لاف زدن در غربت !!!

یکی از ضرب المثل های موجود در زبان و ادبیات فارسی «لاف زدن در غربت» هست.
قطعا با معنای آن آشنایی دارید و شاید مصادیق آن را هم به کرات دیده و یا شنیده اید. اما این ضرب المثل در خارج از کشور شدیدا مصداق پیدا میکند و هر مهاجری ، بارها و بارها با افرادی که مصداق بارز این ضرب المثل میباشند ، روبرو خواهد شد.

البته به اعتقاد من عنوان مودبانه آن لاف زدن هست !!!
تا به الان نمونه های بسیار بسیار زیادی از آن را دیده ام. خیلی خیلی بندرت شما دوست ایرانی ای را مییابید که کارمند معمولی یک سازمان بوده باشد !!! اکثرا جزو مدیران و مسولین رده بالای آن سازمان میباشند !!!

اما نکته ای که بارها من را آزار داده این هست که بعضی ها ، دیگران را احمق فرض میکنند و آنچنان خالی و دروغی میبافند که خودشان و خانواده شان هم باورشان میشود و خب اگر بخواهند آن دروغ یا لاف یا هر چیزی که اسمش هست را برای شخصی مثل من که از احمق پنداشتن خود توسط دیگران متنفر هست و بلافاصله در قبال آن «حرف» عکس العمل نشان میدهند ، عنوان کنند ، ممکن هست روابط کمی تیره و تار شود. البته بدلیل رک گویی زیاد ، سعی میکنم که خیلی وارد جماعت های اینچنینی نشوم تا خدایی نکرده موجب دلخوری نشود. اما خب بعضی موقع ها نمیشود و نا خواسته در آن محیط قرار میگیرم.

یک چند نمونه از این «لاف» ها را عنوان میکنم که قطعا خنده دار هم هست:

۱- یک دوستی هر موقع من را میدید از اینکه در ایران «مدیر کارگاه» یک شرکت بزرگ نیمه دولتی بوده و کلی مهندس زیر دستش کار میکردند ، یاد و خاطرات خود را تعریف میکرد !!!
یک روز دیگه خیلی اوج گرفته بود !!! ازش سوال کردم که شما مدرک تحصیلیتان چی هست؟ گفت «دیپلم» !!!
خب به عنوان شخصی که سالها در یک سازمان بزرگ کار کرده ، اگر شخصی با مدرک دیپلم و سابقه کار ۳-۴ سال بخواهد مدیر کارگاه باشد ، فکر کنم باید در آن کارگاه را «گل» گرفت.

نکته جالب دیگر آن هست که ایشان همیشه از اینکه پدرشان با «خارجی ها» کار میکرده ، یاد میکردند. یکبار بالاخره از ایشان سوال کردم که پدر شما کجا کار میکردند؟
گفت «کویت» !!! دیگه متوجه شدم که منظور ایشان از «خارجی ها» چه کسانی بوده و شغل ایشان هم ، خب معلوم شد !!!
جالبترش این هست که همسر ایشان بارها میگفت که پدر این دوست ما به «۴ زبان زنده دنیا مسلط هست». البته این را هم عنوان میکردند که «سواد درست و حسابی نداره» !!! اما ۴ زبان خارجی را مثل «بلبل» صحبت میکنند !!!
البته یکی از آنها را میدانم که «فارسی» هست ، البته امیدوارم ، اما دوست دارم که اگر باز هم صحبت شد ، در مورد ۳ زبان دیگر از ایشان سوال کنم.

۲- همسر دوست دیگری ، به همسر من گفته بودند که «همسرشان ۲۲ سال در امریکا ساکن بودند» !!!
حالا چطور امکان دارد شخصی که ۲۲ سال در امریکا بوده ، الان زبان انگلیسی را با مشکل صحبت میکند و جالبتر از آن این هست که آیا امکان دارد شخصی ۲۲ سال در امریکا بوده باشد و الان با ویزا موقت در بریتانیا ساکن باشد ؟؟!!!!

حیف که این مساله را در حضور من عنوان نکرده بودند تا از ایشان در این مورد سوال کنم !!!

براستی چرا بعضی ها دیگران را احمق می پندارند ؟؟؟!!!!!

خوش باشید

33 دیدگاه

  1. دامون said,

    نوامبر 21, 2010 در 5:59 ب.ظ.

    امير اقا سلام من در يك مركز نيم دولتي كار مي كنم ويك نمونه كاملا منطبق با صحبت شما را هر روز مي بينيم و متاسفانه بايد حر فهايش را هم تاييد كنيم ايشان 40-41 ساله است ميگه من بيست سال سابقه مديريتي دارم حالا يكي نيست بگه در ان موسسه اي كه تو با 19 سال سن مديرش بودي بايد بست اين جور ادمها به اين نتيجه رسيدند كه دروغ هر چه گنده تره باورش راحت تره واي به حال ما كه بايد زير دست همچين ادمي كار ميكنيم وخودمان را به بلاهت بزنبم چون فعلا توي اين مملكت قحط الرجاله به قول خودت خوش باشيد

    • امیر said,

      نوامبر 21, 2010 در 6:08 ب.ظ.

      دامون جان فرمایش شما را من کاملا قبول دارم.
      اصلا روی صحبت من آن کسانی که به نوعی !!! به جاهائی !!! متصل هستند ، نیست.
      این دوست من ادعایش این بود که بدلیل توانائی بالایش در آن سمت بوده و هیچ ارتباطی با شخص یا مکانهایی نداشته و ندارد.
      خوش باشی

  2. Houman said,

    نوامبر 21, 2010 در 6:04 ب.ظ.

    داوود جان تعداد کمی از این افراد دیگران را احمق می پندارند . مشکل اصلی در درون اونهاست. خیلی از انسانها برای پر کردن خلاهای درونی و کمبودهایشان از یک نقص اخلاقی بنام ناصداقتی استفاده میکنند و با این کار احساس آرامش و خوشی موقت پیدا میکنند . احساس میکنند که توسط دوستان و جامعه پذیرفته میشوند غافل از اینکه انتهای چنین مسیری یاس و انزوا است.
    هر کس برای آنچه که کم دارد میجنگد.
    در کنار خانواده محترمت تندرست و شاد و پیروز باشی داوود عزیز
    به امید دیدار

    • امیر said,

      نوامبر 21, 2010 در 6:12 ب.ظ.

      ممنونم هومن عزیز از کامنتت و کاملا با شما موافق هستم. اما یک لحظه فکر نمیکنه که طرف حرفش احمق نیست و این صحبت ها قبولش خیلی خیلی سخت هست؟
      دقیقا قبول دارم که افراد اینچنینی در جامعه جایگاه جالبی هم ندارند.
      ضمنا من داوود نیستم ، اما داوود ها را دوست دارم !!!
      خوش باشی

      • heirati said,

        نوامبر 21, 2010 در 6:15 ب.ظ.

        امیر جان ببخشید قاطی کردم. لطفا خودت ویرایش کن.

      • امیر said,

        نوامبر 21, 2010 در 6:27 ب.ظ.

        ایرادی نداره هومن جان
        خوش باشی

  3. amir gh said,

    نوامبر 21, 2010 در 9:21 ب.ظ.

    amir jan salm
    dude bebin motmaenam filme daei jan napelon ro didi
    in farhange mast ghose nakhor
    mikham ye chizi begam man ba lisansi ke hala nemikham begam chi ye be mahze fareghotahsil shodan shodam modire yek ghesmati az yek karkhoonei ke 150 personel dasht va az in 150 ta 40 tash zir daste man budan vali nokte in bud ke modir amel famile man bud pas ba vojude in hame partibazi in chize ajibi nist ke yek adam zud modir beshe valiinambegam enghad az naduni khodam khejalat keshidam ke ba az 6 mah dar kamale movafaghiyat estefa dadam albate un movafghiyat ham be vasete in bud ke tu sanate ian foghe diplomam ziyadebadam modir amel mese shir poshte saram bud dude injake mitsubishi nist ke modir amel por tajrobe tarin adame un sherkat bashe inja party va risho……… harfe avalo mizane ziyad bazesh nemikonam hala undustemunam ye dari berush baz shode jave daei jan napelonam gereftatesh dige khodesho ghuli mibine baba bezar mardom shad bashan😉

    • امیر said,

      نوامبر 21, 2010 در 9:35 ب.ظ.

      آخه امیر جان ایشان اگر با پارتی شده بود مدیر و یا بواسطه ریش نداشته اش به جایی وصل بود و مدیر شده بود که حرجی نبود و اصلا هیچ بحثی در این مورد نداشتم.
      ایشان کاملا ادعا میکنه که مدیریت آن کارگاه ، به واسطه لیاقتش بوده و بس !!!
      اینجاست که مشکل ایجاد میکنه.
      خوش باشی

  4. queen said,

    نوامبر 21, 2010 در 9:46 ب.ظ.

    امیر خان چرا نمی ذارین بنده خداها خوش باشن؟ حالشون رو نگیرید خوب اگر در دنیای حقیقی نتونستن به آرزوهاشون برسن بذارین از توهماتشون لذت ببرن D:

    • امیر said,

      نوامبر 21, 2010 در 9:59 ب.ظ.

      من که کاری به کارشون ندارم.
      این داستان ها را برای من تعریف نکنند ، بروند و خوش باشند !!!
      خوش باشی

  5. رز said,

    نوامبر 22, 2010 در 4:56 ق.ظ.

    سلام آقا امیر
    به نکته جالبی اشاره کردین. میدونید الان زمانی شده که متاسفانه با توجه به شرایط داخل از بالا چنین چیزیهایی باب شده نمونه های زیادی رو تا کنون شاهد بوده ایم!! حتی از افرادی که خودشان رو مقدس میدونستند.به دید من ارزشهای اخلاقی خیلی کمرنگ داره میشه تو مردم و علت اون هم الگوبرداری است. کاش مسئولین میدونستند که یک حرکت کوچک اونها چه پیامدی در عملکرد رفتاری مردم خواهد داشت. موفق باشید

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:00 ب.ظ.

      ای کاش کمی بیشتر به اخلاقیات پایبند بودیم !!!
      خوش باشی

  6. ahmad said,

    نوامبر 22, 2010 در 5:01 ق.ظ.

    سلام
    امیر خان
    چرا مثبت نمی نویسی؟
    کلافگی از نوشته هایت بیرون زده.
    مرد شریف حیف تو نیست

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:02 ب.ظ.

      مثبت؟؟!!!
      چرا مثبت ، چرا واقعیت را ننویسم ، چه مثبت و چه منفی؟
      احمد جان سعی میکنم هر آنچه که میبینم را بنویسم ، چه مثبت و چه منفی.
      ممنون از لطفت.
      خوش باشی

  7. maryam said,

    نوامبر 22, 2010 در 10:33 ق.ظ.

    سلام امیر جان
    بخدا دست گذاشتی روی درد منو همسرم.دیگه گاهی اوقات حالت تهوع بهمون دست می ده.ولی به قول شما بدترین قسمتش اینه که ما رو احمق می پندارن.!این قضیه گویا سن و سال هم نمی شناسه.شما باورتون می شه ما یه مدت پیش با یه خانم و اقای 60 ساله اشنا شدیم که اقاهه می گفت مهندس و تاجر بزرگ و بین المللی سنگه.خانمه هم می گفت دکترای معماری داره و مدیر گروه معماری دانشگاه صنعتیه اصفهانه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

    خانمه فوق دیپلم معماری از اب در اومد و اقاهه بی سواد که حتی قادر به نوشتن اسمش نبود!!!!!!!!!!

    تازه امیر جان یه نکته دیگه هم اینجا خیلی نظر ما رو جلب کرده و اون اینه که ما اینجا هر کسی رو دیدیم یا بچه الهیه بود یا زعفرانیه یا فرشته.بی انصافا یه ذره هم پایین تر نمی ان.
    بابا بخدا دولت هم جای بدی نیست. هم هم تریلیاردر هستن.
    یه بار همسرم که دیگه خیلی عصبانی شده بود به یکیشون گفت:»اخه شماها چرا با این همه پول و پله چرا اومدین مالزی؟مالزی برای افرادی مثله منو خانمم خوبه که خودمون چند سال کار کردیم و الان با پولش اومدیم اینجا.شماها با این همه مال و منال چرا نمی رید اروپا؟»
    خلاصه حکایتی شده امیر جان.
    ولی یه تاثیر بده دیگه که این موضوع روی خود من داشته این بوده که قدرت اعتمادم به حرفای اطرافیانم رو ازم گرفته.یعنی من میگم فلانی دروغ می گه مگرا ینکه خلافش ثابت بشه……. و این موضوع واقعا اذیتم می کنه.
    در هر صورت ازت ممنون این موضوع رو نوشتی تا یه کم درد دل کنیم……

    موفق و موید باشی

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:06 ب.ظ.

      مریم جان من به گوشه خیلی کوچکی از آن اشاره کردم. از این تیپ آدمهایی که شما گفتید ، من هم فراوان دیدم.
      بله ، تاثیر بد آن ، عدم اعتماد به هم و حرفهای هم هست.
      خوش باشی

  8. مریم said,

    نوامبر 22, 2010 در 1:57 ب.ظ.

    سلام امیر جان،خاله ام ساکن آمریکاست یه سفر که اومده بود از یکی از همشهریامون میگفت که اینجا کاملا شناخته شده ان،پدر معروفترین آشپز شهره و یه رستوران قدیمی ولی پرطرفدار داره ولی این آقا که چند سالم هست که آمریکاست توی یه مهمونی عنوان کرده بوده که پدرم مهندس شرکت نفته و …!خاله متعجب بودن که پدر به این خوبی و زحمت کشی مگه چه عیب و علتی داره که پسر از مطرح کردن شغلش آزرده بشه و به ناچار دروغ بگه!؟؟ گاهی اوقات رفتاری از هموطنامون میبینیم که … ولش کنیم….
    خوش باشید.

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:35 ب.ظ.

      بله مریم جان
      این بیماری متاسفانه مرز نمیشناسه.
      خوش باشی

  9. سیمین said,

    نوامبر 22, 2010 در 4:39 ب.ظ.

    امیر خان این معیارهایی که شما میفرمایید برای جایست که شایسته سالاری حاکم باشه و انتخاب براساس سابقه ..تحصیلات و کسب مهارت وخیلی چیزای دیگه باشه اینجا هیچ چیز غیر ممکن نیست البته از این نوعش .. اگر غیر از این باشه باید تعجب کنید…..
    همکاری داشتیم که با مدرک فوق دیپلم غیر مرتبط با نوع کار سازمان ما و بطور موقت صرفا برای کمک و روز مزد استخدام شد بعد از مدت کوتاهی کارمند رسمی شد و بعد از دوسال شد معاون اداره و در حال حاضر مدیر کل هستند و قراره عضو هیِت مدیره شوند … ناگفته نماند که ایشون اخوی جناب مدیر کل بودند .
    حالاچه راست و چه دروغ شما خونتونو کثیف نکنید بذارید تو دنیای کوچیکشون خوش باشند چون اگه این چیزا ازشون گرفته شه دیگه هیچند و پوچ اونوقته که یه جور دیگه میخوان این خلا درونشونو پر کنند که ممکنه اون موقع به بقیه آسیب برسونند
    شاد و پیروز باشید

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:37 ب.ظ.

      سیمین جان من که کاری به کارشان ندارم ، من را احمق فرض نکنند ، آنقدر لاف بزنند تا ……………… .
      خوش باشی

  10. پارسین said,

    نوامبر 22, 2010 در 5:07 ب.ظ.

    متاسفانه بیشتر کسانی که در کانادا هستند نیز همین طور می باشند
    یک آقایی می گفت کارمند عالی رتبه سازمان ملل در ایران بوده است و حتا وقتی به کانادا آمده است به ایشان پیشنهاد شده است که به اوتاوا بروند ولی قبول نکرده اند چون می خواستند از سیاست جدا باشند
    از انگلیسی درخشانی که ایشان به کار می برند چیزی نمی گویم
    وقتی فهمیدم که در ایران راننده تاکسی بوده اند به خودم شک کردم که آیا انقدر قیافه ام مانند احمق ها می ماند که ….

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 5:51 ب.ظ.

      خب بله نمیشه مرز بندی کرد و این بیماری که خیلی ها دارند در خارج عود میکند.
      خوش باشی

  11. شقایق said,

    نوامبر 22, 2010 در 7:42 ب.ظ.

    سلام امیر جان
    این که از قدیم توی جدول ستون افقی یا عمودی سوال می شه که سه حرفی ، در غربت می زنند ؛ و همه مدونند که اون <<>>هست …
    به نظر خودشون خیلی زرنگند و بقیه نادان … والا چه عرض کنم ، ایرانی و غیر ایرانی هم نداره ، همه جای دنیا خالی بند پیدا می شه ، ببین چقدر بیکارند که دغدغه اونها اینه …

    راستی امیر جان ، ممنون که به من سر زدی و ممنونم از نصیحت به جات ، چشم روی چشمم ، گوش می کنم …
    باز هم تشکر …
    به امید خبرهای خوب و مدیکال دوستان
    سبز باشی و لبت خندان !!

    • امیر said,

      نوامبر 22, 2010 در 8:09 ب.ظ.

      خب بله شقایق جان همه جای دنیا خالی بند پیدا میشه اما ………………. !!!
      از هندی ها که سوال میکنم که «شما اهل کدام شهر هستید» بعضی مواقع اسم شهر هایی را میشنوم که تا بحال نشنیده ام. خلاصه کلی توضیح میده که تازه من متوجه میشم اهل یک شهرستان خیلی خیلی کوچک مثلا نزدیک مدرس هست !!!
      حالا از ایرانی سوال میکنی که اهل کدام شهر هستید؟ اگر لهجه نداشته باشه که تابلو باشه ، بلافاصله میگه «تهران» !!!!
      البته یک مثال بود ها !!!!
      خوش باشی

  12. احمد said,

    نوامبر 22, 2010 در 11:45 ب.ظ.

    سلام امیرخان
    هر بازی دو سر دارد. اگر کسی هست که چاخان میکند برای اینکه ارزش نداشته ای را به رخ بکشد کسی هم هست که نسبت به ان چاخان حساس است …یا باور میکند یا خیال میکند طرف او را هالو گیر اورده … که در هر حال وارد بازی شده است. بازی هم برای برد و باخت است. اگر انجا باختی انوقت باید بیایی یار کشی کنی تا بازی باخته را به شکلی سروسامان بدهی.
    اینکه گفتم مثبت برای اینکه بازی اگر قرار است باشد( که من دلم میخواست نبود) بهتر است برنده برنده باشد.
    اعتماد به نفس یک ملت که در طول سالیان به هزار و یک شکل مورد تاخت و تاز واقع شده و ادمهایی که عاریتی در تقلا هستندبرای خودشان هویتی کسب کنند ؛ اقوام و دوستان و اشنایان من وشما هستند و گاهی اگر با خودمان رو راست باشیم من وتو.
    اینکه میگویم مثبت برای اینکه اگر تو قلمی داری و جایگاهی که دیگران تو را می خوانند
    به جای اینکه بتازیم به اویی که از فرط کمبود خود باوری متمسک شده به گنده گویی و یا بدتر خودمان را احمق فرض کردن؛شاید بهتر باشد با نگاهی از سر شفقت ببینم چه میتوان کرد برای ان هموطن گرامی که خودش باشد وبه خودش ببالد
    من با کمال احترام به همه نظرات دوستان صادقانه میگویم که مثال ان گنده گو» من «هستم

    • امیر said,

      نوامبر 23, 2010 در 4:04 ب.ظ.

      احمد جان تحلیل بسیار زیبایی داشتی. به نوبه خود سپاسگزارم.
      اما مشکل اینجاست که یا باید زیاده گویی های عده ای را قبول کنیم و دم بر نیاریم که نتیجه آن میشود که آنها خود نیز ، آن ناخود ، خود را ، باور میکنند و امر بر آنها مشتبه میشود.
      اگر هم عکس العمل نشان دهیم ، نه با شدت ، همینکه از محیط آنها دوری گزینیم ، به نوعی عکس العمل نشان دادن هست ، که بقول شما وارد بازی شده ایم.
      من بارها و بارها گفته ام که باید خود را باور کنیم. همانی که هستیم نه آنی که دوست داشتیم باشیم و بنا به هر دلیلی نشد.
      چه ایرادی داره من نوعی ایرانی خارج نشین ، شهرستان کوچک محل اقامتم در ایران با افتخار اعلام کنم نه آنکه پشت سر تهرانی ها قایم شوم؟
      باز هم سپاسگزار.
      خوش باشی

  13. جلیله said,

    نوامبر 23, 2010 در 10:45 ق.ظ.

    *** خصوصی ****
    ……………………………..

    • امیر said,

      نوامبر 23, 2010 در 4:18 ب.ظ.

      جلیله جان کامنت قبلی ات را دیدم و همچنان متحیر !!!
      برایت کامنت میگذارم.
      خوش باشی

  14. صبا said,

    نوامبر 23, 2010 در 11:08 ق.ظ.

    هورااااا چه خوب شد اومدی من می دونستم بر میگردی… من مدتی بود وب گردی نکرده بودم واسه همین دیر متوجه شدم.
    با این پستت کاملاً موافقم، گرچه به نظرم اون آقای اول شاید دروغ نگفته و واقعاً مدیر کارگاه بوده، تو ایران که حساب و کتابی نیست، من یه آقایی رو می شناسم که دیپلمه ست اما مدیرعامل یه کارخونه بزرگه (با 5تا فاز!)، در مورد باباش هم راست گفته دیگه، حالا هر شغلی که باشه به هرحال با خارجی ها کار می کرده، و بنا به شغلی احتمالاً هندی، انگلیسی، فلیپینی، پاکستانی و … رو تا حدی می دونه. به همین دلیل من فکر می کنم اون آقا دروغگو نیست، فقط یه کم زیاد قضیه رو جدی گرفته و براش مهمه.
    موف باشی

    • امیر said,

      نوامبر 23, 2010 در 4:30 ب.ظ.

      شما تا الان کجا بودی؟ رعنا که غیبش زده رفته. نکنه ویزا بدست در خیابان های تورنتو داره قدم میزنه و ما بیخبریم؟
      خب بله اینهم یک توجیه هست. اما من شک ندارم که اینجوری که میگه ، اصلا نیست.
      خوش باشی

      • صبا said,

        دسامبر 20, 2010 در 10:08 ق.ظ.

        من یه مدته دچار مشکلات مختلف شدم!! چند روز مریض بودم، چند روز مسافرت، یه مدت درگیر کار جدید و اینترنت نداشتم…. خلاصه، بالاخره برگشتم به دنیای مجازی!

  15. شقایق said,

    نوامبر 23, 2010 در 11:34 ق.ظ.

    امیر جون ، من خانوادم تهرانی هستند اما سال 60 که موشکباران بوده میاند مشهد و من اینجا بدنیا می آیم و بزرگ می شم( یعنی مشهد) ، ولی تا بحال یک بار هم نگفتم تهرانی هستم ، مامانم و پدر و برادرانم تهرانی هستند نه من که فرزند آخرم …ولی می گویم که رفتاذم مثل مشهدیها نیست ، آخه مشهدیها عادتهای بخصوصی دارند ، مثلا اصلا مهمان نواز نیستند …ولی من دیونه رفت و آمدم، چون اینطور بار اومدم …
    ولی تازگیها رسمه ، هر کی یه نوشابه هم تو تهران می خوره می گه من بچه تهرونم ..

    • امیر said,

      نوامبر 23, 2010 در 4:33 ب.ظ.

      پس بچه انقلاب هستی !!!
      اون نوشابه را جالب اومدی !!!
      خوش باشی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: