده و بی خیال دوستاش شده؟
    من که دلیل دیگه نمی بینم

  159. amir said,

    اکتبر 4, 2010 در 10:23 ب.ظ.

    amir jan
    biao mardi kon bargard

  160. سروناز said,

    اکتبر 5, 2010 در 5:33 ق.ظ.

    سلام امير جان خداوكيلي به خاطر اين موضوع خداحافظي كردي يا دنبال بهانه بودي؟
    از بهناز خبري داري؟ چند وقته نميبينم كامنت بذاره . اميدوارم كه مديكالش اومده باشه .انشاءالله

  161. لیدی said,

    اکتبر 5, 2010 در 10:58 ق.ظ.

    جاتون خیلی خالیه!! ما بهتون نیاز داریم، هزارتا سئوال بی جواب داریم و نمیدونیم به جواب کی میشه اعتماد کرد؟!!! به خدا بی انصافیه ما رو به آتیش کس دیگه بسوزونید 😦

    امیر جان لطفااااااااااا برگرد……………..

  162. بهناز said,

    اکتبر 5, 2010 در 7:06 ب.ظ.

    سلام سروناز جان نه عزیزم تشریف نیاوردن خبری هم ازش نیست ما دو روز است وارد 16 ماهگی شدیم. ببخشید یک نفر بود به اسم منصور در پست قبلی ایشون 12 روز از ما جلوتر بودن کسی از ایشون خبر داره که مدیکالشون امده یا نه؟اقا امیر حرف شما درست بود داره به 24 ماه می رسد پیش بینی جدیدتان چیست؟

  163. سروناز said,

    اکتبر 6, 2010 در 10:56 ق.ظ.

    سلام بهنازجان. خيلي ناراحت شدم پس ماهم حالا حالاها بايد منتظر باشيم . من نامه به وزير زدم ولي هنوز جوابش نيومده. بهترين كار اينه كه بيخيال بشيم و زبان بخونيم. راستي با چه شغلي اقدام كردي؟ اين روزها چه كارهايي مي كني تا آماده تر بري؟

  164. نجمه said,

    اکتبر 7, 2010 در 2:07 ق.ظ.

    سلام امیر خان
    هنوز هم با خوانندگان وبلاگتون قهرید؟ ولی واقعا این وبلاگ بدون جوابهای شما مثل خونه بدون صاحبخونه میمونه و هیچ صفایی نداره.لطفا برگردید.

  165. منصور said,

    اکتبر 7, 2010 در 9:23 ق.ظ.

    سلام بهناز خانم
    والا مدیکال ما هم هنوز نیامده و کماکان منتظریم(منصور)

  166. بهناز said,

    اکتبر 7, 2010 در 10:28 ق.ظ.

    سلام بر همگی سروناز جان کار خاصی نمیکنیم فقط حرص میخوریم و زبان می خونیم وروزهارو می شماریم .

  167. بهناز said,

    اکتبر 7, 2010 در 8:56 ب.ظ.

    سلام واقعا نمیدونم از دست این افیسر ها چیکار کرد اقا منصور لطفا پس از دریافت مدیکال حتما در اینجا خبر بدهید . من از اقا امیر معذرت می خواهم که تحقیق از طریق وب ایشون می کنم و محض اطلاع جناب افیسر از الان اعتصاب می کنم و هیچگونه نظری در هیچ سایتی نمی گزارم تا مدیکال بیاید و مطمئن باشید وقتی مدیکال امد سریع اعتصاب را می شکنم و به همه اطلاع میدهم .قبول کنید 16 ماه5 روز زیادیم صبر کردم خدا حافظ به امید سلام هرچه زودتر مدیکال

  168. َشقایق said,

    اکتبر 8, 2010 در 6:45 ب.ظ.

    امیر جان
    همه منتظریم ، آقایی شما ، برگرد لطفا ، ما رو چشم انتظار نگذار
    دلمون برات تنگ شده !!!

  169. باران said,

    اکتبر 8, 2010 در 10:39 ب.ظ.

    خدمت تمام دوستان گل !! امیدوارم که هر چه زودتر تمامتون از بلاتکلیفی دربیاین !! اینم بگم که الان لانگ ویکنده و سفارت تا سه شنبه بسته است … به امید اینکه تمام تون مدیکالتون بیاد و پاسپورت رکوئست بشین !

  170. باران said,

    اکتبر 8, 2010 در 10:39 ب.ظ.

    خدمت تمام دوستان گل !!

    امیدوارم که هر چه زودتر تمامتون از بلاتکلیفی دربیاین !! اینم بگم که الان لانگ ویکنده و سفارت تا سه شنبه بسته است … به امید اینکه تمام تون مدیکالتون بیاد و پاسپورت رکوئست بشین !

  171. حامد said,

    اکتبر 9, 2010 در 6:19 ق.ظ.

    سلام
    احساس همدردی من را به پذیر.
    امیدوارم زودتر سرحال بشی.
    (الان با این اتفاقی که برای شما افتاده با این که اشنایی یک طرفه هست ولی من هم نسبت به از دست دادن شما کمابیش این حس را پیدا کردم.)
    موفق باشید.

  172. شقایق دانمارکی said,

    اکتبر 9, 2010 در 9:26 ق.ظ.

    سلام به دوست خوب و مهربان

    حدس میزنم هنوز امار بازدید کنندگان شما مثل قبل بالا باشه و هنوز خیلی ها نا امید نشده باشن و مثل قبل هر روز میان اینجا
    منم مثل شما یه کم بیش از اندازه برای اطرافیانم وقت و صمیمیت خرج میکنم و همین بلای که سر شما اومد بارها و بارها سرم اومده
    اگه حافظه قوی داشته باشید جلوترها از واژه » ناتو» چند بار برای این تیپ ادمها استفاده کرده بودم نمی دونم یادتون میاد یا نه ؟؟؟!!!!!111

    ولی خوب شما انسان شریف و مهربانی بودید منم مثل بقیه ناامید نشدم و میام و میرم تا یه روز جواب این همه اخلاص و صمیمیت بچه ها رو بدبد
    شما دوست خیلی خوبی بودید
    اینجا مثله یه میعادگاه شده بچه ها حالا گرچه جواب سئوالاشون رو نمیگیرن اما برای ابراز وفاداری به این دوست دلشکسته هر روز میان تا بگن هستن

    منم مثل بقیه منتظر میمونم
    دوستدارت

  173. تیتی said,

    اکتبر 9, 2010 در 10:51 ق.ظ.

    امیر اقا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  174. سروناز said,

    اکتبر 9, 2010 در 12:35 ب.ظ.

    اي بابا بهناز جان . قهر امير كم بود اعتصاب تو هم اضافه شد. دست بردار. آفيسرها ككشون هم نميگذه. راستي اشتباه نميكني فكر كنم 15 ماه و 6 روزه كه پندينگي. مگه 3 جولاي نبودي؟

  175. سياوش said,

    اکتبر 10, 2010 در 8:02 ب.ظ.

    سلام
    هر چند رفتن وترك وبلاگ حق مسلم شماست اما اميدوارم باز هم برگرديد تا از مطالبتان استفاده كنيم.
    اگر برنگرديد هم متشكرم چون تا كنون مطالب جالبي را در وبلاگتان خوانده ام.

  176. شقایق دانمارکی said,

    اکتبر 11, 2010 در 4:08 ق.ظ.

    گر چه ياران غافلند از ياد من

    از من ايشان را هزاران ياد باد
    ************************************************
    روز وصل دوستداران ياد باد

    ياد باد ان روزگاران ياد باد

    کامم از تلخي غم چون زهر گشت

    بانگ نوش شاد خواران ياد باد

    گر چه ياران غافلند از ياد من

    از من ايشان را هزاران ياد باد

    مبتلا گشتم در اين بند وبلا

    کوشش ان حق گزاران ياد باد

    گر چه صد رود است از چشمم روان

    زنده رود و باغ کاران ياد باد

  177. محبوبه said,

    اکتبر 13, 2010 در 3:17 ب.ظ.

    فکر کنم امیر خان شما دارین یه آمار میگیرین ببینید کامنتهاتون به 200 میرسه یا نه که بعدش بیاین…..درست نمیگم؟؟؟؟؟؟

  178. سیمین said,

    اکتبر 13, 2010 در 3:33 ب.ظ.

    سلام امیر خان
    امیدوارم هر جا هستید شادو سلامت باشید

  179. شقایق said,

    اکتبر 13, 2010 در 5:46 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    خواستن بدونی ، هنوز به یادتیم … و منتظر تا بیای … دلت می یاد این همه دوست و تنها بگذاری؟؟؟
    امیدوارم هر جا هستی خوب و سلامت و به قول خودت خوش باشی …
    من به تصمیمت احترام می گذارم ، ولی اگه می شه تجدید نظر کن pleaseeeeeeee

  180. mani_rah25 said,

    اکتبر 14, 2010 در 5:11 ق.ظ.

    دوستانی که بی صبرانه منتظر مدیکال هستند خیلی هم نگران نباشند ما الان 3 ماهه مدیکال فرستادیم هیچ خبری از پاسپورت ریکوست نیست ظاهرا تا سال 2011 همه دور هم خواهیم بود………

  181. خندان said,

    اکتبر 14, 2010 در 6:29 ب.ظ.

    این دوست شما ممکنه یک رقیب وبلاگ نویس بوده که می خواسته شما رو از میدون به در کنه و مشتریهای شما رو به سمت خودش بکشونه! اینجوری که مشخصه موفق شده…

  182. خندان said,

    اکتبر 15, 2010 در 7:39 ق.ظ.

    به هرحال به قول خواجه حافظ شیرازی: The show must go on

  183. اکتبر 15, 2010 در 4:44 ب.ظ.

    سلام آقای امیر

    امیدوارم که خوب باشید من امروز وبلاگ نویسی رو شروع کردم : ))

    http://koolebaar.wordpress.com/

    با احترام – مامان دریا

  184. تیتی said,

    اکتبر 16, 2010 در 6:02 ق.ظ.

    بچه ها لااقل اینجا پاتوقمون باشه و اگه خبری شد بیاین بگین

  185. hedieh said,

    اکتبر 16, 2010 در 9:44 ق.ظ.

    سلام – خسته نباشین وممنون بابت اطلاعات مفید سایتتون
    سوال:من از طریق فدرال مهارت قبل 26 جون اقدام کردم.مدارک در 120 روز را ازم خواستن ، مدارک را فرستادم ، گواهی عدم سو پیشینه از کشور دیگه ای که بیشتر از 6 ماه بودم را نتونستم بفرستم.حالا اون گواهی عدم سو پیشینه آماده است و من هنوز فایل نامبر هم نگرفتم بعد از ارسال مدارکم.به نظر شما بهتره الان این مدرک گواهی عدم سو پیشینه را که آماده شده بفرستم؟؟
    لطفا راهنمایی بفرمایید.بسیار ممنونم

  186. بهروز said,

    اکتبر 16, 2010 در 11:23 ق.ظ.

    امیرخان

    به استدلال من گوش کن و تصمیم بگیر :

    آدم های کوچک ، وجود دارن و جز عوض شدن امکان دیگه ای براشون نیست . و حالا شما که آزرده خاطر شدی ، گاه به دیگران نیش های جبران نشدنی میزنن .
    ولی راه برای اتحاد و پیوند آدم های عادی و با معرفت بازه و دلیلی نداره که این اتحاد به خاطر عوضی بودن یا حتی خیانت آدم کوچک از میون بره .
    پس پیوند دوستی رو پایدارش کن دوباره . باور کن من از اون هایی هستم که نیازی هم به اطلاعات خیلی مفیدت ندارم و برای مهاجرت با اطلاعات و تلاش شخصی ام اقدام کرده ام . ولی باور من اینه که اتحاد مهربانان در هر جای جهان به سود اونای که میفهمن هست .

  187. amir said,

    اکتبر 18, 2010 در 7:02 ب.ظ.

    in rasmesh nist to maro motad kardi va bad ba lagad be birun partemun kardi babate un ruza dastet dard nakone vali ey kash nemishnakhtamet

  188. شقایق said,

    اکتبر 19, 2010 در 3:36 ب.ظ.

    سلام امیر جان ، هنوز خبری ازت نیست آقا؟؟؟
    ما دلمون برات تنگ شده ….
    به قول خودت خوش باشی….
    ما همچنان منتظر فایل نامبریم ….و من مثل همیشه دعا گوی شما هستم ….

  189. اکتبر 20, 2010 در 8:40 ق.ظ.

    امیر جان یادت باشه ها خیلی برای دوستات ناز کردی!
    این همه نیاز و این همه ناز ؟

  190. سیمین said,

    اکتبر 20, 2010 در 1:46 ب.ظ.

    سلام امیر خان
    من هر روز بهتون سر میزنم تا شاید؟؟!!!!؟
    امیدوارم شاد و سلامت باشید

  191. پیمان said,

    اکتبر 20, 2010 در 5:10 ب.ظ.

    salam
    fekr konam bargashte shoma ba medical ma gereh khordeh va nemikhay biyay va dobare benevisi…
    ma ke az omadane medical na omid shodim
    vali az bazgasht shoma na
    khosh bashi

  192. reza said,

    اکتبر 22, 2010 در 2:37 ب.ظ.

    «Current Active Processing

    Damascus is currently actively processing applications received before the below noted dates. If you submitted your application in one of these categories after the noted date, please be advised that the processing of your application has not started. Applications submitted in other categories (Family Class, Refugee, etc.) are currently within processing standards.

    * Federal Skilled Workers (submitted before 27 February 2008): September 2006
    * Federal Skilled Workder (submitted on or after 27 February 2008): February 2009
    * Federal Investors: October 2007
    * Federal Entrepreneurs/Self Employed: August 2004
    * Quebec Skilled Workers/Entrepreneurs/Investors/Self-Employed: August 2009

    »
    هوررررررررررررررررررررررررررررررررررا بچه ها خوشحال باشین با لا خره سفارت دمشق رسما» کار پرونده های 28 februarie رو شروع کرد.حتما» همین روزها یه خبرایی میشه.
    اولین نفر جایزه داره

  193. maryam said,

    اکتبر 23, 2010 در 4:40 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    خیلی جاتون اینجا خالیه.امیدوارم همیشه شاد باشید

  194. rs232 said,

    اکتبر 23, 2010 در 7:29 ق.ظ.

    آقا امیر
    من هم یک بار خداحافظی کردم ولی پشیمان شدم و برگشتم.
    تو هم برگرد چون ما به نوشتن معتاد شده ایم و بدون آن زندگی سخت است

  195. شقایق دانمارکی said,

    اکتبر 23, 2010 در 3:15 ب.ظ.

    سلام امیرجان
    اینکه من و خیلی دیگه از بچه ها اینجا چند روز یه بار پیام میذاریم به این معنی نیست که ما چند روز یه بار میایم اینجا ها/ من هر روز میام تا وفاداریم رو به اینجا ثابت کنم حالا چند روز یه باری هم یه پیامی میذاریم

    میخواستم خواهش کنم تا برای همه ما یه شرط بذاری مثلا بگی کامنتا تا یه موقع خاصی به چند برسه تا جواب سلامممون رو بدی

    میخواستم بگم من اصلا مهاجر کانادا نیستم و سئوالی هم ندارم اما چون انسان با معرفتی بودی برای نبودنت غبطه میخورم
    شما دوست خوبی و با معرفتی بودید
    خدا حافظتون باشه

  196. شقایق said,

    اکتبر 24, 2010 در 10:54 ق.ظ.

    سلام ، امیر جان نمی خوای بنویسی قبول
    حداقل بیا یه کامنت بگذار که حالت خوبه و خوش و سلامتی تا ما هم ار نگرای در بیایم …
    خوش باشی

  197. بهناز said,

    اکتبر 25, 2010 در 2:13 ب.ظ.

    سلام اقا امیر نه خبری از مدیکال نیست من خسته شدم شما خسته نشدید؟ خواهش می کنم شماهم بر گردید. شما سایت apply abroadرا می خوانید افراد بررسی کردن از طریق فایل دوم که فاصله افراد را مشخص می کند. از اقا متصور و سروناز جان خواهش میکنم اعلام کنن همین جا تا بدونیم چه مقدار فاصله داریم واز ساحل عزیز هم که فکر کنم اخرین مدیکال است اعلام کنن تا بدونیم تا مدیکال ما چند نفر مانده و فقط چهار شماره وسط فایل دوم را اعلام فر مایید با تشکر فایل دوم ****588***

  198. شقایق said,

    اکتبر 25, 2010 در 5:29 ب.ظ.

    سلام فایل نامبر ما هم اومد

  199. یک دوست said,

    اکتبر 25, 2010 در 6:13 ب.ظ.

    با سلام. میخواستم به بهناز خانم بگم که فایل دوم ما 10 روز بعد از شما هست و جالبه که فایل دوم ما هم همانند شما در همین کد ****588*** قرار دارد و دقیقا مثل شما هنوز در حالت پندینگ می باشیم. فکر کنم یادشون رفته این سری از کد را بررسی کنند!!!
    همانطوری که شما پیشنهاد دادید اگر خانم ساحل که به مدیکال رسیدند فایل دومشان را اینجا اعلام کنند شاید بشه به رقم سرعت کند رسیدگی در دمشق برسیم. بهتر ما چند نفر مثل آقا منصور و شما و بنده بیشتر در ارتباط با هم باشیم تا بتوانیم هرگونه تغییر را به اطلاع هم برسانیم. اگر شما و آقا منصور هم در سایتapply abroad دارای آی دی هستید اعلام بفرمایید تا بتوان بیشتر در ارتباط بود. با تشکر از شما و امیر آقا

  200. بهناز said,

    اکتبر 26, 2010 در 6:24 ق.ظ.

    سلام بر همگی. نه متاسفانه من در apply abroad هر کاری می کنم نمی توانم بنویسم و id ندارم.وای من دیگه دارم قاطی می کنم پس کی می خواهند پرونده مارا برسی کنن.اقا امیر بررسی و نتیجه گیری شما 90% درست است .لطفا جواب بدید تا کریسمس بریم سماق بمیکیم یا ممکنه جناب مدیکال بیاد لطفا هر خبری از مدیکال هر کی امد من را بی خبر نگزارید

  201. مژده said,

    اکتبر 26, 2010 در 10:17 ق.ظ.

    خب امیر جان نیوومدی بنویسی … چه کنیم ؟؟ !!! شاید اینقدر سخته و اذیت شدی که نمی توونی دوباره شروع کنی.. می دونم در جمعمون هستی و بهمون سر می زنی ولی این روزها خیلی بیشتر از گذشته به راهنمایی آدمی مثل تو نیاز داریم… شاد باشی عزیز

  202. سروناز said,

    اکتبر 26, 2010 در 11:04 ق.ظ.

    سلام بهناز جان مرسي كه اعتصابت را شكوندي . كاش امير هم اين كار را بكنه. من امروز با سايت apply abroad آنا شدم . چشم حتما اين كار را ميكنم.

  203. شقایق said,

    اکتبر 26, 2010 در 8:43 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    خواستم بگم من هیچ وقت جز زحت و دردسر برای شما ، کاری نکردم .
    مخلصیم به مولا

  204. شقایق said,

    اکتبر 26, 2010 در 8:44 ب.ظ.

    نگاه کن ، فارسی من هم نم کشیده ، می خواستم بنویسم زحمتتتتتت

  205. ماریا said,

    نوامبر 4, 2010 در 1:53 ب.ظ.

    اتفاقی از وبلاگت سردراوردم موضوع این پستت واسم خیلی جالب بود چون تقریبا مشابه این اتفاق واسه منم افتاده. دیگه به هر اتفاق بدی که تو زندگیم میفته به چشم یه تجربه نگاه می کنم. فک میکنم شما هم یه همچین حسی داری که دوباره برگشتی و مینویسی
    موفق باشی و شاد

    • امیر said,

      نوامبر 4, 2010 در 3:53 ب.ظ.

      ممنونم ماریا جان.
      من تا به الان از این تجربیات زیاد داشتم ، ولی هنوز برایم درس نشده !!!
      خوش باشی

  206. حمید said,

    نوامبر 12, 2010 در 7:53 ب.ظ.

    شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
    زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

    • امیر said,

      نوامبر 12, 2010 در 8:50 ب.ظ.

      ممنونم حمید جان
      خوش باشی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: